محمدرضا پسر خواجه ظهيرالدين عبدالله اصفهانى متخلص يه ”شکيبى“ از اعقاب خواجه عبدالله امامى عارف بود و به همين سبب خاندانش به امامى شهرت داشته‌اند. به سال ۹۶۴ در اصفهان به دنيا آمد و اگر چه قاضى‌زاده بود چون طبعش به شعر تمايل داشت در زيّ اهل نظم درآمد و به مسافرت پرداخت و به کسب معارف همت گماشت. وى خواهرزادهٔ امير روزبهان صبرى از شاعران و بزرگان نام آور آغاز عهد صفوى بود و يقيناً خويشاوندى نزديک شکيبى با وى در تربيت شاعرانه‌اش تأثير داشت، ليکن او به همين مايه تربيت اکتفا ننمود و از ابتداى جوانى سفر آغاز کرد و چندگاهى در خراسان به سر برده در مشهد و هرات به تحصيل فنون ادب سرگرم بود و از آنجا به شيراز رفت و در خدمت اميرتقى‌الدين نسّابهٔ شيرازى به تحصيل دانش ادامه داد و به اصفهان بازگشت و از آن شهر به تاريخ ۹۸۸هـ، هنگامى که سى و چهار سال از سنش مى‌گذشت، عزيمت ديار هند نمود و از راه دريا به بندر چيپول رسيد و قصد خدمت ميرزاعبدالرحيم خانخانان کرد و محل توجه خان سخن‌شناس گرديد چنانکه در سفرهاى سند و دکن در رکابش بود، سپس به مالوه رفت ولى در آنجا بيمار شد و نذر کرد که اگر شفا يابد به زيارت حرمين شتابد و چنين کرد و سه سال در مکه و مدينه و بقعه‌هاى متبرک شيعه گذراند و باز به هند برگشت. مدتى نيز از سوى جهانگير پادشاه صدارت دهلى به وى تقويض گرديد و آنجا بود تا به سال ۱۰۲۳بدرود حيات گفت.


شکيبى از شاعران خوش سخن عهد خود و در ميان همعصران به جودت طبع سليم معروف بود. ساقى‌نامهٔ او که به‌نام ميرزاعبدالرحيم خانخانان سروده مشهور است. فخرالزمانى که معاصر و معاشر او بود درباره‌اش نوشته است که ”تتبع بسيار نموده بود و سخنان خوب بى‌شمار به‌خاطر داشت، مجلس آرائى شيرين‌زبان و نقالى رنگين بيان بود.


از شعر او نمونهٔ کافى در مآثر رحيمى و در خلاصةالاشعار و عرفات نقل شده و ساقى‌نامه‌اش که يکصد و شش بيت است به تمامى در ميخانه و مآثر رحيمى آمده است، و نيز در هفت اقليم، از او است:


شکسته دل نشويم ار ترا سر جنگست که آبگينهٔ ما هم طبيعت سنگست
ز دوست هم گله دارد ستم رسيدهٔ هجر ستاره سوخته با آفتاب در جنگست
چو آفتاب به ويرانه‌ام قدم در نه که گفته‌است که گامى هزار فرسنگست
غمت از من غم جان بيش دارد توانگر شرم مهمان بيش دارد
بشارت‌هاست از بخت سياهم که ابر تيره باران بيش دارد
که مى‌داند درين بستان شکيبى گيا يا سرو دوران بيش دارد
شب‌هاى هجر را گذرانديم و زنده‌ايم ما را به سخت جانى خود اين گمان نبود
ما گل به خار و لعل بخار گذاشتيم گوهر به تلخ‌روئى دريا گذاشتيم
آتش زديم بر تر و خشک اميد و بيم خرمن به برق و خانه به يغما گذاشتيم
دنيا شکار هر که شد آن کس شکار او است اين صيد پاى بسته به صحرا گذاشتيم
آنجا که طيّ مرحلهٔ بى‌نشانى است اول قدم به منزل عنقا گذاشتيم
کان يافتيم و دخل به خرجش وفا نکرد بيهوده بود کوشش ما، وا گذاشتيم
هرچند ساختيم، زمانه به ما نساخت يکرو شديم و رسم مدارا گذاشتيم
نرديست جهان که بردنش باختنست نرداى او به نقش کم ساختنست
دنيا به مثل چو کعبتين نردست برداشتنش براى اندختنست
اى آنکه به زندگانيت دسترس است مغرور مشو که شعله مهمان خس است
اين مرغ گرفتار که نامش نفس است بيرون رود ار ز آسمانش قفس است
اين نادره دوستان شرابى نخورند کز سينهٔ يکديگر کبابى نخورند
صحبت به نفاق و مهربانى به دروغ بى‌گوشهٔ چشمى دمى آبى نخورند
نى نام ز زخم و نى نشان از دل من نى داغ ز عشق و نى فغان از دل من
ز آن شاخ گلم ز بس به دل خار شکست بلبل نشناسد آشيان از دل من
بيا تا ز ميخانه بستان کنيم به ويرانه گشت گلستان کنيم
خرد را گل باده بر سر زنيم چو گل تا دمى هست ساغر زنيم
به سينه درخت گلى پروريم که بر هر گلشن بلبلى پروريم
دم صبح از غنچه‌اش خنده‌اى بهار بهشتش پرستنده‌اى
بيا شيشه بردار ساقى بيا بيا چشمهٔ عمر باقى بيا
بهار دل مى پرستان بيار طرب را کليد گلستان بيار
که بى‌خود مرا تا گلستان برد منش جان دهم او غم جان برد
مغنى دم صبح شد نى کجاست به لب گير تا گويمت مى کجاست
در آور به زلف نوا تاب را ز چشم صراحى ببر خواب را
بسوزان غم جان مهجور را بزن نشتر اين زخم ناسور را
چه مى‌ بود ساقى ز جام که بود به ياد که خوردم به‌نام که بود
که وقف خرابات شد خانه‌ام سبيل شرابست پيمانه‌ام...
بيا ساقى آن لاله گون مى‌ بده طربنامهٔ آذر و دى بده
مکن تکيه چون سبزه و بر جويبار که نه سرو ماند نه گل نه بهار
بجنبيدن آيد چو باد خزان ز گل برگ ريزد ز بلبل زبان
مغنى سر اين مقامم نماند ميى بود، در خورد جامم نماند
فزون کن بر آهنگ خود پرده‌اى که خالى کند دل دل آزرده‌اى
ندانم که آخر کدامم، بگوى ز صاف خمم يا ز دُرد سبوى ...