ميرزا محمد ولى دشت بياضى متخلص به ”ولى“ از شاعران سدهٔ دهم هجرى است. وى از ”دشت بياض“ قائن است و در آغاز جوانى به قزوين رفت و در آنجا با ضميرى اصفهانى و ديگر شاعران پايتخت معاشرت کرد و محضر گويندگان بزرگ ديگر عراق مانند محتشم و وحشى را نيز درک نمود و سپس به خراسان بازگشت و ديرگاهى ملازم درگاه سلطان ابراهيم ميرزاى صفوى (کشته در ۹۸۴) بود و در آنجا با شاعرانى چون شکيبى اصفهانى و ثنائى مشهدى و ميرزاقلى ميلى معاشرت داشت، و بعد از کشته شدن سلطان‌ابراهيم ميرزا همچنان در خراسان باقى ماند و انقلاب‌هاى آن ديار را که بعد از مرگ شاه طهماسب (۹۸۴) و تاخت و تازهاى ازبکان متواتر شده بود، تحمل کرد تا عاقبت به فرمان دين محمدخان ازبک پسر جانى بيک خواهر زادهٔ عبدالله خان پادشاه مشهور ازبک به سال ۱۰۰۱ هجرى کشته شد.


همهٔ تذکره‌نويسان سخن او به نيکى ستوده‌اند حتى آذر که به شيرين کلامى او اعتراف نموده است. ديوانش را در مأخذهاى مختلف او دو تا پنجهزار بيت نوشته‌اند و نسخه‌اى از آن که به همراه ديوان خواجه حسين ثنائى در کتابخانهٔ مدرسه عالى سپهسالار موجود است (به شمارهٔ ۱۱۷۵) شامل متجاوز از سه هزار بيت قصيده و غزل و قطعه و رباعى است.


ولى يکى از شاعران تواناى عهد خود و در سخنورى پيرو استادان پيشين است و ازين روى کلامش منتخب و به قول آذر ”يکدست“ و فصيح است و بنابر رسم شاعران هم‌عهد خود بعضى از ترکيب‌هاى رايج اهل زمان را در غزل خود به‌کار برده و الحق بسيار خوب در کلام خود گنجانيده است. وى قصيده و غزل هر دو را خوب مى‌ساخت و قصيده‌هائى در منقب امامان نيز دارد. از او است:


اى غمت همدم يار جانى کشت شوق تو مرا تا دانى
درد دل با تو نگويم، ترسم که به درمان دلم درمانى
هست در ميکدهٔ عشق مرا با وجود همه بى‌سامانى
سينه‌اى همچو خم مى‌ در جوش ديده‌اى همچو قدح مرجانى
يک دل و بيهده چندين غم و درد يک سر و اين همه سرگردانى
عمر رو کرده به بيهوده روى بخت خو کرده به نافرمانى
مهرهٔ طالعم از گردش چرخ مانده در شش در بى‌سامان
بعد از اين چاره ندارم که کنم با شه اظهار غم پنهانى
پسر عم نبى زوج بتول شاه مردان على عمرانى
نماز شام که زد ماه بر فلک خرگاه درآمد آن مه شبگرد از درم ناگاه
به عشوه گرم تلافى به جلوه مايل صلح به لب خراب تبسم به چشم مست نگاه
چه گفت گفت ز بى‌تابيم چو يافت خبر چه گفت گفت ز درد دلم چو شد آگامه
چه کرده‌ام که دل شکوهٔ جفاى مرا چو صيت دعوى عشقت فگنده در افواه
چو ديدمش به‌سر وقت من نموده گذر به گريه گفتمش اى غم فزاى شادى کاه
به پرسشم دم مردن ميا که مى‌ترسم يقين شود که زحالم نبوده‌اى آگاه...
من بى‌خبر و از پى دل عشوه‌گرى هست دل بى‌تپش نيست، حريفان خبرى هست
يکچند دل از بخت فريب عجبى خورد پنداشت ترا با من مسکين نظرى هست
تهمت زده‌ام کرد به عشق دگرى، کاش پرسند که غير از تو به عالم دگرى هست
چون ديد ولى قاعدهٔ مرحمت دوست دانست که صدبار ز دشمن بترى هست
دل به راه طلب گرم عنان مى‌بايست ديدهٔ شوقم از اين به نگران مى‌بايست
زود گفتم غم دل پيش تو زآن خوار شدم بيخودى کردم و آخر نه چنان مى‌بايست
به تمناى تو ترک دو جهان کرد ولى مهربانى تو هم در خور آن مى‌بايست
شب باز در مقام وفاى که بوده‌اى امروز عذرخواه جفاى که بوده‌اى
امروز دلفريب‌ترى، شب ز روى ناز آئينهٔ فريب‌نماى که بوده‌اى
باز آشناى مدعيان بوده‌اى ولى مسکين درين ديار براى که بوده‌اى
با آنکه غمت به دشمنى تيغ افراشت دل دامن دوستيت از کف نگذاشت
اين دوستيت نگر که صد دشمن را از بهر دل تو دوست مى‌بايد داشت
از يار دلا بسى ستم خواهى ديد خوارى بسيار و لطف کم خواهى ديد
هرکس که رخش بديد به‌جز خون نگريست چشمى دارى ولى، تو هم خواهى ديد
اى عهد شکسته و وفا داده به باد مادر همه شير بى‌وفائى به تو داد
اول تو چنان بدى که کس چون تو نبود آخر تو چنان شدى که کس چون تو مباد
آنى که مرا به کام دشمن کردى آخر چه به اين سوخته خرمن کردى
الحق که به حال دشمنان هم رحمست گر با همه آن کنى که با من کردى