کمال‌الدين سحابى استرآبادى از عارفان و شاعران سدهٔ دهم است. پدرش از استرآباد بود و او خود در شوشتر بزاد و چهل سال آخر عمر در نجف چون مجاوران بزيست و همانجا بمرد و از اين روى به سحابى شوشترى و نجفى هم شهرت يافت. وى بعد از مجاورت در نجف به تحصيل علوم دينى و تهذيب اخلاق پرداخت و از فقيهان زمان خود به‌شمار آمد و اوقات را در کنار مرقد امام به بحث و درس مى‌گذراند. از سرگذشتش آگهى چندان در دست نيست. اين خبر درباره‌اش متواتر است که در تمام مدت مجاورت سال‌ها جاروکش آستان نجف بود و گويند مدت سى ‌سال قدمش به کوچه و بازار نرسيد و به غير بوريائى و خشتى و ابريقى از حطام دنيا چيزى اختيار نکرد، و با چنين حال بعضى از معاصرانش از جمله صادقى بيگ افشار او را به ريا و تزوير متهم داشته و گفته است مدت هفده سال در آن آستان چنان به رياضت رياکارانه رفتار مى‌کرد که اکثر خدام و زوار را مريد خود ساخته بود.


اين گفتار کسى است که او را در دوران مجاورتش ديده بود، ولى آنها که نديدندش همگى از وى به نيکى ياد کردند و به رسم زمانه برايش قائل به کرامت شدند. در هر صورت سخنانش عارفانه است و متضمن انديشه‌هائى که صوفيان و عارفان ما از ديرباز در اثرهاى خود تکرار نموده‌اند، مانند: قطع علاقه‌ها براى رسيدن به مرحلهٔ تهذيب نفسانى و کمال انسانى، جلوهٔ هستى مطلق در عالم وجود و يگانگى هستى، وحدت يا اتحاد عشق و عاشق و معشوق و از اينگونه سخنان.


از کليات سحابى نسخه‌هاى متعدد در دست است. بخش اول از اين کليات رساله بيست به‌نام عروةالوثقى مرکب از نظم و نثر که در آنها به آيه‌هائى از قرآن استشهاد شده است. سحابى اين رسالهٔ کوتاه را به چهار بخش کرده: ۱. در بى‌بصريست ۲. در الهام است و آن هم در بصارت تمام است ۳. در شراب و کيفيت ظهور اوست ۴. در رجعت به الله تبارک و تعالى؛ اين رساله از حيث مقالات عرفانى ارزش تازه‌اى ندارد. باقى کليات، شعرهاى شاعر است که به دو قسمت مى‌شود: ۱. ديوان‌ غزل‌ها شامل ۲۸۰۰ بيت و ۲. مجموعهٔ رباعيات شامل عدهٔ زيادى ترانه‌هاى عارفانهٔ متوسط که عدد آنها را در پاره‌اى از مأخذهاى مورد استفاده در همين گفتار شش هزار و در برخى ديگر دوازده هزار، و بيست هزار، و تا پنجاه هزار و هفتاد هزار (!) ذکر کرده‌اند و گويا اين افزايش روز افزون نتيجهٔ تصرفات ناسخان باشد، چه در ميان رباعى‌هاى او ترانه‌هاى بسيار معروفى است که بعضى از آنها به خيام هم نيست مى‌دهند. از او است:


هر قرعه که زد حيکم دربارهٔ ما ديدم نبود غير آن چارهٔ ما
بى‌حکمت نيست هرچه از ما سر زد مأمورهٔ اوست نفس امارهٔ ما
وصل تو به هر صنت که جويند خوشست راه تو به هر قدم که پويند خوشست
روى تو به هر چشم که بينند نکوست نام تو به هر زبان که گويند خوشست
عشق ماد و هر زبان و هر سود بسوخت جز وجه ابد هر چه که بنمود بسوخت
يعنى به جهان هستيم آتش زد هرچيز درو سوختنى بود بسوخت
هر تازه گلى که زيب اين گلزارست گر بينّى و اگر نبينى خارست
از دور نظاره کن مرو پيش که شمع هرچند که نور مى‌نمايد نارست
آنجا که خداست خلق را بارى نيست وز پست و بلند عالم آثارى نيست
ما عاشق آن کسيم که او هم با ماست ما را به زمين و آسمان کارى نيست
اى عشق به درد تو سرى مى‌بايد صيد تو ز من قوى‌تر مى‌بايد
من مرغِ به يک شعله کبابم، بگذار کاين آتش را سمندرى مى‌بايد
جان و دل و ديده محو جانانه شدند وز هر که سواى اوست بيگانه شدند
گشتيم چنانکه مدعاى او بود علم و عمل و کتاب افسانه شدند
موجود يکى و عالمى در تک و تاز يک راز و بر آورده هزاران آواز
اين عشق که انگيخته صد ناز و نياز درياى حقيقى است در موج مجاز
از هر دو جهان زياده‌اى مى‌خواهم از پرده برون فتاده‌اى مى‌خواهم
صوفى تو به‌کار خويش رو کاين ره را پا بر سر خود نهاده‌اى مى‌خواهم
يا مى‌بايد چو فردکيشان بودن يا با همه کس چون قوم و خويشان بودن
بى‌انصافّى و کورى و مردوديست رد کردن خلق و همچو ايشان بودن
با عشق و هوس يار نخواهد بودن ور باشد بسيار نخواهد بودن
با مرغ هوا مرغ‌سرا گر بپرد بيش از سر ديوار نخواهد بودن
اى دعوى عشق کرده آئين تو کو قطع نظر از عقل، دل و دين تو کو
اى دم زده از داغ وفا لاله صفت پيراهن چاک خونين تو کو
اى زاهد و عاشق از تو در ناله و آه نزديک تو و دور ترا حال تباه
کس نيست که از تو جان تواند بردن آن را به تغافل کشى اين را به نگاه
بنگر به جهان گرش نشان مى‌خواهى افسانه چرا از اين و آن مى‌خواهى
کورى تراست بس دليلى روشن کاين راز عيان و تو بيان مى‌خواهى
گم کردم اگر تو جست و جويم نکنى آئينه صفت روى به رويم نکنى
در حق خود از لطف تو گفتم بسيار يارب يارب دروغگويم نکنى
آنم که ندارم به دو عالم کامى نايافته جز به يک وجود آرامى
گر خلق جهان جمله چو من بودندى لازم نشدى رسولى و پيغامى