ميرزا محمدقاسم يا ميرزا قاسمى گنابادى از جملهٔ شاعرانى است که هر دو دورهٔ تيمورى و صفوى را درک کرد. وى از خاندان محترمى از سادات گناباد بود که کلانترى آن ديار بدان اختصاص داشت و از همين روى پدرش، مشهور به ”اميرسيد“ در آنجا پيشوائى و رياست مى‌کرد و پس از او پسر نخستين يعنى همين ميرزا قاسم که وارث مقام پدر مى‌بود شغل او را به برادر خود ميرسيّد ابوالفتح واگذاشت. وى در شعر و ادب شاگرد هاتفى بود و در پاره‌اى از مأخذها نوشته‌اند که دانش‌هاى عقلى را در خدمت غياث‌الدين منصور دشتکى شيرازى آموخت و به‌ويژه در علم رياضى رياضت کشيد و بعد از بلند آوازگى دولت شاه اسمعيل به خدمت او درآمد و پس از وى از شاعران درگاه شاه طهماسب بود و بعد از مدتى ملازمت او کناره جست و به نزد سلطان محمودخان والى ديار بکر رفت و منظومه‌اى به بحر متقارب بر آنگونه که براى شاه اسمعيل و شاه طهماسب ساخته بود، براى اين سلطان محمودخان و در بيان جنگ‌ها و پيروزى‌هايش سرود. انگيزهٔ وى در رها کردن دربار شاه طهماسب و رفتن به ديار بکر آن بود که پادشاه صفوى در برابر نظم شهنامهٔ ماضى (دربارهٔ پادشاهى شاه اسمعيل) و شهنامهٔ نواب عالى (دربارهٔ شاه طهماسب) چيزى به قاسمى نپرداخت و او به قول خود عطاى لئيمان را همپايهٔ مرگ شمرده (۱) از تقاضاى آن روى برتافت و به ديار غربت پناه برد و همانجا ماند تا به سال ۹۸۲ مرد.


(۱) . در اين باغ دوران که بى‌برگ نيست عطاى لئيمان کم از مرگ نيست


وى زندگى خود را در معاشرت با اهل دانش و ادب مى‌گذرانيد و سام ميرزا دربارهٔ مقام شاعرى و شعر او مى‌نويسد که : ”به همه صفتى آراسته و پاکيزه، همه قسم شعر را مى‌گويد اما در مثنوى در اين زمانه سرآمد است و بى‌تکلف مدح گسترى بى‌بدل است“. مثنوى‌هاى قاسمى عبارت است از: کتاب شاهنامهٔ ماضى در چهار هزار و پانصد بيت و شاهنامهٔ نواب اعلى که آن نيز اينقدر است، و شاهرخ‌نامه در پنج هزار بيت، و ليلى و مجنون در سه هزار بيت، و خسرو و شيرين در سه هزار بيت، و زبدةالاشعار در چهار هزار و پانصد بيت و کارنامه يا مثنويِ‌گوى و چوگان در هزار و پانصد بيت و عاشق و معشوق.


با مرور در فهرست ياد شده از منظومه‌هاى قاسمى معلوم مى‌شود که اولاً کوشش آن شاعر در نظم تاريخ پادشاهى و جنگ‌ها و پيروزى‌هاى سه تن از پادشاهان معروف سدهٔ نهم و دهم شرکت مؤثر او را در نظم حماسه‌هاى تاريخى فارسى مسلم ساخته است و ثانياً او در واقع خواسته است به رسم مثنوى‌سازان، منظومه‌هاى پنجگانهٔ نظامى را جواب گويد و چنين نيز کرد و سبب اينکه عدد مثنوى‌هايش از پنج تجاوز کرده و به هفت رسيده، آن است که او در برابر اسکندرنامه سه منظومهٔ شاهرخ‌نامه، شهنامهٔ ماضى و شهنامهٔ نواب عالى (اعلى) را سرود. وى خود نيز در اشعارش به تقدم استاد گنجه و پيروى از او و تقدم جامى و هاتفى اشاره کرد.


فخرالزمانى بعد از آنچه دربارهٔ مثنوى‌هاى قاسمى نوشته، گويد که اشعار متفرقه از قصيده و غزل بسيار دارد. شمارشى از بيت‌هاى اين منظومه‌هاى معروف و آنچه در مثنوى عاشق و معشوق و زبدةالاشعار و شاهرخ‌نامه و شرح فتوحات سلطان‌محمود والى ديار بکر به اضافه قصيده‌ها و غزل‌هائى که فخرالزمانى از او ديده و ياد کرده است، ما را به عدد شگرفى بالاتر از سى هزار بيت مى‌رساند.


در سخن قاسمى تأثير مستقيم پيروان نظامى در سدهٔ نهم به‌ويژه جامى و هاتفى آشکار است. از اختصاص‌هاى مثنوى‌هايش آوردن ابيات بسيار در توحيد و ستايش پيامبر و صفت معراج است که البته در بنياد همان است که نظامى و مقلدانش کرده‌اند. پيداست که در عهد چيرگى تشيع ستايش على‌ابن ابى‌طالب هم بر آنچه بود افزوده مى‌شد و او نيز چنين کرد ساقى‌نامهٔ او در شهنامه مکرر است و بعضى از ابيات آنها خالى از لطف نيست. از اوست:


اى دل شرف فلک و بالست ايام کمال را زوالست
اين عمر دو روزه را بقا نيست در باغ جهان گل وفا نيست
ديوان عمل سياه تا چند بر دل رقم گناه تا چند
بيداد مکن به زور اقبال انديشه کن از جزاى اعمال
مغرور به جاه و مال فانى تا چند به حيله بگذرانى
ياد آر که آصف سليمان کش بود جهان به زير فرمان
چون کرد قلم سپهرش انگشت زانگشت و قلم تهى شدش مشت
زآن طرف نگين که مايلش بود صد نقش مراد در دلش بود
امروز که غصه حاصل او است صد داغ نهاده بر دل او است
از ميل قلم به سرمه‌سائى گر داشت به ديده روشنائى
آخر ز مدار چرخ و انجم شد نرگس او تهى ز مردم
يعنى که زمانهٔ ستمگر زآن ميل کشيد چشمش از سر
(چوگان نامه)


شبى بود چون زلف ليلى سياه چون مجنون در او عقل گم کرده راه
شبى بُلعجب بود و روزش نبود چو روز جزا غير سوزش نبود
سيه گشته از دود دل عالمى جهان را به بر کسوت ماتمى
سپهر افسر مهر انداخته علم در ره کينه افراخته
فلک بسته مشکين نقابى به روى پى ماتم روز بگشاده موى
هماى شب قيرگون سايه ساى جهان سايه گرديده سر تا به پاى
ز بس قير جان کواکب به لب در روز شد بسته بر روى شب
سپهر از شراب شفق گشته مست ز مستى درافتاده جامش ز دست
شهاب از ستم ميلِ آذر کشيد ز هر گوشه در چشم اختر کشيد
فلک را در آزار مردم سرى ز عقرب بر او حلقه زن اژدرى
شد از چشمه‌اش مهر تابان خجل که گل شد ره و مانده پايش به گل
فرو بسته دزد شب از داروگير ره کاروان را ز درياى قير
فلک مجمرى پر ز دود و شرار شرار اندک و دود دل بى‌شمار
درين حقه چرخ فلک سرمه‌ساى سيه عالم از سرمه سر تا به پاى
ز نيلوفر تازه پر شد جهان که خورشيد بود از نظرها نهان
چنان در سياهى جهان بود غرق که کس دود از آتش نمى‌کرد فرق
سواد شب و شعله‌هاى چراغ يکى زاغ بود و يکى بال زاغ
در آن تيرگى مهر اگر تافتى رخ چرخ خال سيه يافتى
ز ظلمت در آن عرصهٔ لا محال مجال گذر تنگ شد بر شمال
خدنگى که رفتى برون از کمان که سازد نشان سينهٔ آسمان
ندانسته راه سپهر برين برون جسته از ناف گاو زمين
ازين تيزرو ناقه در رهگذر فتاده به خاک سيه زنگ زر
برآورد ديوان ز هر سو غريو نگين سليمان نهان کرده ديو
به چاه زمين يوسف مهر پست به زنجير جور و ستم پاى‌بست
زليخاى صبح اشک ريزان هلاک ز سوداى او پيرهن کرده چاک...
جهان گرديده داناى سخن‌دان چنين رخش سخن راند به ميدان
که چون مرغ دل فرهاد مسکين مقيد شد به دام زلف شيرين
شهنشه را کسى زآن آگهى داد که بر خسرو مبارک عشق فرهاد
دلش شد زلف شيرين را عنان‌گير به خود ديوانه آمد سوى زنجير
به ياد لعل آن شيرين شمايل در آب و آتش است از ديده و دل
لب ميگون وى دل بردش از دست خيال مى فتاد اندر سر مست
هواى آن زنخدان بردش از راه به پاى خود شتابان شد سوى چاه
خيال زلفش او را در سر افتاد به خود رفت و به دام غم در افتاد
تمناى لبش پيش آمد او را نمک بر سينهٔ ريش آمد او را
به بالايش دل او مبتلا شد ز دست دل گرفتار بلا شد
به ياد لعل شيرين با دل تنگ برون مى‌آورد لعل از دل سنگ
به ياد چشم او گريان و نالان کند نظارهٔ مشکين غزالان
به سوداى خرام آن دلاراى تذروان را دهد صد بوسه بر پاى
چو خسرو را از آن معنى خبر شد ز خون ديده‌اش رخساره تر شد
چو شمع آتش علم بر زد ز جانش ز غيرت سوخت مغز استخوانش
پر از دود از تف دل شد دماغش عجب نيلوفرى سر زد ز باغش
ز دل مرغ نشاطش کرد پرواز روانى کوهکن را داد آواز
چو آمد کوهکن خسرو بر آشفت زبان بگشاد و از روى غضب گفت
که با عشقت چرا بود آشنائى بگفت از حکم و تقدير خدائى
بگفتا کيستى دل داده از دست بگفتا عاشقى ديوانه و مست
بگفتا جان نخواهى از لبش برد بگفت از آب حيوان کس کجا مرد
بگفتا بهر جانت در کمين است بگفتا در تنم جان بهر اين است
بگفت ار جان خود با خويش دارى بگفتا جان دهم در جان سپارى
بگفتا گر به تيغت سر ربايد بگفتا سرکشى از من نبايد
بگفتا گر نهد بر ديده‌ات پاى بگفت از مردمان خالى کنم جاى
بگفتا دشمن جان و دلت او است بگفتا ز آن چه غم، مى‌دارمش دوست
بگفتا گر سرت بندد به فتراک بگقتا بگذارنم سر ز افلاک
بگفتا از رقيبانى پريشان بگفتا خواهم از حق مرگ ايشان
بگفتا مرگ از هجر حبيب است بگفتا ز آن بتر وصل رقيب است
بگفتا با تو زلفش در چه ساز است بگفت افسانهٔ دور و دراز است
بگفت از شمع رخسار شو دور بگفتا چون کند پروانه بى‌نور
بگفتا شمع رخسارت برافروخت بگفتا بايدم پروانه‌وش سوخت
بگفت از عشق جانت در زوالست بگفت اين بس که عشقم را کمالست
بگفتا زلف او زنجيرِ سوداست من ديوانه را گفتا چه پرواست
بگفتا خواهى از سوداى او مُرد ترا گفتا چرا بايد غمم خورد
بگفت انديشهٔ آزار خود کن بگفتا رو تو فکر کار خود کن
ازو خسرو دل و جان در شکايت به نوعى ديگر آمد در حکايت
کز آن قامت به‌جز غم حاصلت نيست برى زين نخل جز بار دلت نيست
ز شيرينت تمنائى دگر شد به تلخى عمر شيرينت به‌سر شد
لبش گرز آب حيوان بهر دارد مشو غافل که چشمش زهر دارد
زبان بگشاد فرهاد جگر سوز که هستم همچو بخت خود سيه روز
من از دل دارم اين درد جگر ريش مبادا کس گرفتار دل خويش
دلم پيموده راه اين هوس را نباشد دل به فرمان هيچ‌کس را
من و دل را گزير از غم نباشد که ياران را گريز از هم نباشد
(خسرو و شيرين)


در عشق تو گر چنين حزين خواهم بود رسواى زمانه بعد ازين خواهم بود
دلدار اگر توئى چنان خواهم شد دلداده اگر منم چنين خواهم بود
از صبر و وفا به صد فسون و نيرنگ بردوخت قضا دو جامهٔ رنگارنگ
آن بر قد عشق من به غايت کوتاه وين بر بدن حسن تو بى‌غايت تنگ