محمد ابراهيم قزوينى متخلص به سالک از شاعران سدهٔ يازدهم هجرى است. وى به‌نام و تخلص و زادگاه خود در مثنوى ”محيط کونين“ اشاره کرده است. ولادتش در قزوين به سال ۱۰۲۱هـ اتفاق افتاد. مدتى از جوانى را در سفر گذراند و باز به قزوين برگشت و پس از چند گاه به اصفهان رفت و مدتى در آنجا اقامت داشت و با ميرزا جلال‌اسير معاشر بود و از سخن نصرآبادى برمى‌آيد که پيش از تأليف تذکرهٔ خود او را در اصفهان در خانهٔ ميرزاجلال ديده و با او بسيار صحبت داشته است و هم او گويد که در آن اوقات به هند رفت و در آنجا صحبت کليم کاشانى و حاجى محمدجان قدسى مشهدى را دريافت و ثروتى به هم رساند و با آن به قزوين بازگشت، ليکن هر چه را که داشت به تاراج خويشاوندان داد و باز ناگزير روى به هند نهاد و پس از چندى به زادگاه خود معاودت نمود و آنجا بدرود حيات گفت. نسخه‌اى از ديوان قصيده و غزل ساقى‌نامه و رباعى او که در کتابخانهٔ مجلس شوراى ملى محفوظ است ۱۰۸۰۰ بيت و نسخهٔ مثنوى محيط کونين او متجاوز از سه هزار بيت است.


نصرآبادى گويد که سالک ”شاعر درست خيال راست سليقه بوده..“ و به‌راستى چنين است. بزرگترين ويژگى سخن او سادگى و روانى آن است، خاصه در مثنوى محيط کونين که گاه تا به ‌شيوهٔ زبان تخاطب فرود مى‌آيد و با اين حال پر است از وصف‌هاى عالى و بيت‌هاى منتخب. اين مثنوى را سالک به پيروى از تحفةالعراقين خاقانى و بر همان گونه و همان وزن سروده است. محيط کونين سفرنامهٔ سالک است از قزوين به تبريز و از آنجا به بغداد و به شهرهاى مقدس شيعيان در عراق عرب و بازگشت به قزوين از راه همدان و سپس عزيمت از زادگاه خود به هندوستان از راه اصفهان شيراز، و وصف مشاهده‌ها و شرح ديدارهاى خود با بزرگان علم و ادب و ذکر عارفان و شاعران و نام‌آوران هر ديار... از همين روى‌ها محيط کونين را، به‌جز ارزش ادبى و شعرى که دارد، مى‌توان از جهت‌هاى ديگر نيز به مورد توجه و مطالعه درآورد. در اين مثنوى‌ گاه غزل‌هائى بر همان وزن گنجانيده شده است، و سالک آن را به سال ۱۰۶۱هـ در هند به پايان برده است.


سالک در قصيده‌گوئى مانند بسيارى از هم‌عهدانش متوسط مولى در مثنوى، چنانکه در محيط کونين و در ساقى‌نامه مى‌بينم، توانا بود. غزل‌هايش به ‌شيوهٔ شاعران سدهٔ دهم با بيانى ساده است و در آنها انديشه‌هاى عرفانى و اخلاقى و تمثيل بسيار مى‌بينيم از ساقى‌نامه‌اش که هزار و دويست بيت و متضمن قسمت‌هاى مختلفى است، ۵۵۷ بيت در تذکرهٔ پيمانه نقل شده است. ازوست:


صبحى چو جبين نيک‌بختان گلگون شده از شفق درختان
صبحى گل روضهٔ جوانى سرمشق بهار زندگانى
صبحى چو بياض گردن حور ديباچه نگار صفحهٔ نور
صبحى مرآت اهل بينش سرجوش قوام آفرينش
گلبرگ ترش صباحت انگيز تنگ شکرش حلاوت‌آميز
پيغام شمال عنبرين دم همچون نفس مسيح مريم
مرغان به ترانهٔ صبوحى بر همزن توبهٔ نصوحى
صبح از مى انتعاش سرمست پيمانهٔ آفتاب در دست
بتخانهٔ چين چمن ز شنگى بلبل ترسا و گل فرنگى
سنبل به کمند زلف طرار بسته به ميان غنچه زناز
از هم گل و سبزه گشته ناشى آن متن نوشته اين حواشى
مست مى انتعاش بلبل از خنده فتاده بر قفا گل
تردستى ابر سايه گستر هرگوشه فکنده طرح ديگر
آراسته باغ مجلس خاص گل دايره دست و سرو رقاص
گويا دل شب کشيده باده نرگس که کلاه کج نهاده
باغ از نم ابر فيض سيراب برخاسته نرگش از شکر خواب
از موج نسيم سرو بن تر يک نيزه گذشته آبش از سر
رخ بر رخ گل نهاده سنبل غلتيده سياه مست بر گل...
(از مثنوى محيط کونين)


خراب مى بيغش عشق باش خليل‌الله آتش عشق باش
چو در بحر جان افگند عشق شور شود کوههٔ موج چون کوه طور
دل پير را عشق برنا کند دم عشق کار مسيحا کند
به ساقى‌گرى گر محبت نشست شود عشق از بادهٔ حسن مست
ازين بوته يعنى دل داغدار برآيد زر عشق کامل عيار
(از ساقى نامه)


با دل زودرنج ما رنگ مريز کينه را طاقت سنگ کى بود خانهٔ آبگينه را
شرطه چه کار مى‌کند با دل بيقرار من من که بسنگ مى‌زنم خود بخود اين سفينه را
محض خطاست گر کنم دعوى پاکدامنى من که به باده شسته‌ام دلق هزار پينه را
اشک من و رقيب را فرق نمى‌کند ز هم چند در آتش افکنم گوهر اين دفينه را
خون جگر ذخيره کن کر غم عشق مى‌خورى شاه براى لشکرى جمع کند خزينه را
سالک از آرزوى دل زمزمه‌اى شنيده‌ام طاير دورگرد ما ديده ز دام چينه را
نه تنها زلف او در تاب دارد خسته جانى را به کشتن مى‌تواند داد مژگانش جهانى را
وصال دولت بيدار با خود نقش مى‌بستم اگر در خواب مى‌ديدم غبار آستانى را
دم از روشن بيانى مى‌زند شمعى درين مجلس که روشن مى‌کند از سوز دل تيغ زبانى را
در‌آن‌ميدان‌که‌مى‌لغزد ز مستى پاى هشيارى نمى‌بينم به غير از دختر رز پهلوانى را
حديث سرد واعظ يک شرر گرمى نمى‌بخشد چرا بايد شنيدن قصهٔ افسانه خوانى را
رود دايم سعادت چون هما در سايهٔ بالت به بازوى قناعت بشکنى گر استخوانى را
علم بر بام گردون مى‌زنى در عاشقى سالک به خود گر مهربان سازى دل نامهربانى را
نيست يک دل که ز احياى لبت خرم نيست اين اثر با نفس عيسى‌بن مريم نيست
دامن از چشم تر اى قبلهٔ حاجات مکش کعبهٔ حسنى و اين چشمه کم از زمزم نيست
قدم خضر ز همراهى ما آبکه زد دل طلبکار مراديست که در عالم نيست
وقت خوش خاطر خرم لب خندان دل شاد آرزوئيست که در شأن بنى آدم نيست
دم بى‌صرفه مکن خرج که با مدت عشق همه گر زندگى خضر بود يک دم نيست
فکر عشرت مکن امروز که در باغ جهان سنبلى سلسله جنبان و گلى خرم نيست
نامهٔ مهر و وفا چند فرستى سالکى به حريمى که درو باد صبا محرم نيست
ز دود دل چو گردون عالمى بالاى سر دارم ز چشم تر چو دريا سيرگاهى در نظر دارم
سبک پروازى دل از دو عالم برد بيرونم ندانم نامهٔ شوق کرا بر بال و پر دارم
معماى وجودم فکر دورانديش مى‌خواهم چه حرفم کز زمين و آسمان زير و زبر دارم
به چشم کم مبين در شور اشک آتش آلودم ز دريا بيشتر آشوب در آب گهر دارم
بصد دريا نشايد نشست خون از چشم ساغرها اگر چون شيشهٔ مى آستين از ديده بردارم
بود در ديدهٔ من عيب من از آب روشن‌تر که از هر قطره اشک آئينه در پيش نظر دارم
مگر خواهم به پيرى عذر تقصير جوانى را چراغ بى‌فروغم جشم بر راه سحر دارم
نسازم خوابگاه از بستر آسودگى سالک چو داغ لاله دايم تکيه بر لخت جگر دارم
اينجاست که هوش محو بيهوشى‌هاست سررشتهٔ حرف با فراموشى‌هاست
دم درکش و سير کن مقامات بلند برجستگى سخن ز خاموشى‌هاست
در همچو صدف پشت و پناهى دارد شبنم ز گياه تکيه گاهى دارد
افراد جهان محو جمال ازلند خورشيد بهر ذره نگاهى دارد
انسان که بود به ذات خود بى‌مانند آوازهٔ معرفت از او گشت بلند
درياى وجوب چون به جنبش آمد موجى زد و گوهرى به ساحل افکند
دل گريه و جان ناله تمنا دارد هر قطرهٔ اشک شور و غوغا دارد
پيوسته به ديده مى‌رود خون جگر اين سيل هميشه رو به دريا دارد
اى خاک درت سرمه کش چشم اميد رفتى و ز انتظار شد ديده سفيد
باز آ که کشم به ديده خاک قدمت تا کور شود کسى که نتواند ديد!