سراج‌الدين حسين پسر غياث‌الدين على‌ايگى متخلص به ”عارف“ از شاعران فصيح و نيکو گفتار سدهٔ دهم و يازدهم است که از او در تذکره‌ها کم سخن رفته است و اگر چه ديوانى از او يافت نشده آنچه از شعر او در مأخذ‌ها نقل شده براى شناخت مقام شاعرى وى که به حق در مرتبه‌اى بلند بود، کافى است. پدرش غياث‌الدين على، کلانتر شبانکاره (از توابع دارابگرد فارس) بود و سراج‌الدين حسين به سال ۹۷۶ در ايگ (ايج) حاکم نشين شبانکاره ولادت يافت و همانجا به سن رشد رسيد و از کودکى به شعر روى آورد و چنانکه از سخنش به خوبى آشکار است در همان حال از تتبع سخن استادان قديم غافل نبود و با ممارست در سرودن و خواندن شعر در اوان جوانى شاعرى توانا شد.


سراج الدين در بيست و هشت سالگى زادگاه خود را رها کرد و مدتى کوتاه در يزد و کرمان گذرانيد و سپس از راه سيستان روانهٔ هندوستان شد و در پاره‌اى از شهرهاى آن سرزمين مانند آله‌آباد، اگره، برهانپور، گلکنده و دکن، کوتاه و بلند اقامت گزيد و با اعيان نکته‌سنجان ديدار و همنشينى کرد و بزرگانى چون شاهزاده سلطان سليم (= جهانگير) پسر جلال‌الدين اکبر و جلال‌الدين اکبر پادشاه (م ۱۰۱۴) و محمّد قطب‌شاه (۹۸۹-۱۰۲۰هـ) را مدح کرد سپس از دکن به هرموز و از آنجا به زادگاه خود رفت. پس از آن چندى در عراق و خراسان سياحت کرد و از آنجا به قندهار و بعد به هند عزيمت نمود و در اگره به خدمت شاهزاده سليم که اين بار جهانگير پادشاه خوانده مى‌شد رسد و او را ستود و اجازه سياحت هند گرفت و به سير و سفر پرداخت. دو سال بعد يعنى سال ۱۰۲۸ هجرى که عارف سرگذشت خود را براى فخرالزمانى حکايت مى‌کرد پنجاه و دو سال داشت و زندگى را در عزلت و آسايش مى‌گذرانيد و تا آن روزگار به قول خود ديوانى از دوازده هزار بيت و منظومه‌اى به بحر مقتارب به‌نام اندرزنامه در دو هزار و سيصد بيت داشت. بعد از آن سال از عارف خبرى نداريم و گويا او به سال ۱۰۳۵ بدرود حيات گفت.


وى به تمام معنى شيوهٔ استادان بزرگ خراسان را در قرن‌هاى پنجم و ششم دنبال کرده و با مهارت از عهدهٔ اين کار برآمده است. سخن او در قصيده‌ و غزل و قطعه و مثنوى همان صراحت و جلاى شعر عهد غزنوى و سلجوقى را دارد. همهٔ واژه‌هايش منتخب و يکدست و فصيح زيبا است. به رسم شاعران سدهٔ پنجم بسيار کم عربى به‌کار مى‌برد زيرا مى‌دانست که پارسى در شعر پارسى ‌جاى‌گيرتر و زيباتر و دلنشين‌تر است، شعر پارسى واژهٔ پارسى مى‌خواهد و طنطنهٔ لسان عربى در آن خوشگوار نيست. فخرالزمانى دربارهٔ او مى‌گويد که: ”به طرز قدما حرف مى‌زند و مطلق گرد روش شعراى اين ايام نمى‌گردد“.


با اين زبان زيباى خراسانى بود که عارف ايگى خيال پردازى‌هاى خود را اوج مى‌داد و به رنگ‌ها و نگارها مى‌آراست اما به همان شيوه‌اى که مثلاً فرخى با زبان دل‌انگيزى خيال‌هاى شعرى خود را نشان مى‌داد و با همان دقتى که عنصرى و متابعاتش بر تخيل‌هاى خويش جامهٔ عبارت مى‌پوشانيدند. او تشبيهات خيالى و وهمى و مرکب کم و به‌جا آنها تشبيه‌هاى ساده و حسى زياد دارد و در بسيارى از موارد معنائى که از خاطرش مى‌گذرد به همان سادگى در شعر مى‌‌آورد که گوئى خراسانئى استاد در سدهٔ پنجم و ششم با استاد خراسانى ديگر سخن مى‌گويد، نه تشبيهى در آن است و نه استعاره‌اى و نه ترکيبى که خيال‌انگيز باشد. گاهى هم تشبيه يا استعارهٔ خود و خيال‌هاى شاعرانهٔ لطيف را چنان در جامهٔ عبارت‌هاى ساده عرضه مى‌کند که خواننده به انديشهٔ يافتن تشبيه و استعاره يا مجاز و کنايه‌اى در آن نمى‌افتد، با آنها همراه است و از آنها غافل. عارف در مقام پيروى از نحوهٔ تخيل و تکلم پيشينيان در عهد خود به واقع ممتاز بود، او شاعرى است استاد و توانا که شيوهٔ استادان بزرگ خراسان را مى‌پسنديد و در همدوشى آنان گامى توانا و رهوار داشت. اين ابيات در وصف‌زادگاهش شبانکاره از ”اندرزنامهٔ“ اوست:


معنبر بهشتيست عنبر سرشت کزو رنگ و بو دارد ارديبهشت
نگاريست دلشاد و خرم روان تنى دارد از هفت گون پرنيان
به ديدار ماهيست ناکاسته به آراء هر هفت پيراسته
ازو رودزن کبک در کوهسار ازو ديده ور آب در جويبار
چو او نيست آزاد و آراسته جوان و نو آئين و نوخاسته
قد از سرو دارد دو دست از چنار تن از برگ گل جانش از جويبار
رخ و زلفش از نافه و شاه بوى ز نسرين و نيلوفرش بوى و خوى
زبان دارد از سوسن آبدار دم از مشکبو باد و روى از بهار
دهانش ز غنچه لباس از نبيد بر از ارغوان ناف از مشک بيد
فراز آبگيريست مأواى من گلاب و شراب اندرو موج زن
ز بوى گل و باده گنجست گنج ز نارنج داروى رنجست رنج
ز بهر تماشاى آن خاک، آب هزاران سر آرد برو از حباب
چو ايگ از گهر مأمن نيک بُد از آن قافيهٔ نام او نيک شد
زايگِ شبانکاره دارم نژاد کز آبشخور افتاده در زير باد (۱)


(۱) . زير باد، زيرآباد: شهرى است در بنگاله


امروز يکى منم جهان را کآتش زده رخت و خان و مان را
گر نام جهان برم دوباره در آب همى کشم دهان را
گوئى که به يک شکم بزادند عهد وى و عهد بوستان را
سرتاسر اين باديه افسون سرابست افسوس بر آن تشنه که جويندهٔ آبست
در سفرهٔ اين دهر گدا نيست نوالى ور هست به کام مگس و چنگ ذبابست
خارج نشود نغمهٔ اين پرده ز آهنگ تا جوش محيطست در و رقص حبابست
رخت چو آذر و زلفت‌گره چو شاخ سپند بدين سپند چه کردى به روزگار گزند
رخى چو رنگ گلستان خطى چو ابر بهار تنى چو ديدهٔ روشن قدى چو بخت بلند
برشمار هر سر مويش دلى بايد نثار عشق مى‌ورزى صنوبر وار بارى دل بيار
آفتاب ديگرى ز آن آفتى بر آفتاب روزگار ديگرى ز آن فتنه‌اى بر روزگار
آوخا که اندر دل آن سنگدل کارى نکرد آه من چون نالهٔ کبک درى بر کوهسار
چو گل‌هاى سايه چو مرغان ديبا پريدن نيارم شکفتن ندانم
چو تار کتان جز گسستن نبينم چو عهد بتان جز شکستن ندانم
در اين دشت خونخوار چون شير عارف يکى گردبادم که مسکن ندانم


چشم بُت هندى دلم از ناز گرفت ز آنسان گوئى که کبک را باز گرفت
از يوز توان گرفت آهو، نتوان از چشم بتان هند دل باز گرفت
در دهر چنان بزى که آبت نرود گل باش و چنان کن که گلابت نرود
خشت سر خم شو که شرابت نرود تا از سر تيغ آفتابت نرود
گيتى بن خار و بخت من چون خرگوش دوران سگ تيزپاى و من بار بدوش
دندان سگ است و لاش خر آخر کار برخويش مگير سخت و بيهوده مکوش
يکجا نشويم ما و غم‌هاى جهان تنگست به ما و غم از جاى جهان
ديدم همه مو به مو سراپاى جهان موئيست به چشم من تماشاى جهان
رويت ختنى و زلف هندستانى چشمان تو ترک و دل من ايرانى
ترک تو و هندوى تو برد از بر من ايرانى را به سحر ترکستانى


سرم چرخيست آبستن ز گردش‌هاى گوناگون
گهى از باد گردانست و گاه از آب و گاه از خون
من از سوز دورن يابم چو شاهد از رخ زيبا
من از خون جگر بينم چو عاشق از لب ميگون
گر از موى جنون بر سر شکروارى برافشانم
به زير موى در پوشم همه آوازهٔ مجنون