ملک محمدقمى متخلص به ”ملک“ از شاعران معروف سدهٔ دهم و يازدهم است. دوران شاعريش از آغاز جوانى شروع شد و هم در جوانى از قم به کاشان که مجمع شاعران بود، سفر کرد و چندى در آنجا به کسب دانش و ادب سرگرم بود و سپس به قزوين پايتخت صفويان در آن روزگار رفت و نزديک به چهار سال در آنجا ماند تا آنکه در سال ۹۸۷ هـ به دکن رفت و به خدمت نظامشاهيان احمدنگر رسيد و چون احمدنگر به سال ۱۰۰۳ بر دست ميرزاعبدالرحيم خانخانان فتح شد چندى در ملازمت آن سردار ادب دوست گذرانيد و با شاعرانى چون نظيرى و شکيبى و جز آنان که در ملازمت خان بودند، معاشرت نمود و قصيده‌هائى در مدح خانخانان سرودن و با اجازهٔ او عازم سفر مکه شد ليکن چون در راه به بيجاپور مستقر حکومت عادلشاهيان دکن رسيد همانجا رحل اقامت افکند و به دربار عادلشاه ابراهيم ثانى (۹۷۸-۱۰۳۵) اختصاص يافت و او را در قصيده‌هاى خود ستود و مجموعهٔ گلزار ابراهيم به ‌دستور او و با مشارکت ظهورى فراهم آورد و در آن سامان چنان حرمتى به هم رساند که او را با عنوان ”ملک‌الکلام“ ياد مى‌کردند و گويا در همين شهر بود که ظهورى دختر ملک را به زنى گرفت.


قسمت اخير عمر ملک به تمامى در بيجاپور و در مصاحبت خويشاوندش ظهورى و ملازمت ابراهيم ثانى گذشت تا به سال ۱۰۲۵ درگذشت و او را در بيجاپور نزديک به مقبرهٔ سنجر کاشانى به خاک سپردند. سن ملک هنگام وفاتش نود سال بود و بدين تقدير بايست به سال ۹۳۴ يا ۹۳۵ زاده شده باشد.


اينکه غالباً گفته شده است که ملک با ظهورى در بيجاپور ملاقات نموده درست نيست بلکه گويا دوستى آن دو استاد پيش از اقامت در بيجاپور يعنى در احمدنگر آغاز شده و آن دو در شهر اخير با هم بوده و با فيضى آشنائى يافته‌اند و پس از آن هم با يکديگر در بيجاپور زيسته و خويشاوندى حاصل کرده‌اند.


ملک از شاعران پر کار عهد خويش و در قصيده و غزل‌ و مثنوى توانا بود. ديوان غزل‌هاى ملک در کتابخانهٔ مدرسهٔ عالى سپهسالار هفت ‌هزار و صد بيست است. نورس‌نامه يا منبع‌الانهار او به استقبال از مخزن‌اسرار نظامى در دو هزار بيت سروده شد و او اثرهاى ديگرى هم به مشارکت ظهورى فراهم آورد يعنى ”گلزار ابراهيم“ دز نه هزار بيت از اقسام سخن در ستايش ابراهيم عادلشاه، خوان خليل به‌نام عادلشاه. در خلاصةالاشعار و مآثر رحيمى و رياض‌الشعرا و هفت اقليم و ميخانه از قصيده‌ها و غزل‌ها و مثنوى‌هايش بسيار نقل شده است.


شعر ملک را بيشتر سخن‌شناسان و نويسندگان احوالش افزون از حد شاعرى او است چنانکه سخن آذر هم در آتشکده که از چند هزار بيت او تنها هشت بيت را قابل انتخاب و نقل شمرده نادرست و دور از انصاف است. دوست و داماد ملک، ظهورى، در ساقى‌نامهٔ خود دربارهٔ او گويد:


خرد شحنهٔ طبع و قّاد اوست معانى در الفاظ مُنقاد اوست
کم افتد چنين نکته‌پرداز کم که نازند از و لفظ و معنى به هم


و اين نازش لفظ و معنى در شعر ملک به يکديگر که ظهورى گفته صفت راستين سخن او است که لفظ و معنى در آن برابر است و ملک از اين راه معنى‌ها دلپذير را در عبارت‌هاى فصيح و روش و منتخب ادا نموده و چه در قصيده و چه در غزل در پيروى از استادان پيشين و جواب گفتن آنان گام برداشته است. پيدا است که چنين شيوه‌اى در شعر مطبوع طبع شاعرانى که پس از او خاصه در سدهٔ دوازدهم در هند مى‌زيسته‌اند نبود زيرا آنان زيبائى کلام را در اشتمال آن بر معانى غريب همراه با تعبيرها و ترکيب‌هاى تشبيهى و استعارى و مضمون‌هاى باريک ديرباب مى‌دانسته‌اند. به همين سبب است که ميرغلامعلى آزاد (م ۱۲۰۰) دربارهٔ شعر او گويد ”خوش لفظ است اما معانى تازه کم دارد و تشبيه که رکن رکين فصاحت است در کلام او بسيار کم واقع شده“. ازوست:


عجب مسيح نفس باد مهرگان آمد که ذره ذره در اجزاء خاک جان آمد
ز مهرماه به هر دل چه مايه مهر افزود نه ماه مهر مگر ماه مهربان آمد
درست مغربى مهر در ترازو شد از اين کشش سر ميزان شب گران آمد
ز بس تنوع الوان مختلف در باغ نگارخانهٔ چين نقش بوستان آمد
ز کيمياى خزان سطح باغ پر زر شد چمن معاينه چون گنج شايگان آمد
ز بس تراوش ابر و نزول باد خزان هواى باغ گهرپاش و زرفشان آمد
دلم به حلقهٔ روحانيان مقام گرفت نداى عالم غيبم به گوش جان آمد
که از نسيم عدالت جهان گلستانست
به عيش کوش که دوران خان خانانست
ز کوه قهقههٔ کبکِ خرّمى بشنو ز دشت زمزمهٔ مرغ بيغمى بشنو
گشاى چشم و سرآغاز بهترى بنگر بدار گوش و سرآواز خرمى بشنو
دمى به صيحهٔ اضداد کون سامع باش هزار نکته در اسرار همدمى بشنو
ز اتحاد مسلمان و گبر و کعبه و دير شميم يکدلى و بوى محرمى بشنو
يکيست مايهٔ سودائيان شهر اميد سخن زياده مگو حرفى از کمى بشنو
مسلم است جهان از نوايب حدثان ز قيد حادثه حکم مسلمى بشنو
گر آدمى صفتى گوش کن به سمع رضا ز گفتهٔ ملک و ديو و آدمى بشنو
که از نسيم عدالت جهان گلستانست
به عيش کوش که دوران خان خانانست...
(از ترجيع‌بند ”هفت‌بند“ در ستايش خانخانان)


مائيم و يکى جرعه و فرداى قيامت تا بى‌خبر افتيم ز غوغاى قيامت
اى واى گر سوختگان تو برآرند چون لاله سر از دامن صحراى قيامت
مشغول تماشاى خودم ساز به محشر تا ديده بپوشم ز تماشاى قيامت
ما هيزم آتشکدهٔ دوزخ عشقيم انديشه نداريم ز گرماى قيامت
اين جور که من ديده‌ام از محنت هجران پيشم چه نمايند جفاهاى قيامت
داد ملک امروز مينداز به فردا زيرا که ندارد سر سوداى قيامت
عاشق به هوس گر سروکارى مى‌داشت جا در حرم چون تو نگارى مى‌داشت
اى کاش ملک بلهوسى مى‌آموخت تا در نظر تو اعتبارى مى‌داشت
دوزخ بود از دورن من در زنهار مگذار که اوفتد بآهم سروکار
تفسنده بود ريگ بيابان دلم ترسم قدم ناله شود آبله‌دار
شد هر نگه تو حيرت‌افزاى دلم زد هر مژه‌ات راه تمناى دلم
از بس که به دل نقش دو چشمت بستم نرگس‌زارى شدست صحراى دلم
سرحلقهٔ کيش بت‌پرستان مائيم غارت‌زدهٔ متاع ايمان مائيم
اين طرفه که او راه دل و دين زده‌است کافر مائيم و نامسلمان مائيم
تا ديده بر آن نخل بلند افگنديم دل در خم طره‌اش ببند افگنديم
همت بنگر که ما به کوتاهى دست بر کنگرهٔ عرش کمند افگنديم
برآمد ز ميخانهٔ دل خروش دگر قلزم شوقم آمد به جوش
الا اى مسيحاى خورشيد جام که در پاى کوثر نشستى، خرام
بر آور ز آغوش مينا سرى بکش از سر خائنان چادرى
که افسانهٔ ما به‌جائى رسيد که جز گوش ساغر نيارد شنيد
بده ساقى آن آب کوثر مزاج که از آب کوثر ستاند خراج
که شايد بشوئيم دامان دلق بداريم دستى ز دامان خلق
کسى چند در عالم نام و ننگ ترازوى دل را نهد پارسنگ
خرد حلقه دار رکاب غمست گهر مهرهٔ رشتهٔ ماتمست
جهان تلخ و شکر هم آغوش شير طرب عام و خاصان به محنت اسير
فلک کهنه گرگيست در زيرپوست خرد را تصور که مغزى در اوست
درين پوست خونست مغزى که هست نکاوى که نقشى نيايد به دست
ز طبع عناصر مجو فتح باب مده خاک بر باد و آتش به آب
جهان چيست افسانهٔ مار و گنج که خاکش بود کشت آماس و رنج
طلسمى به هم بسته نام آدمى وزو ديو ترسان ز نامردمى
ازين خاک آلودهٔ ساخته چه سرها که شد کيسه پرداخته...