ميرمحمد امين ميرجملهٔ شهرستانى اصفهانى از رجال معروف سدهٔ يازدهم بود که در شعر و ادب و نيز نام برآورده و شهرت يافته است. نامش در تذکره‌ها گاه ذيل عنوان ميرجملهٔ شهرستانى و گاه ذيل تخلص وى يعنى روح‌الامين و گاه زير عنوان ”ميرمحمد امين ميرجملهٔ شهرستانى“ بازگو شده است. ميرمحمد امين شهرستانى اصفهانى از اعيان سادات اصفهان مشهور به ”سادات شهرستان“ است چه اصلشان از شهرستان اصفهان و از خاندانى بزرگ در آن سامان بود و ولادتش به سال ۹۸۱ اتفاق افتاد، اوايل شباب را در اصفهان به تحصيل دانش و ادب گذراند و در بيست و نه سالگى روانهٔ هندوستان شد و نخست به خدمت سلطان‌محمد قلى قطب‌شاه (۹۸۹-۱۰۲۰) پادشاه گلکندهٔ دکن درآمد و پس از يکسال مقامى از او يافت و چون شش سال ديگر برآمد به مقام ميرجملگى (وزارت) ارتقاء يافت.


مير که پس از مرگ محمدقلى قطب‌شاه (۱۰۲۰هـ) نتوانست با جانشينش سلطان محمد بسازد از گلکنده به بيجاپور (که در تصرف عادلشاهيان بود) پيوست، با عادلشاه (ابراهيم ثانى، ۹۸۷-۱۰۳۵) نيز صحبت او در نگرفت، ناگزير از راه دريا به وطن خود بازگشت و در موقعى که شاه‌عباس از سفر گرجستان بازمى‌گشت (سال ۱۰۲۳هـ)، در کنار رود ارس به اردوى او پيوست و اعزاز و احترام ديد.


گويا روح‌الامين پس از اقامت چهارساله در ايران و گذرانيدن پيشکش‌هاى لايق چون منصبى عالى چنانکه مى‌خواست نيافت و احساس کرد که مقصود شاه عباس آن است که او را به دلگرمى‌هاى زبانى سرگرم دارد و نفايسى را که با خود از هند برده بود از او بگيرد، به ملازمان پادشاه ملتجى شد ولى آنان حقيقت حال او را دگرگونه جلوه دادند و شاه‌عباس به خط خود فرمانى خاص در احضار ميرمحمد امين نوشت و مير که از حقيقت حال با خبر شده بود از اصفهان فرار کرد و در سال سيزدهم پادشاهى جهانگير (۱۰۲۷هـ) به ملازمت او پذيرفته شد و ”به منصب دو هزار و پانصدى و خدمت عرض مکرر سرافراز گرديد“ و در سال پانزدهم (۱۰۲۹) درجهٔ ”ميرسامانى“ يافت و اين سمت اخير را در عهد شاه‌جهان (۱۰۳۷-۱۰۶۸) نيز چندى حفظ نمود تا آنکه در سال هشتم پادشاهين (=۱۰۴۴هـ) به مرتبهٔ ”ميربخشى‌گرى“ و ”منصب پنجهزارى دو هزار سوار“ ارتقاء جست و در همان مقام بود تا به سال ۱۰۴۷ هـ (سال دهم شاهجانى) در دهلى بدرود حيات گفت.


دربارهٔ او نوشته‌‌اند که مردى بخشنده و دستگير تهى‌دستان بود اما خوئى تند داشت و سخنان درشت مى‌گفت، دربارهٔ ميهن خود تعصب مى‌روزيد. مشهور است که وقتى پادشاه (هند) مى‌فرمود که هرگاه ايران را بگيرم اصفهان را به اقطاع به تو مى‌دهم. او در جواب: مگر ما را به‌عنوان اسير به ايران برند!“


روح‌الامين از شاعران پرکار عهد خود بود که در مثنوى و ديگر انواع شعر دست داشته و اثرهاى متعددى قريب سى هزار بيت پديد آورده است.


از مثنوى‌هايش يکى ليلى و مجنون است که به‌نام محمدقلى قطب شاه سروده و يک نسخه از آن که ديده شد در حدود هشت هزار بيت دارد. شيرين خسرو او همان است که به سال ۱۰۱۷ آغاز نموده و به سال ۱۰۱۸ در هشت هزار بيت به پايان برده و در مقدمه‌اى که به نظم و نثر بر آن نوشته کتاب را به قطب‌شاه مذکور تقديم داشته است.


از آسمان هشتم يا فلک‌البروج که بر وزن حديقةالحقيقهٔ سنائى است نسخه‌اى در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا موجود است و عدد بيت‌هاى آن به ۳۰۰۰ مى‌رسد و مير جمله آن را به‌نام محمد‌قلى قطب‌شاه سروده. غير از اينها که ديده‌ايم ميرجمله ”بهرام‌نامه“ در مقابل هفت گنبد نظامى و جواهر‌نامه در برابر اسکندرنامه سروده است.


روح‌الامين ديوانى از غزل‌ در پنجهزار بيت دارد به‌نام گلستان ناز و در مقدمه‌اى که بر آن نوشته گفته است که غزل‌هاى آغاز عهد شاعرى اوست. نسخه‌اى از اين ديوان در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ملاحظه شد و شاعر در غزل‌هاى آن گاه ”روح‌الامين“ و گاه ”روح ‌امين“ تخلص مى‌کند.


شگفت است که ميرجمله اين همه شعر را با اشتغال‌هاى دراز آهنگ ديوانى خود سروده است و اين نبود مگر نتيجهٔ قوت طبع و آسانى نظم شعر براى او و نيز زبان بسيار ساده و روانى که براى شاعرى اختيار کرده بود. شيوهٔ او در شاعرى همان است که در سدهٔ دهم و اوايل سدهٔ يازدهم در اثرهاى بسيارى از شاعران مى‌بينيم. سخنش ساده و روان و توانائيش در مثنوى بيشتر از غزل‌ است. غزل‌هايش بيشتر به طرز وقوع و بيان حال خود و در وصال و هجران است و از معانى حکمى و عرفانى در آنها کمتر نشانى ديده مى‌شود و بعيد نيست که اين وضع نتيجهٔ جوانى شاعر هنگام تنظيم ”گلستان ناز“ بوده باشد. ازوست:


دلا هم گريه شد با شمع مجلس جشم تر امشب
ز طوفانى که خواهد شد ترا کردم خبر امشب
کنم ماند گلبن بر چمن هر دم گل‌افشانى
اگر آن شمع آتشبار را گيرم به بر امشب
بود يا رب که بخت من کند امشب چراغانى
بگردد دست پر داغم بگرد آن کمر امشب
فتاده گرچه آن آتش ز بزمم دورتر ليکن
ز شب‌هاى دگر سوزد دلم را بيشتر امشب
ز سوز سينه‌ام تار نظر گشتست آتش‌بار
ندانم ز آن به روى يار خود کردن نظر امشب


چشم سياه مست تو باده نوش گشت شد شيشه‌گر سپهر و هوا مى‌فروش گشت
تنها همين نه لاله به دورت پياله خور زاهد به کنج صومعه هم باده نوش گشت
صوفى شدند خلق جهان سر به سر ز شوق تا آفتاب روى تو پشمينه پوش گشت
بى‌پرده بود چشمهٔ آب حيات تو شکر خدا که خضر خطت پرده پوش گشت
صحرا ز شوق روى تو گرديد لاله‌پوش دريا به ياد من همه جوش و خروش گشت
گردش اتامهٔ سر خورشيد و مه شود هر سر که خاک در قدم مى‌فروش گشت
روح‌الامين چو نام تو برديم بر زبان گردون ز پاى تا به سر خويش گوش گشت
به هر دل که آن خار مژگان نشيند چو گل چاک بر سينه خندان نشيند
ز عکسش چو آئينه جاندار گردد دل من چو تصوير بيجان نشيند
به چشمت نظر هر که افگند روزى چو خال تو پيوسته حيران نشيند
رخت در ته خط بدانسان نشسته که خورشيد بر سبز ايوان نشيند
بهشت زليخا بود بى‌تکلف چو با يوسف خود به زندان نشيند
تو را ديده روح‌الامين يار گريان چو گل به هر آن شاد و خندان نشيند
خود را چو آفتاب به پهلوى او کشيد من خود چه گويم آنچه وى از خوى او کشيد
مى‌خواست تا هلال شود تاج آفتاب زآنش قضا مشابه ابروى او کشيد
از تاب عارضش نشود تا کباب مهر خود را به زير سايهٔ گيسوى او کشيد
روز تمام خلق جهان در سياهى است از سرمه‌اى که نرگس جادوى او کشيد
روح‌الامين رسيد به معراج خويشتن خود را چو از هنر به‌سر کوى او کشيد
در ره عشق بتى در اولين گامم هنوز سوختم صدبار در عشق وى و خامم هنوز
در دلم روزى تمناى تماشايش گذشت مى‌چکد از شرم رويش خون ز اندامم هنوز
گر برون مى‌رفتم از دام تو مى‌‌مردم زرشک هست چيزى باقى از عمرم که در دامم هنوز
تيرگى هجر يارم کرد زآنسان تيره روز کز دلم روز وصالش سر زد و شامم هنوز
نقد هستى صرف کردم در رهش روح‌الامين نااميد از يارى آن شوخ خودکامم هنوز
چو عقد گوهرى از طبع نکته‌دان گيرم هزار نکتهٔ رنگين به بحر و کان گيرم
ز تاب آه شررناک من چو شعلهٔ برق کشد زبانه اگر آب در دهان گيرم
کند چو تيغ سرافراز از هوادارى به نيم قطرهٔ خون عمر جاودان گيرم
چو هست قوت بازوى طبع و تيغ زبان قدم به پيش نهم عرصهٔ جهان گيرم
به پيش گفتهٔ روح‌الامين شوم چون گوش هزار نکتهٔ نايابش از بيان گيرم