ميرزا رفيع‌الدين محمدبن فتح‌الله قزوينى معروف به ”ميرزا رفيعا“ متخلص به واعظ از واعظان و عالمان مذهبى و از شاعران سدهٔ يازدهم هجرى است که در عهد شاه‌عباس بزرگ و شاه‌صفى و شاه‌عباس ثانى و شاه‌سليمان مى‌زيست و از نامبرداران عهد خود بود. وى دانش‌هاى دينى را در محضر ملاخليل غازى قزوينى (۱۰۰۱ - ۱۰۸۹ هـ) متکلم و فقيه و محدث فراگرفت و بنابر قول صاحب امل‌الآمل در قزوين به واعظى اشتغال داشت. وفاتش به سال ۱۰۸۹ اتفاق افتاد.


مهم‌ترين اثر واعظ کتاب ابواب‌الجنان او است به فارسى در اخلاق بنابر سنت‌هاى اسلامى و خبرها و رهنمودهاى امامان شيعه که تنها به نگاشتن جلد اول آن کتاب توفيق يافت. باقى کتاب يعنى جلد دوم آن پسر ميرزا رفيعا موسوم به محمد شفيع که بعد از پدر واعظ جامع قزوين بود، تمام کرد.


ديوان واعظ شامل قصيده و غزل و رباعى و مثنوى است. قصيده‌هايش در نعت پيامبر و منقبت دوازده امام و ستايش شاه‌عباس دوم است. بسيارى از قطعه‌هايش تاريخ دار و مربوط به حادثه‌هاى ميان سال ۱۰۳۰ و سال ۱۰۸۸هـ است. از مثنوى‌هايش يکى منظومه‌اى در بحر متقارب مثمن مقصور يا محذوف با عنوان ”داستان رزم نواب خاقانى گيتى‌ستان شاه‌اسميعل جنت مکان با شبيک‌خان شيبانى“ و ديگر مثنوى‌اى به همان بحر در تعريف باغ جنت قزوين و ديگر مثنوى‌‌اى به بحر هزج مسدس مقصور در تعريف مازندران و ستايش شاه‌عباس دوم است.


داستان رزم شاه‌اسمعيل با شبيک خان يک حماسهٔ تاريخى کوتاه است در ششصد و هفتاد بيت که در ابتداى آن ابياتى در توحيد آمده است.


غزل‌هاى واعظ قزوينى پر است از نکته‌هاى اخلاقى و پند و وعظ و اين بيشتر معلول منبردارى شاعر و اشتغالش به موعظه و ارشاد دينى و اجتماعى است. بر روى هم شعر او متوسط و بعضى از بيت‌هايش در سطح نازل است و با اين حال بيت‌هاى قابل انتخاب هم کم ندارد. قافيه را گاه بى‌‌باکانه تکرار کرده است.


از ديوانش نسخه‌هائى در ايران و انيران موجود است و شادروان دکتر سيد‌حسن سادات ناصرى طبعى از آن ترتيب داده. از اوست:


زيور تن صحت اعضاست اهل هوش را نيست دُرّى پر بهاتر از شنيدن گوش را
هست کم حرفى کلامى معنيش فهميدگى از کتاب عقل سطى دان لب خاموش را
نيست پند تلخ واعظ آشناى هر مذاق مى‌برد از هوش اين مى ليک صاحب هوش را
آيد چو مرگ هستى پيرو جوان يکيست در پيش برق سبزهٔ تر با خزان يکيست
از هيچ‌کس به‌جز دو زبانى نديده‌ام خلق زمانه را گوئى همه زبان يکيست
واعظ چراغ محفل دل‌ها کلام ماست زآنرو که با زبان دل ما شمع‌سان يکيست
خرد نشمارى حق هم‌کاسگى را اى بزرگ شير يک پستان دو کودک را بردار مى‌کند
ديده وقت پيريت بيجا نمى‌آرد غبار از غم فوت جوانى خاک بر سر مى‌کند
از بلندى مى‌رسد معنى به هر نزديک و دور رتبهٔ گفتار واعظ کار منبر مى‌کند
با خلق همنشين و از ايشان برديده باش مضمون دلنشين ز خاطر پريده‌باش
از خود چنان مرو که دگر رو به پس کنى از چشم خويش همچو سرشک چکيده‌ باش
يارب دل قانع بَدَل سيم و زرم ده از پاى به دامان سر بى‌دردسرم ده
جز گرد مذلت ز در خلق چه خيزد عقلى به سر بى‌خرد دردبدرم ده
زين چشم چه ديدم به‌جز از عالم کثرت چشم دگر از بهر جهان دگرم ده
در خانهٔ دل گرد غم از روزن گوشست گوشى ز خبرهاى جهان بى‌خبرم ده
نى ‌جاى مقامست گل و لاى علائق توفيق گذر کردن از اين رهگذرم ده
از سر مکنم سايهٔ سوداى غمت کم زين بال هما دولت بى‌زور و زرم ده
پهلو چو تهى گشت ز عالم پر و بال است يارب به سوى خويشتن از بال و پرم ده
در دشت تجرد نتوان خار غمى يافت از لطف دليلى سوى آن بوم و برم ده
خاکم به سر است از هوس سقف ‌زراندود ويرانهٔ در بستهٔ بى‌بام و درم ده
غولى چو امل هست ره بندگيت را از درد طلب بدرقهٔ اين سفرم ده
سرگرمى سوداى هوا و هوسم سوخت دلسردى از اين آتش ظلمت اثرم ده
از خشکى زهدم نشود تخم عمل سبز باران سرشک از رگ مژگان ترم ده
دلم از گرد کلفت شادى جورست پندارى در او ياد جمالت آتش طورست پندارى
نظر بر خرمن جمعيت ما همدمان دارند جهان تنگ بر ماديدهٔ مورست پندارى
شود پر باد چون از عجب سوى خويشتن بيند نگاه چشم خود بين نيش زنبورست پندارى
خموشست و از و در هر رگ جانيست فريادى زبان عاشقان مضراب طنبورست پندارى
به چشم زنده دل مرگست واعظ خواب آسايش به پيش عاشقان بستر لب گورست پندارى
بر نقش جهان که راه زد جاهل را تا چند کنى محو تماشا دل را
گر ديدهٔ عبرت بگشائى کافى است يک مد نظر اين ورق باطل را
گر بادهٔ غم نصيب ما زين خم بود در خندهٔ بى‌باکى ما غم گم بود
ممنون عطاى کس نگشتيم جز اين کاين خندهٔ ما ز کيسهٔ مردم بود