ميرمحمد افضل آِله آبادى در شعر ”ثابت“ تخلص مى‌کرد. بعضى از افراد خاندانش از مرتبه‌داران عهد عالمگير اورنگ زيب بودند.


ولادت ميرمحمد افضل در اله آباد اتفاق افتاد و همانجا تريبت شد و دانش‌هاى زمان را فرا گرفت و به‌زودى در شعر نام برآورد و رخت اقامت در شاه‌جهان آباد دهلى افکند و اگر چه چندگاهى در اردوى پادشاهى جاى داشت ليکن به‌زودى عزلت اختيار کرد و در دهلى به ارشاد مريدان اشتغال جست و همانجا بود تا به سال ۱۱۵۰ هـ و يا ۱۱۵۱ درگذشت.


نسخهٔ ديوان او که در حدود سه هزار بيت است، قصائد در توحيد و نعت پيامبر و ستايش امامان و بعضى از معاصران، مثنوى‌اى در رثاء شهيدان کربلا، غزل، رباعى، قطعات و مخمسات است و آن را پس از مرگش يکى از ارداتمندان وى به نام ”بندعلى“ گرد آورده است.


ديوانى به سال ۱۳۲۸ هـ ق در هند به نام ثابت چاپ شده است که گمان مى‌رود از ثابت ديگرى هم از شاعران هند، باشد. بيت‌هاى سست در آن بسيار است و به سخن ثابت‌اله آبادى نمى‌ماند.


همانطور که ميرغلامعلى آزاد و در سرو آزاد نوشته است، ميرافضل ثابت قصيده را خوب مى‌ساخت و در اين قسم از شعر دراز نَفَس بود. مثلاً قصيده‌اى دارد به‌نام شهاب ثاقب در ۴۵۰ بيت و در آن در پاسخ اعتراض‌هاى خلق و جواب به ايرادهائى که بر او گرفته‌اند به تفصيل سخن گفت و سخنوران يا مدعيان سخنورى عهد خود را سخت به ياد انتقاد گرفت و از اينکه بعضى اسم‌ها و واژه‌ها و اصطلاح‌هاى دشوار را مثل قسطا و لوقا و مانند آنها در شعر آورده، دفاع کرده و گفته است که اينگونه واژه‌ها را کسانى ديگر مثل حکيم شفائى هم به‌کار برده‌اند و حرجى بر او نيست؛ و در همين قصيده از يک قصيدهٔ ديگر خود سخن گفته است که در آن اصطلاح‌هاى پزشکى و نام بزرگان آن علم را به‌کار برده است.


ميرافضل شيعه‌اى معتقد بود، دربارهٔ تعزبهٔ محرم مثنوى‌اى طولانى دارد و در آن از جريان شهادت شهيدان کربلا به گرمى تمام سخن گفته‌ است. ازوست:


بر پاست ز ما سلسلهٔ جوهر شمشير شيرازهٔ مجموعهٔ زخميم چو زنجير
تا چند ز بيداد تو چون ترکش خالى خميازه کشيد زخم دلم در هوس تير
تا مغز سرم آب شد از عشق تو جوشيد با چاشنى درد بر غم شکر و شير
پيدا نشود در نظر از ضعف شبيهم هر چند که غربال کند گردهٔ تصوير
گرم سفر شام فراقست مگر شمع دارد به کف از داغ چراغ ره شبگير
سيل آمد و صد خانه خرابى به‌سر آورد ويرانهٔ من بود مگر قابل تعمير
چون نيشکر از خشکى طالع چه نويسم خورديم اگر مغز قلم گشت گلوگير
جوياى توام در به در و خانه به خانه از شور جنون تا شده‌ام نالهٔ زنجير
آب دم تيغيم و دل سخت تو فولاد ما را نتوان کرد جدا از تو به شمشير
از آتش غم نام تو دل را نرهاند تب دور به تعويذ نگردد ز تن شير
بر گردن من طوق چو قمريست خداساز صد شکر سرم نيست برون از خط تقدير
تا خرمن ما را سرو کارست بآفت صد مور بود در دل يک دانه چو انجير
بر خاک شهيدان مس خود عرض نمودم سيماب صفت گرچه نيم کشتهٔ اکسير
فلس از تنم ماهى نتواند که کشد خار کارم نبد در گره ناخن تقدير
در پردهٔ دل غير وفا نقش نبندد از پيش جفا گرچه سود گردهٔ تقدير
پيوسته بلندست مقام سخن عشق اين نغمه گهى بم نسرايندگهى زير
چون شمع ز مشت گل من اشک روان بود آن روز که از عشق شدم قابل تعمير ...
ز بخت تيرهٔ سودائيان عشق افسوس گرفته است فلک را تمام شب کابوس
چراغ مردم چشمش نمى‌شود روشن که شمع ديده خيالى ز صورت فانوس
ز اعتدال مزاجى بهار منحرفست که کرده گل به حق اسود از تن طاوس
عجب که دم زند از ناله‌اى به نفخهٔ صور ز حبس ريح ورم کرده که کلهٔ ناقوس
بسان بحر که پيداست رعشه از تن او نشان قسم عيان شد ز نسخهٔ قاموس
مسام کاسهٔ سر از نخاله لبريز است چنانکه روزن غربان پر شود ز سبوس
مگر علاج رعاف شفق کند خورشيد که از سفيدهٔ صبح آورد گل شاموش
درين زمان که ز تأثير فقر و نادانى کسى رجوع ندارد به طب جالينوس
براى آنکه برد سدرهٔ تهى دستى طلا به روى شکم مى‌کنند مغز فلوس
به رغم يافتن حيلهٔ بنى موسى فتاد کار مريضان به زاهد سالوس
دمام از نفس صبح اول و ثانى پديد شد بر ص از آسمان چو مردم روس
به نزد ناخنهٔ ماه نو ز ديدهٔ خويش اگر چه داشت سراپا سپهر رنگ الوس
دوا به حال مرض گريه مى‌کند هر دم بود گواه بر اين حال دمعهٔ افيوس
کشيده رنج حباب از رطوبت دريا شدست ريح درون مثانه‌اش محبوس
نديده زنگى شب رنگ خر مى يک دم هليله‌وار ز سودا بود هميشه عبوس
غرض که گشته مزاج جهان بسى فاسد مگر علاج کند او ستاد به طليموس
سپهر فضل و سيادت حيکم امام‌الدين که هست به فلاطون و ديسقور يدوس
به حکمت عملى شرع را رواج دهد نصير ملت و دين است چون محقق طوس
ساقى من که جهان مست ز ميخانهٔ اوست آسمان حلقه به گوش خط پيمانهٔ اوست
چشم از حيرت آن شعلهٔ فانوس خيال گر شود صورت ديوار که پروانهٔ اوست
يار من با همه نزديک‌تر از خويشانست کيست در عالم ايجاد که بيگانهٔ اوست
کعبه پيداست که خالى ز اثاث البت است دل هر کس که تهى شد ز هوس خانهٔ اوست
شمع‌روئى که شب افزوزى او در همه جا است در هر خانه که ديدم ره کاشانهٔ اوست
همچو دريا که ز مهتاب لبالب گردد عالم آب پر از جلوهٔ مستانهٔ اوست
يارب آن مايهٔ آرام چه شورانگيزست هر که را خواب بردگوش بر افسانهٔ اوست
خودنمائى همه جا گرچه بود عيب ولى داغم از حسرت آن شمع که در خانهٔ اوست
ثابت از دلبرى ليلى ما هيچ مپرس عقل با اين عظمت عاشق ديوانهٔ اوست
تا به کى مى‌کنى از بخل سيه محضر خويش همچو خاتم زنى مهر به سيم و زر خويش
عزت خاک ره عشق نگه مى‌دارد سود اگر بر قدمم آبله چشم تر خويش
بس که در دام تو مانديم چو طوطى ديديم صورت رنگ ز آئينهٔ بال و پر خويش
اى فلک راز کى از تو چسان بگشايد روز و شب قفل مه و مهر زدى بر در خويش
گشت گويا ز خط جام سوادم روشن که سيه مست شدم از ورق دفتر خويش
نمک شور جنون سوخته‌اى بشناسد که چو قمرى شنود ناله ز خاکستر خويش
دل خورشيد ضميران نکشد منت‌مى هست سرگرمى اين طايفه از ساغر خويش
بس که از طالع پست است مکدر ثابت معنى مهرهٔ گل يافته از اختر خويش