سيدنجم‌الدين ابوالقاسم محمد ميانکلى کابلى متخلص به ”کاهى“ از شاعران معروف دربار همايون و جلال‌الدين اکبر بود. نامش را محمد‌قاسم و يا به‌ اختصار قاسم نيز نوشته‌اند. وى از سادات ميانکال واقع در ميان بخارا و سمرقند بود و در آن ديار پيرامون سال ۸۶۷ يا ۸۷۸ زاده شد. در جوانى، و چنانکه امين رازى نوشته در پانزده‌سالگى، خدمت مولانا عبدالرحمن جامى را دريافت، و محتمل است که بدين قصد و انديشهٔ کسب کمالات سفر هرات اختيار کرده باشد و هم در اين سفر بود که حلقهٔ ارادت خواجگان نقشبندى بر گوش جان نهاد. بعد از آن به کابل رفت و ديرگاه در آنجا به‌سر برد و چندانکه به کابلى اشتهار يافت و خود را ”بلبل چمن آراى کابل“ خواند و گفت:


کاهى تو بلبل چمن آراى کابلى زاغ و زغن نه‌‌اى که به هندوستان شوى


ولى زاغ و زغن شد و دوباره سفر هند اختيار کرد! وفاتش در دوم ماه ربيع‌الثانى سال ۹۸۸ هـ در اگره اتفاق افتاد يعنى عمرى دراز کرد. گويا به شوخى مى‌گفت من از خدا ده سال خردترم.


کاهى از دانش‌هاى زمان خود، خاصه تفسير و کلام و عرفان و هيئت و معما و تاريخ آگاه بود، در علم موسيقى و ادوار مهارت داشت تا آنجا که امين رازى او را در اين رشته بر نادره طبعان روزگار برترى داده است. در حفظ ظاهر خود قيدى نداشت، زورمند و تناور بود و يک تنه با ده مرد در مى‌افتاد و بر آنان چيره مى‌شد و در دويدن از همه چابک‌قدمان پيشى مى‌جست. بى‌اعتنائى او به ظواهر خردنگران و تنگ نظاران را بر آن مى‌داشت تا دربارهٔ او حکم بزندقه و الحاد دهند، و او که از اين تهمت‌ها نمى‌‌هراسيد با همه درمى‌ساخت و از همنشينى با هيچ‌گروه سرباز نمى‌زد، و اگر مالى به چنگ مى‌آورد با قلندران و نيازمندان به‌کار مى‌داشت.


معاصران کاهى او را در سخنورى ستوده‌اند. سخنش بر شيوهٔ شاعران پيش بود. قصيده و غزل و مثنوى و رباعى و قطعه مى‌سرود. ديوانش که به طبع رسيده شامل ۱۷۲۸ بيت است. منظومه‌اى در بحر متقارب به استقبال از بوستان سعدى ساخت به‌نام گل افشان که قافيه به قافيه در جواب بوستان بود. منظومه‌اى ديگر در معما بر وزن حديقهٔ سنائى داشت و براى هر قسم از معما مثالى بر همان وزن آورده و در منظومه گنجانيده است. از او است:


چنان شد موج زن بحر سرشکم در غمش شب‌ها
که نشناسد خيالش را کسى از جرم کوکب‌ها
به غير از شمع آه خود ندارم يار دلسوزى
که با او در غم هجران به روز آورده‌ام شب‌ها
از آن روزى که شد معلوم طفلان قصهٔ حسنت
نمى‌خوانند ديگر سورهٔ يوسف به مکتب‌ها
بر اطراف چمن‌ها نيست اى سرو روان لاله
که از شوقت گل اندامان تهى کردند قالب‌ها
به اهل زهد کاهى آشنا هرگز نخواهد شد
کجا صحبت برآيد چون موافق نيست مذهب‌ها


چشمه که مى‌زايد از اين خاکدان اشک مقيمان دل خاک دان
نرگس شهلا نبود هر بهار اين که برآيد به لب جويبار
چشم بتانست که گردون دون بر سر چوب آورد از گل برون


بلبل به بوى غنچه مکن تيز ناله را کآلوده کرده‌اند به زهر اين پياله را
اى گل صبا چو وصف تو در لاله‌زار کرد شوق رخت به رقص درآورد لاله را
چون گل شکفته باشد نه چون غنچه تنگدل يعنى مده ز دست چون نرگس پياله را
خوش وقت آن حريف که دارد به کنج دير ساقى خردسال و مى ديرِ ساله را
کاهى که شد سگ تو به‌سويش نظر فکن اى صيد کرده آهوى چشمت غزاله را
خواه زاهد خواه رند باده‌نوش با همه کس بر سر انصاف باش
تا کشندت خوبرويان در بغل همچو شيشه با درون صاف باش
اى که پا مى‌نهى به راه طلب گر ز بد بگذرى نکو گردى
مرکب سعى خويش را ميران تا به‌جائى که جمله او گردى
گر ز يارى نصيحتى شنوى خاطر خود از آن مساز ملول
مقبل است آن کسى که گويد پند نيک‌بخت آن کسى که کرد قبول
چو دارى جاه کس را دل ميازار مبادا زين گنه در چاه افتى
اگر از آسمان افتى بسى به که از طاق دلى ناگاه افتى
اى آنکه زبانت به معانى گوياست وز نور يقين چشم دلت پرده گشاست
کارى نکنى کز آن پشيمان گردى حرفى نزنى که عذر آن بايد خواست
تا چند به اين و آن مقيد باشيم در چشم نکويان جهان بد باشيم
از مردم عالم چو نديديم وفا آن به که دگر به عالم خود باشيم