شيداى فتحپورى از شاعران سدهٔ يازده هند است که در يک خاندان ايرانى مهاجر به دنيا آمد و پدرش از طايفهٔ تکلو و ساکن مشهد بود و از آنجا در زمان پادشاهى جلال‌الدين اکبر (۹۶۳-۱۰۱۴هـ) به هند رفت و در فتحپور (= سيگرى)، پايتخت آن پادشاه، سکونت گزيد و شيدا همانجا ولادت يافت و پس از آنکه در شاعرى نام برآورد چندگاهى ملازمت ميرزا عبدالرحيم خانخانان (م۱۰۳۶هـ) اختيار نمود و سپس خدمت شهزاده شهريار(م۱۰۳۷هـ) فرزند جهانگير پادشاه، کرد و پس از جلوس شاهجهان (۱۰۳۷-۱۰۶۸) در سلک ملازمان او درآمد و مقام و مرتبه‌اى در دستگاه حکومت داشت وليکن در آخرهاى زندگانى از ملازمت کناره گرفت و با مواجبى که از دولت داشت در کشمير به‌سر مى‌برد تا به سال ۱۰۸۰ هـ در آنجا بدرود حيات گفت.


وى مردى خوش قريحه و نکته‌سنج و حاضرجواب بود و خود را از شاعران هم‌عهد برتر مى‌دانست و بر سخنان آنان نکته‌ها مى‌گرفت چنانکه معروف است که اظهرى (م۱۰۴۴هـ) که شاعرى کهنه‌کار بود در هر مجلسى که شيدا حضور داشت از خواندن شعر خوددارى مى‌کرد.


ميرعبدالرزاق خوافى مى‌گويد طعن شيدا بر سخن معاصران از راه سبکسرى نبود که بلکه فضل و بلاغت وى و آگهيش از دقايق علم و عروض و قوافى و توانائيش در سخنورى او را بر آن نقدها و حتى درشتى‌ها وامى‌داشت... در اين‌گونه عيب‌جوى‌ها صابون شيدا بر جامهٔ شاعرانى جون اظهرى، قدسى و حتى ميرزاابوطالب کليم کاشانى خورد. شايد همين طعن بر شاعران و هجو بعضى از آنان باعث شده باشدکه معاصرش ميرزا محمد طاهر نصرآبادى درباره‌اش نوشته‌است که ”بسيار تندخو بود و کم الفت به مردم مى‌گرفت“.


وى بر روى‌هم شاعرى است متوسط. ديوان غزل‌هايش را که نزديک به ۱۲۰۰ بيت دارد در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا خوانده و سخنش را بر منوال سخنوران پايان سدهٔ نهم و آغاز سدهٔ دهم و بر پايه‌اى نه چندان کوتاه است. او يک مثنوى به‌نام ”دولت بيدار“ به استقبال از مخزن‌الاسرار نظامى سرود. ميرزا محمدطاهر نصرآبادى اين دو بيت را از نقل آن نقل کرده:


خامهٔ من تير شد از راستى دور ز ننگ کجى و کاستى
تير چو بى‌پر نشود کارگر گشت سه انگشت بر او چون سه پر


و باز نصرآبادى سه بيت زرين را در صفت تفنگ از او آورده است که تازگى دارد:


اى راست رو تفنگ شهنشاه کامران در راستى و پردلى خود يگانه‌اى
روشندلى و راست نهادى و فتنه‌جو مارى و مهره دارى و صاحب‌خزانه‌اى
در پايه ارجمند و در آوازه‌اى بلند زآن دست برگرفتهٔ شاه زمانه‌اى


از غزل‌هاى اوست:


درازى مژه بين آن دو چشم جادو را که مى‌زند سرمژگانش شانه ابرو را
سياه‌بختى ما در نظر ترا نايد چه التفات به سرمه است چشم آهو
کسى که چشم به بستان مى‌گشاد چو من ز شرم ننگرد از دور باغ مينو را
به چشم آئينه شد گرچه ذره ذرهٔ خاک نديده جز رخت آئينهٔ سخن‌گو را
به چشم مست مکن جور که امتحان نکند ز جهل مردم بيمار زرو بازو را
کجا به سنگ کشد زر و ز راه نادانى بود دو چشم به انصاف اگر ترازو را
نشان وحدت صرفست نقطهٔ دهنش که صد کتاب شود گر بيان کنم او را
رسد ز نکهت زلفت و بوى دل به مشام ولى کجاست مشامى که يابد اين بو را
کشت در خاک چو دهقان ازل دانهٔ ما جمع شد حاصل غم زين ده ويرانهٔ ما
دل چو کعبه سيه و چشم بتخانه نگار هست چشم و دل ما کعبه و بتخانهٔ ما
خواب در سر کنى ارگوش به افسانه نهى خواب بيرون رود از چشم به افسانهٔ ما
عاقلان سلسله بر پا همه وسوسه‌اند نيست بى‌سلسله کس جز دل ديوانهٔ ما
راز در سينهٔ به جوش است و زبان رفته ز کار کاش مى‌بود سخنگو لب پيمانهٔ ما
تلخکاميم، چه باشد ز شکر خندهٔ خويش عرصهٔ مصر کنى گر ز شکرخانهٔ ما
آشنا روى چو آئينه بهر رو شده‌ايم غير ما هيچ کسى نامده بيگانهٔ ما
دل پروانهٔ ما را شرف بال هماست شمع خورشيد شود از پروانهٔ ما
نسبت گنج به ويرانه چو باقيست چه غم گنج را جاى نباشد چو به ويرانهٔ ما
مردمى ورز و مرو از بر شيدا امشب تا شود خانهٔ چشم از رخ تو خانهٔ ما
اسير عشق چه پرواى خان و مان دارد کسى نديد که پروانه اشيان دارد
سخن به وصف لبت گشت زندهٔ جاويد که هر که زنده بود از لب تو جان دارد
دلم که مى‌زند از نور خنده بر خورشيد چگونه سينهٔ زلف تواش نهان دارد
به چشم خرد درآمد چو آسمان بزرگ هوس کنم که وصال تو جاى جان دارد
کشيده سخنى از آن سندگل ز بس دل من به تن چو دانهٔ مار اشکم استخوان دارد
ز بخت تيره شکايت نکرنم اولى که هم ز زلف پريشان او نشان دارد
به جلوهٔ خانهٔ چشم مرا خيال رخت ز بعد اشک به سامان گلستان دارد
اگر ز زهد کسان قدر من نيفزايد چو من خورم مى گلگون که را زيان دارد
ز لعل او زده تا بر نمک سخن شيدا بر آن نمک همه را عشق ميهمان دارد
نيارد شمع در محفل چو رويت تاب گستردن جو مويت باد نارد تاب بر مهتاب گستردن
من و جام شراب و اختيار کنج ميخانه ز زاهد از ريا سجاده بر محراب گستردن
به کنج خانه بايد سوختن چو شمع ز استغنا چو مهر و مه نشايد فرش بهر تاب گستردن
مرا در چشم تر باشد خيال زلف مشکينش ز سيلى ديده‌اى گرسايه را بر آب گستردن
مرا در دل هزاران خار خار حسرت و او را به راحت زير پهلو بستر سنجاب گستردن
نهند اغيار تاج خسروى کر بر سرت شيدا از آن خوشتر بود فرش در احباب گستردن