ميرزا فصيح‌الدين فصيحى انصارى هروى پسر ابوالمکارم پسر مولانا ميرجان، از شاعران مشهور سدهٔ يازدهم و در قصيده و غزل در شمار استادان مقدم عهد خويش از اشراف و اعيان هرات بود و نسبش به خواجه‌ابواسمعيل عبدالله انصارى (م ۴۸۱) مى‌رسيد. پدر ميرزا فصيح‌الدين و خود او در بخارا ولادت يافتند و پس از چيره شدن عبيد‌الله خان ازبک (۹۹۱-۱۰۰۶هـ) بر هرات (سال ۹۹۴هـ) ابوالمکارم با خاندانش به هرات بازگشتند و همانجا ماندند و در اين اوان فصيح‌الدين ده ساله بود.


از آن پس باشيدنگاه و جاى پرورش فصيحى هرات بود و او زود سخنورى آغاز کرد و شهرت يافت و نزد واليان و بيگلربيگيان هرات و خراسان تقرب جست و آنان را ستود.


از خوشبختى‌هاى فصيحى و چند شاعر هم‌عهدش در خراسان آن بود که حکمرانى آن مرز بر عهدهٔ پدر و پسرى شعر دوست و شاعرپرور به‌نام حسين خان شاملو (۱۰۲۷م) و حسن‌خان بود. فصيحى يکى از مقدمان اين گروه و مورد تشويق آن پدر و پسر هر دو بود ليکن او که دربار ثروتمند هند را بر پيشگاه بيگلربيگى خراسان رجحان مى‌داد، در سال ۱۰۲۲ نابيوسان راه هند در پيش گرفت و از هرات به قندهار گريخت ليکن در راه گرفتار سوارانى شد که والى خراسان به دنبالش فرستاده بود، و چون او را به هرات باز گرداندند به فرمان حسين‌خان به زندان افتاد و پس از اندک زمانى بخشوده شد.


چند سال پس از اين واقعه، در عهد حکمرانى حسن‌خان شاملو (از ۱۰۲۷به بعد) و در مجلس او، مناظره‌اى ميان حکيم شفائى (م ۱۰۳۷ هـ) و فصيحى رخ داد. در اين مناظره که به مشاجره پايان يافته بود، حسن‌خان جانب فصيحى را گرفت، شفائى رنجيد و از هرات برآمد و فصيحى را هجو گفت. شاه‌عباس در سفر سال ۱۰۳۱هـ خود به هرات فصيحى را به عنايت خويش مفتخر ساخت و با خود به همراه برد.


دربارهٔ خلق و خوى فصيحى نوشته‌اند که ”در کمال هموارى و ملايمت بود و نهايت خلق و پاک زبانى و مهربانى و خوش‌ذاتى داشت“ مرگش به سال ۱۰۴۹هـ اتفاق افتاد.


شعر فصيحى روان و سالم و بسيار متمايل به ‌شيوهٔ استادان خراسان است. غور در مضمون‌هاى دقيق و فداکردن الفاظ در راه بيان آنها در سخن او مشهود نيست و او هر معنى و نکته‌اى که انتخاب مى‌کرد در بيان صريح و روان خود به‌سادگى و بى‌آنکه به ترکيب‌هاى استعارى پيچيده و دشوار نظر داشته باشد به شعر درمى‌آورد.


با اين حال فصيحى چنانکه رسم است از گزند بدانديشان زمان در امان نماند، بدين معنى که رندان با اندک تصرفى در يکى از بيت‌هايش او را به باد تمسخر گرفتند و به تعبير امروزى ”او را دست انداختند“.


از جملهٔ ايرادهائى که ناقدان پيشين بر شعر فصيحى گرفته‌اند خالى بودن آن از مضمون‌هاى دقيق يا و يا نادر بودن مضمون‌ تازه در آنها است (سرو آزاد، ۵۱) و اين يقيناً بدان سبب است که او مضمون‌هاى زيبا و دقيق را در کلام روان و رسا چنان گنجانيده است که گوئى سخن ساده و معنى عادى را بيان مى‌کند و دنبال مضمون‌ يا نکتهٔ تازه‌اى نيست و آنها را بر رسم شاعران عهد در لفافهٔ عبارت‌هاى مبهم خيال‌انگيز که براى دريافتن محتاج تأمل باشد نمى‌پيچد. با اين حال در شعر او مضمون‌هاى دقيق بسيار است، مانند:


خنده ميبينى ولى از گريهٔ دل غافلى خانهٔ ما اندرون ابرست و بيرون آفتاب
رتبهٔ حسن بلندست چه حاجت به نقاب بهر منع نگهى کز مژه کوتاه‌تر است
گر لذت داغ جگر اينست فصيحى افسوس که بر هر سر مويم جگرى نيست
بعد عمرى که فصيحى شب وصلى رو داد مردم ديدهٔ ما در سفر دريا بود
هزار بار قسم خورده‌ام که نام ترا به لب نياورم، اما قسم به نام تو بود
فرداست وعدهٔ جنت و امروز شد نصيب آرى خلاف وعده کريمان چنين کنند


فصيحى خط شکسته را خوب مى‌نوشت. نصرآبادى که ديوان کاملش را ديده و از آن شعر برگزيده آن را ”قريب به شش هزار بيت“ تخمين زده است. از ديوانش نسخه‌اى در کتابخانهٔ بانکى‌پور موجود است. شامل قصيده و غزل و ترکيب و ترجيع و قطعه و رباعى. نسخه‌اى ديگر از ديوانش علاوه بر اينها دو مثنوى نيز دارد. ديوانش شايستهٔ جستجوى بيشتر و طبع است و شعرش نمونه‌اى از سخن پخته و کلام منتخب پارسى است که سخن‌شناسان روزگار به‌کار مى‌بردند. ازوست:


ساقيا آن قدح نور بيار آن چراغ شب ديجور بيار
آن شفاى تن رنجور بده کيمياى دل رنجور بيار
جرعه‌اى در قدح خاور ريز محک حوصلهٔ طور بيار
سرو نوخاستهٔ خلد توئى روى آراستهٔ حور بيار
صاف‌تر از نفس عيسى کن گرم‌تر از دل منصور بيار
که بهار آمد و نوروز رسيد
عيش با طالع فيروز رسيد
آن مى صاف که بى‌صوفى روح يافت در خلوت عشاق فتوح
مى‌توان کرد ز بس پرتو آن در دل تيره شب هجر صبوح
از فروغش شده بى‌منت چشم در گلزار تماشا مفتوح
ساقيا ز آن گهر جام کزوست غرقهٔ شرم ابد کشتى نوح
جرعه‌اى بخش کز اسباب جهان سينه‌اى دارم و آن هم مجروح
روزگاريست که ماتم زده‌ام
چون سر زلف تو بر هم زده‌ام
نوبهارست و چمن جلوه فروش گل و بلبل همه در جوش و خروش
ابر در گريه و گل را ز نشاط دهن از خنده رسد لب تا گوش
نگه از شوق چنار رفته ز خويش که کشندش مژه‌ها دوش به دوش
مطربا سينهٔ تارى بخراش بلبل باغ نشاطى بخروش
زنده کن تار به مضرابى چند که رگ مرده بود تار خموش
دو جهان را به نوائى مستان ناله‌اى به دو عالم مفروش
خوش هوائى است حزينم مپسند
طرفه فصلى است بزن راهى چند...


دى قاصد يا آمد و مژگان ترى داشت از يار مگر بهر هلاکم خبرى داشت
عمرى به ره يار دلم تخم وفا کشت پنداشت که اين تخم که مى‌کاشت برى داشت
آن بود دل جمع که از دست بتان بود صدپاره و هر پارهٔ او را دگرى داشت
زآن پيش که تازى فرس ناز به ميدان با حلقهٔ فتراک تو اين کشته سرى داشت
غمنامهٔ من بين چه کنى قصهٔ يعقوب او نيز چو من داغ فراق پسرى داشت
پايان شب محنت من صبح اجل بود بس طرفه‌شبى بود و قيامت سحرى داشت
شد جزم به عزم سفر عشق فصيحى هر چند که در هر قدم آن ره خطرى داشت
مائيم جدا از تو به غم ساخته‌اى چند با ياد تو دل از همه پرداخته‌اى چند
مائيم ز سوداى بتان سود نديده بى‌فايده نقد دل و دين باخته‌اى چند
ديدى که چسان راز مرا پرده دريدند از روى نکو پرده بر انداخته‌اى چند
کردند لگدکوب ستم اهل وفا را در عرصهٔ حسن اسب جفا تاخته‌اى چند
رخسار تو کردند به آئينه برابر از بى‌بصرى قدر تو نشناخته‌اى چند
بگشاى خدنگ مژه کز ذوق بميرند جان‌ها سپر تير بلا ساخته‌اى چند
ارباب محبت چه کسانند فصيحى در کوچهٔ محنت علم افراخته‌اى چند
جان بى‌رخ تو درد دل غمزده داند ماتمزده حال دل ماتمزده داند
پى برده‌ام از عشق به‌جائى که ره آنجا ديوانهٔ پا بر سرعالم زده داند
اين ذوق پياپى که مرا از مى عشقست در بزم بلا جام دمادم زده‌داند
ز آن طرهٔ برهم زده آشفته دلان را حاليست که آشفته‌ٔ برهم زده داند
کوه غم فرهاد ز من پرس فصيحى که اندوده دل غمزه را غمزده داند
آن قوم که دلشان ز دورنگى‌ها رست سجاده به‌دوشند و مى ناب به‌دست
بتخانه و کعبه پيششان يکسانست ديدار پرستند نه ديوارپرست
ز آن خوبترى که کس خيال تو کند يا همچو منى فکر وصال تو کند
شايد که به آفرينش خود نازد ايزد که تماشاى جمال تو کند
روشنگرى آئينهٔ دل کرديم وآنگاه به روى تو مقابل کرديم
عکس رخ تو جدا نگشت از رخ تو ما بيهده سعى‌هاى باطل کرديم