ميرزا شرف‌الدين سيفى حسنى قزوينى پسر قاضى جهان، متخلص به ”شرف“ که نامش را به ‌اضافهٔ ابنى‌شرفجهان (= شرفِ جهان) مى‌نويسند، از خاندان معروف سادات سيفى قزوين بود. پدر شرف‌الدين يعنى ميرنورالهدى معروف به ”قاضى جهان“ در دوران وزارت قاضى محمد کاشانى ملازم وى شد و به‌تدريج در مدارج ترقى سير نمود تا در سال ۹۳۰ پس از مرگ شاه اسمعيل مقام وزارت بدو مفوض گرديد ليکن در کشمکش‌هاى اوايل پادشاهى طهماسب مدتى در گيلان به زندان افتاد و آزار بسيار ديد ولى سرانجام رها شد و دوباره بر مسند وزارت نشست. در خلال اين احوال گوناگون مدتى هم ”حکومت و دارائى مملکت فارس... به قاضى جهان مرجوع شد“.


ميرزا شرف‌الدين يکى از دو پسر اين قاضى جهان است که در روز چهارشنبه ۲۸ ربيع‌الثانى سال ۹۱۲ هـ در قزوين ولادت يافت. در جوانى مقدمات دانش و ادب را در زادگاه خود فراگرفت و سپس به شيراز رفت و نزد امير غياث‌الدين منصور دشتکى شيرازى و خواجه جلال‌الدين محمود شيرازى به کسب دانش‌هاى معقول همت گماشت و همين آشنائى با شيوهٔ دو استاد معارض يکديگر باعث بود تا دانشمندان زمان مانند ابوالحسن بن احمد باوردى به فضل او گواهى داده‌اند.


دانش‌هاى شعرى و عقلى در خاندان سادات سيفى ميراث گونه‌اى بود، و ميرزا شرف علاوه بر آنها در ادب و دانش‌هاى ادبى نيز امتياز داشت؛ در خط و انشاء و شعر و حتى در موسيقى و آواز ”فريد زمان خود گرديده جميع اکابر زمان به ادراک ملازمتش افتخار مى‌نمودند“ و او به روش خواجه عبدالحى منشى از صاحب قلمان معروف آن روزگار، مى‌نوشت.


ميرزا شرف در مدت اشتغال پدرش به کارهاى ديوانى به وى يارى مى‌داد. با همهٔ اين احوال نوشته‌اند که کمتر به ملازمت پادشاه تن در مى‌داد و اين امر موجب رنجش و تکدر خاطر پدرش بود؛ ولى مى‌دانيم که شرف سابقهٔ خانوادگى خود را در انتساب به دربار صفوى از دست نداد و يک چند وزرات خراسان داشت. وفات ميرزا شرف روز يکشنبه ۱۷ ذى‌القعدهٔ سال ۹۶۸در پنجاه سالگى اتفاق افتاد و او را در مزار شاهزاده حسين قزوين به خاک سپردند. يکى از شاعران هم‌عهدش به‌نام ”مجازى“ دربارهٔ تاريخ وفاتش چنين گفت:


جستم حساب سال وفاتش ز پير عقل فرمود: آه آه شرف رفت از جهان (۹۶۸)


فرزندش صدرالدين محمد نيز مانند پدر هم شاعر بود و هم از علم موسيقى بهره داشت و خط نستعليق را خوش مى‌نوشت.


دربارهٔ اعتقاد مذهبى ميرزا شرف جهان سخن‌ها گفته‌اند. گويا ميان معاصران خود متهم به معاشرت‌هاى نامطلوب در نظر قشرى مذهبان بود چنانکه روملو مى‌نويسد ”مجملا نقصى که ذات فايض‌البرکات ميرزا شرف جهان را بود خلطت و مصاحبت مولانا فضل خلخالى بود که خباثت ذات او بر جهانيان ظاهر است“.


ميرزا شرف بر سر همهٔ فضيلت‌ها و مقام‌هاى دنيوى که داشت، شاعرى توانا بود و همهٔ نويسندگان احوالش به مقام بلند وى در شاعرى اعتراف کرده‌اند. وى با داشتن سخن منتخب و غزل‌هاى کوتاه و بسيار باحال خود بنابر گفتهٔ تقى‌الدين اوحدى مبتکر طرز جديدى است که آن را ”طرز وقوع“ ناميده‌اند.


شرف مانند ديگر هم‌عصران خود که در نيمهٔ اول سدهٔ دهم و حتى مدت‌ها بعد از آن دنبالهٔ شيوهٔ شاعران اواخر عهد تيمورى را رها نکرده بودند، سعى داشت تا انديشه‌هاى باريک و لطيف را در زبان سادهٔ روشن بيان کند و از اين روى در سخن او و همانندگان وى بدان ابهام که در شيوهٔ خيال بندان سدهٔ يازدهم و دوازدهم بازنمى‌خوريم. حجم ديوان او را از هزار تا چهار هزار و هشتصد و پنجاه بيت ذکر کرده‌اند. غزل‌هاى او مشهور و ساقى‌نامه‌اش که به مدح شاه طهماسب ختم شده، به سبب اشتمال بر انديشه‌هاى حکيمانه و داشتن بيان فصيح قابل توجهى است. از او است:


عجب مانده‌ام زين خُم نيلگون که صدگونه رنگ آمد از وى برون
جهان راست آئين ناداشتى فلک زود خشمى است دير آشتى
درين باغ کش خار شد دلخراش منه دل، تماشاگر باغ باش
گذر کن ازين منزل پرستيز تو برخيز ازو تا نگويند خيز
اگر رفت سرمايهٔ گل ز دست غنيمت شمر پنج روزى که هست
چه گوئى ز عمر و ز ايام او مبر با چنين کوتهى نام او
به گيتى کسى يافت عمر دو بار کزو ماند نام نکو يادگار
بود کوشش ما ز روى قياس چو پيمودن راهِ گاو خراس
که گردد سحرگاه تا وقت شام در اول قدم شامگاهش مقام
نبينى درين تنگنا همدمى که بردارد از خاطر ما غمى
دريغا ز ياران خاکى نهاد که رفتند زين خاکدان همچو باد
به صحبت همه شمع مجلس فروز چو انجم شب آورده با هم به روز
همه روز در بوستان يار هم چو گل‌ها شکفته به ديدار هم
دريغا که اين ديدهٔ خونفشان نبيند کنون هيچ از يشان نشان
دمى چند گفتند و خامش شدند ز ياد حريفان فرامش شدند
يکى نيست ز آن غمگساران همه من و غم، که رفتند ياران همه
به بالين چسان سر نهيم خوابناک حريفان همه کرده بالين ز خاک
کند کُنج تنهائيم دل هوس ندارد سر صحبت هيچکس
کند کُنج تنهائيم دل هوس ندارد سر صبحت هيچکس
ندارم سر همدمان بيش و کم اگر راست پرسى سر خويش هم
دريغا که پرده نشينان راز نرفتند جائى که آيند باز
ز آشفتگى چون بر آن خاک درد فتادم چو خاک و نشستم چو گرد
بر آن خاک فرياد کردم بسى بگوشم نيامد جواب کسى
بسا نو که کهنه شده در جهان همان کهنه پير جهان نوجوان
دلا عبرتى گير از حالشان فرو شو زمانى در احوالشان
بگير آتشى از سفالينه جام زن آتش در اوراق دفتر تمام
چه خسبيم ايمن در اين مرحله که مانديم تنها و شد قافله
نماند در اين مرحله هيچکس تفاوت بود ليک در پيش و پس
گذشته چنان شد که گوئى نبود رود تيز آينده چون رفته زود
پس و پيش اين راه چون اندکيست رونده اگر پيش و گر پس يکيست
ز ياران دو گامى اگر واپسم نه بس دير مانم، بديشان رسم
ندانيم ازينجا کجا مى‌رويم چرا آمديم و چرا مى‌رويم
دريغا که نابرده راهى به‌جاى به ناکام بايد شدن زين سراى
ندانسته راز جهان مى‌رويم چنان کامديم آنچنان مى‌رويم
ز انديشه خون شد جگرها بسى ولى حل نکرد اين معما کسى
کس از سرّ اين پرده آگه نشد خرد را بدانش بدو ره نشد
سخن چند گوئى ز اندوه و درد سخن بشنو، اين طرز را در نورد
مجو رهنمائى ز پندار عقل که اين کار عشق است نى کار عقل
چو با عشق گردد دلت آشنا شود از صفا جام گيتى نما
اگر رخت در کوى مستى برى از اين نيستى ره به هستى برى
چه خوش گفت پير خرابات دوش گرت محنتى هست جامى بنوش
بنه بر کف آئينهٔ جام را که در وى ببينى سرانجام را
همان به که افتى به ميخانه مست بشوئى به مى دست از هر چه هست
بيا ساقى بزم مستان، بيا بيا قبلهٔ مى پرستان، بيا
بيا وين دم نقد فرصت شمر مبادا که فرصت نيابى دگر
بده مى که عمرم به غفلت گذشت مده انتظارم که فرصت گذشت
به مستى دمى آشنائيم ده وزين خود پرستى رهائيم ده ...

(ساقى نامه)


اى شوق ديدنت سبب جستجوى ما هر دم فزوده در طلبت آرزوى ما
آلوده گشته‌ايم به زرق و ريا کجاست ساقى که از شراب کند شستشوى ما؟
کو باده تا به شيشهٔ گردون ز نيم سنگ تا کى زمانه سنگ زند بر سبوى ما
گر جذبه‌اى نباشد از آن کعبهٔ مراد پيداست تا کجا رسد اين جستجوى ما
در عشق اگر فسانه شديم اى شرف چه غم باشد به گوش يا رسد گفت و گوى ما
اى رفته دل و دين به تمناى تو ما را بيگانه بيگانه ز خود ساخته سوداى تو ما را
رفتى و سراپاى ترا سير نديديم صد داغ به دل ماندم ز هر جاى تو ما را
تو وعده به فردا دهيم کشتن و امروز ترسم که کشد وعدهٔ فرداى تو ما را
مستغرق عشق تو چنانيم که نبود با ياد رخ خوب تو پرواى تو ما را
احسنت شرف اين چه کلام نمکين است شورى به دل افگند سخن‌هاى تو ما را
سرى کجاست که در وى هواى کوى تو نيست دلى کجاست که در آرزوى روى تو نيست
به کعبه خواند مرا پير ره، ولى چه روم به خانه‌اى که درو پرتوى ز روى تو نيست
شرف حکايت ناکامى تو سوخت مرا مگو مگو که مرا تاب گفت و گوى تو نيست
رفتيم و اين سراچهٔ پر غم گذاشتيم دنيا و محنتش همه با هم گذاشتيم
روز وداع بر سر کويش ز خون دل صد جا نشان ديدهٔ پرنم گذاشتيم
شد حال ما به کام رقيبان کينه جو ما کار خود به يارى همدم گذاشتيم
در دل نماند کن مکن عقل را مجال اين ملک را به عشق مسلم گذاشتيم
داديم جان به راه غم دوست چون شرف نامى ميان مردم عالم گذاشتيم


ز عشقش بر زبان دارند شهرى گفت و گوى من
روم زين شهر تا نشنيده ترک تندخوى من
نگردم همزبان با او که مى‌ترسم شود آگه
ز عشق من چو فهمد اضطراب از گفت و گوى من