عماالدوله ميرزا طاهر قزوينى پسر ميرزا حسين‌خان قزوينى، متخلص به ”وحيد“ از خاندانى که در خدمت‌هاى ديوانى روزگار مى‌گذرانيد، برخاسته و خود از جملهٔ شاعران و منشيان معرف عهد صفوى بوده است که در مراتب ديوانى تا به مرتبهٔ صدرات ارتقاء جست. وى پس از دانش‌اندوزى و کسى مهارت در ادب و خوشنويسى و ترسل و سياق وارد خدمت‌هاى ديوانى گرديد و در شمار دفتر نويسان ديوان درآمد و به‌تدريج نامى برآورد تا آنکه در دورهٔ صدرات ميرزا تقى اعتمادالدوله معروف به ”ساروتقى“ وزير شاه‌صفى و شاه‌عباس دوم، به ‌دستيارى او برگزيده شد. وحيد بعد از قتل ساروتقى به سال ۱۰۵۵ منصب واقعه‌نويسى يافت و در اين سمت روزگار مى‌گذرانيد تا پس از مرگ شيخ‌عليخان زنگنه وزير شاه‌سليمان به سال ۱۱۰۱هـ با لقب اعتمادالدوله وزير اعظم‌شاه سليمان گرديد و در اوايل عهد شاه‌سلطان حسين چون سال عمرش از نود درگذشته و ضعف پيرى بر او مستولى گرديده، و يا به قول بعضى مورد عتاب شده بود، از کار کناره گرفت و اندک سالى بعد (۱۱۱۰ هـ) درگذشت.


ميرزا طاهر از شاعران و منشيان پرکار بود. مجموع شعرهاى او از روى نسخه‌هاى موجود پيرامون پنجاه هزار بيت است و اگر چه به سبب پرگوئى همهٔ آنها نمى‌تواند منتخب و استوار باشد ليکن در ميان آنها مى‌توان کم و بيش شعر خوب و معنى‌هاى دلپذير برگزيدنى يافت؛ و بر روى هم وحيد شاعرى متوسط بود و با زمانهٔ خود تناسب داشت.


از اثرهاى منظوم او، غير از غزل‌ها و قطعه‌ها و رباعى‌ها که از سى‌هزار بيت و مى‌گذرد، اين مثنوى‌ها است:


۱. خلوت راز در دو هزار و دويست بيت متضمن موضوع‌ها و معنى‌ها اخلاقى و اندرزى.

۲. ناز و نياز هم در اين‌گونه موضوع‌ها که به دو هزار و دويست بيت بر مى‌آيد.

۳. عاشق و معشوق بر وزن ليلى و مجنون در يک هزار و سيصد بيت.

۴. فتح‌نامه در چهارصد و شصت بيت در ذکر فتح قندهار.

۵. آلات جنگ در هشتصد بيت.

۶. مثنوى کوتاهى در شصت بيت در تعريف نرد.

۷. مثنوى کوتاهى در شصت و هشت بيت در وصف طنور.

۸. مثنوئى اى در تعريف عمارت شاهى در شصت بيت.

۹. مثنوى در شصت بيت در وصف همايون تپهٔ اشرف (=بهشهر)

۱۰. ساقى‌نامه در چهار هزار و پانصد بيت به‌نام شاه‌سليمان.

۱۱. گلزار عباسى در ششصد و شصت بيت در شرح عشقبازى فرزند پادشاه عراق که تقليدى است از هفت پيکر نظايم.


وحيد گذشته از ديوان شعر اثرهاى به نثر دارد که مهم‌ترين آنها ”عباسنامه“ است در تاريخ دوران شاه‌عباس دوم که به طبع رسيده است؛ ديگر مجموعهٔ منشآت او است که خود گرد آورده و ديباچه‌اى بر آن نوشته است و آن نيز يک بار در کلکته به سال ۱۲۴۳هـ ق و ديگر بار در لکنهو به سال ۱۱۶۰ هـ ق چاپ شد. از اوست:


عيش‌و‌غم نيست، سراغ از دل سوزان مطلب چشمهٔ خضر ز آتشگه گبران مطلب
با قناعت همه جا گلشن عيش ابدست به سرابى چو رسى چشمهٔ حيوان مطلب
آتش طور کجا پرتو ديدار کجا قوت شعله ز سرپنجهٔ مرجان مطلب
ذوق آشقته‌دلان شيفتگان مى‌دانند تا پريشان نشوى زلف پريشان مطلب
اى وحيد از دل سودازده آرام مجو رسم آسودگى از خون شهيدان مطلب
در غريبى بيش مى‌باشد هنرور را رواج چو شرار سنگ بيرون شد چراغش روشنست
مردم هموار پيش از ما ز عالم رفته‌اند اين درشتان مانده چون خاکى که در پرويزست
زبان به خامشى از حرف يار نتوان بست به قفل غنچه در نوبهار نتوان بست
ز رشتهٔ نفس پاره پاره معلومست که دل به هستى ناپايدار نتوان بست
غير دانا در جهان از غم کسى را تاب نيست زآنکه از اعضا همين دل را نصيب از خواب نيست
چشم اگر يعقوب پوشد از رخ يوسف رواست بيشتر از يک نگهم روى نکو را تاب نيست
آبرو يک قطرهٔ آبست، چون از چهره ريخت پايهٔ ايوان عزَّت را کم از سيلاب نيست
نوشم به ذوق گريهٔ مستى شراب تلخ جز گريه نيست بهره چو ابرم ز آب تلخ
مى‌بايد از عتاب تو زينسان حلاوتى از سر نبايد از لب شيرين عتاب تلخ
نامش چو بر زبان گذرانم بسان ابر شيرين شود اگر به دهان گيرم آب تلخ
کردم سؤال بوسه به شيرينى از لبت نبود طريق لطف که گوئى جواب تلخ
کوثر چو سرو جا دهدش پيش خود وحيد هرکس گذشته است در اين نشأه ز آب تلخ
خاک مرا به دير مغان گر سبو کنند گردند مست باده کشانش چو بو کنند
يارب چه زندگيست که پيوسته دشمنان از بهر ما درازى عمر آرزو کنند
ماند نشان چو ماه به رويش ز نازکى گر فى‌المثل ز دور اشارت به او کنند
از کس مجوى چارهٔ درد نهان وحيد چاکت به جيب نيست که او را رفو کنند
شد بهار از کمال خرسندى جلوه‌گر در لباس گلبندى
گشت از لاله باغ چون فانوس تاج هدهد به رشک تاج خروس
کرد بلبل به‌سوى غنچه نگاه چشم بادم بر بنفشه سياه
غنچه‌اش قطره در گريبان داشت يوسفى در چه زنخدان داشت
همچو ميناى مى ز خوردن سنگ خون ز گل جستى از شکستن رنگ
باز کردى ز شوق گل ديدان خار ديوار چشم چو سوزن
شاخ هر تاک از مى گلگون بود لبريز همچو رگ از خون
جام گل از رطوبت سرشار بود ريو عرق نمودهٔ يار
بود ريزان شراب بى‌غش او چشمهٔ آب بود آتش او
غنچه‌هايش به ديدهٔ احباب بود چون شيشه‌هاى پر ز گلاب
خار او داشت ابز صفاى هوا همچو منقار عندليب نوا...
(از منظومهٔ گلزار عباسى)