ميرزا ابوتراب بيگ فُرقتى پسر خواجه زين‌الدين على بيگ اَنْجَدانى است تخلصش نخست ”کامى“ بود و سپس از مؤلف مجمع‌الخواص يعنى صادقى افشار کتابدار در قطعه‌اى که بدو فرستاد تقاضاى تعيين تخّلصى براى خود کرد، وى چهار تخلص به ميرزا ابوتراب پيشنهاد نمود و او از آن ميان فرقتى را برگزيد.


مولدش را تذکره‌نويسان به تفاوت جوشقان، اَنجدان و حتى قزوين نوشته‌اند ولى نشو و نماى او در کاشان بوده و جز از يک بخش از زندگى که در اردوى شاه عباس گذرانده باقى دروان جوانى و کوشائى در راه شعر و ادب را در کاشان سپرى کرد و همانجا ماند و از اين روى بيشتر به کاشانى مشهور است.


پدرش زين‌الدين على (= ميرزا على خان) مردى دبير و مستوفى‌پيشه و اهل ديوان بود و جان بر سر اين پيشه گذاشت.


ميرزا ابوتراب پس از پدر به کار دانش و شعر سرگرم شد و چندى بعد به اردوى شاهى پيوست و به وزرات (= پيشکارى) مقصودبيگ ناظر بيوتات خاصهٔ شاهى برگزيده شد ليکن در آن شغل نايستاد و چون مى‌خواست يکدله سرگرم شعر و ادب باشد تنها به شاعرى پرداخت و در آن وادى ترقى کلى کرد چنانکه همهٔ مستعدان تصديق شاعرى وى نمودند و او را از همهٔ حيث، چه در شعر و ادب و چه در دانش و فرهنگ و خط (شکسته نستعليق) و املاء درست و انشاء و حساب و سياق و شعرشناسى شايستهٔ ستايش شمردند و شعرهايش را در سفينه‌هاى غزل نگاشتند.


بنابر اظهار فخرالزمانى، فرقتى چندى در مشهد و هرات نيز مى‌گذرانيده و در شهر اخير مدتى مصاحب فصيحى هروى بوده است.


از ديوان فرقتى نسخه‌هائى در ايران و اَنيران يافته مى‌شود و از آن ميان دو نسخهٔ موجود در کتابخانهٔ ملى پاريس ديده شد، متضمن قصيده و ترکيب و ترجيع و غزل و قطعه و رباعى و مثنوى و چندين مطلع که مجموع آنها به پيرامون دو هزار بيت بر مى‌آيد. مثنوى فرقتى بر وزن مخزن‌الاسرار است و شاعر آن را بين سال‌هاى ۱۰۰۵ و ۱۰۱۲ در کاشان سرود. قصيده‌هايش در مدح امامان شيعه و شاه‌عباس است. غزل‌هاى وى عادتاً بى‌تخلص و گاه بسيار کوتاه است چنانکه بعضى از آنها از دو سه بيت درنمى‌گذرد و مقدارى مطلع غزل نيز که ظاهراً شاعر مى‌خواست آنها را تمام کند ولى بى‌سرانجام گذاشت و در ديوان او ديده مى‌شود. ترجيع‌بند ساقى‌نامهٔ او که قسمتى از آن را نقل خواهم کرد، مشهور است.


اما آذر ديوانش را ”ملاحظه‌کرد“ و بعد از مراعات بسيار نسبت به شاعر سه بيت را از او برگزيد. شايد علت اين بى‌اعتنائى آن بود که شيوهٔ بيان فرقتى بسيار متمايل به روشى است که در آن به بيان مضمون‌ها و خيال‌هاى باريک و پردامنه در الفاظ کم اهميت داده مى‌شد. وى ترکيب‌هاى تشبيهى و استعارى که بر بنياد خيال‌هاى باريک استوار باشد، بسيار دارد و بر روى هم شاعرى است مضمون‌آفرين و خيال‌پرداز بى‌آنکه رعايت جانب لفظ را فروگذارد و دچار زياده‌روى‌هائى گردد که در سخن بعضى از شاعران بعد از او خواهيم ديد.


وفات فرقتى براثر مبالغه در استعمال فلونيا در شب جمعه چهارم شعبان ۱۰۲۵ اتفاق افتاد در حالى که هنوز جوان بود ليکن افيون کار او را ساخته و به يکبارگيش از پاى درافکنده بود. ازوست:


ساقى بده آن باده که خون دل کانست آن مى که چو جان در بدن شيشه روانست
آن شعله که در ديدهٔ گم گشتهٔ راهش چون آتش طور از شجر تاک عيانست
شمع لگن شيشه که چون چهره برافروخت پروانهٔ جان گرد سرش در طيرانست
آن بادهٔ صافى که ز جامش بتوان ديد هر راز که در سينهٔ افلاک نهانست
روشنگر آئينهٔ عيش دلم ما شو ز آن مى که ز نور رخ او شعله دخانست
ما طاقت هجران مى‌ناب نداريم بر هفتهٔ ما بار شب جمعه گرانست
مخمور چو در محکمهٔ شرع درآئيم اول سخن از دعوى غبن رمضانست
ما خشک‌لبان تشنهٔ ديدار شرابيم
تا کاسهٔ ما گشت تهى خانه خرابيم
ما خشک لبان تشنهٔ ديدار شرابيم تا کاسهٔ ما گشت تهى خانه خرابيم
مطرب نفسى همنفس دردکشان شو از باده لبى تر کن و مضراب زبان شو
در بزم در آى و ز هلال سر ناخن بر همزن هنگامهٔ ماه رمضان شو
در کينهٔ ما چرخ به زهّاد شريکست در عيش تو هم از خدم پير مغان شو
ز آن باده که در سينهٔ طنبور نهانست در جرعهٔ تأثير کن و ساقى آن شو
ساقى نفسى شد که رخ جام نديديم برخيز و به آوردن خورشيد روان شو
بى‌ساغر مى مجلس ما نور ندارد چون مهر به مشاطگى شاهد کان شو
ما خشک لبان تشنهٔ ديدار شرابيم تا کاسهٔ ما گشت تهى خانه خرابيم
واعظ که بود طاير بيهوده‌سرائى در قافلهٔ اهل ريا هرزه درائى
مرغ قفس شيد که طوطى صفت آموخت در مکتب عرفان خدا لفظ خدائى
عمريست که تا زاهد افسرده اسيرست در کشور ابليس پى کسى هوائى
راضى شده از گل به نظر کردن خورشيد قانع شده از باغ به پيغام صبائى
چون بنده که از خدمت مخدوم گريزد هر روز از اين خطه گريزند به جائى
در گردنشان تا غل شيطان ننمايد از غايت تزوير بپيچند ردائى
زين هرزه درائى دل ما زنگ برآورد ساقى برسان جام مى زنگ زدائى
ما خشک‌لبان تشنهٔ ديدار شرابيم
تا کاسهٔ ما گشت تهى خانه خرابيم
در کوى خرابات بلا را گذرى نيست بر دردکشان خيل الم را ظفرى نيست
خمخانه سپهريست بروجش همه نارى وين طرفه که در ساحت او شور و شرى نيست
چرخيست منور که طلوع مه و مهرش موقوف به آمد شد شام و سحرى نيست
افروختن مى ز فروغ لب ساقيست وين طرفه که بر باده نمک را ظفرى نيست
ميخانه گلستان شد و خم کان گهر گشت ساقى به گه فيض کم از ماه و خورى نيست
ساقى بده آن آب که در گرمى و پاکى چون قطرهٔ او در دل آتش شررى نيست
آبى که چو بر آتش سوزنده فشانى ياقوت صفت قطرهٔ او را ضررى نيست
ما خشک‌لبان تشنهٔ ديدار شرابيم
تا کاسهٔ ما گشت تهى خانه خرابيم...


اينقدر تدبير بهر کشتنم در کار نيست مرگ پيش عاشقان چون زندگى دشوار نيست
کاوکاو نيش مژگانت نصيب جان ماست از گلستان تو ما را حاصلى جز خار نيست
عشقبازان جانفروشانند در بازار حسن چيز ديگر جز متاع جان در اين بازار نيست
هر که راه عشق پويد کار صد مجنون کند عشق را با هرزه گرد کوه و صحرا کار نيست
امشب به بزم وصل چو پروانه سوختيم تا صبح همچو شمع درين خانه سوختيم
تا دور گردد از رخ زنار چشم بد همچون سپند سبحهٔ صد دانه سوختيم
خاکش ز پاى شمع و کفن عکس شعله شد از رشک نيک بختى پروانه سوختيم
روزى که لب را به شراب اندودند زلف سيهت به مشک ناب اندودند
چون کرد قضاخانهٔ حسن تو تمام ديوار و درش به آفتاب اندودند
ما مجنونيم و چرخ ويرانهٔ ماست مه پرتوى از چراغ کاشانهٔ ماست
خورشيد منير روزن خانهٔ ماست عالم صدف گوهر يکدانهٔ ماست
در ايام غمت بى‌غم تنى نيست ز خون ديده خالى دامن نيست
ز شور بلبلانم گشت معلوم که گل چيدن کم از خون کردنى نيست
جهان را تيره دارد نالهٔ من قمر ره گم کند در هالهٔ من
شود دامانش از خون جگر تر صبا گر بگذرد بر لالهٔ من