ميرزا عبدالقادر پسر ميرزا عبدالخالق عظيم آبادى هندوستانى متخلص به بيدل بزرگترين شاعر پارسى‌گوى در پايان دوره‌ آغاز سده دهم تا ميانه سده دوازدهم است. اصلش از ترکان جغتائى ارلات است، و او در عظيم‌آباد پتنا به سال ۱۰۵۴ ولادت يافت و در همانجا کسب دانش کرد و در آغاز جوانى در زمرهٔ اطرافيان شاه‌زاده محمد‌اعظم ـ شاه سومين پسراورنگ زيب درآمدم و منصب لشکرى بلندى به دو تفويض شد ليکن فرمانروائى بر کشور آزادگى و قناعت را ترجيح داد و از آن منصب دست کشيد.


از کليات آثار بيدل نسخه‌هاى مختلف به تمامى يا به اجزاء در دست است و آن شامل بخش‌هاى مختلفى از نظم و نثر است مانند: ”نکات“ و ”مراسلات“ و مثنوى‌هاى عرفات، طلسم حيرت، طور معرفت، محيط اعظم، تنبيةالمهوّسين، و ديوان قصيده‌ها و غزل‌ها و ترجيع‌ها و ترکيب‌ها و مربع و مخمس و مقطع و مستزاد و رباعى. از مجموعهٔ رباعى‌هاى او که بسيار است دفترهاى مستقلى نيز ترتيب داده‌اند. کلياتش به سال ۱۲۸۷ هـ.ق در لکهنو به طبع رسيده و چاپ ديگرى از آن در هند به سال ۱۲۹۹ هـ.ق کرده‌اند، و جز آنها.


پارسى‌شناسان هند به بيدل از دو راه اعتقاد مى‌ورزند: نخست آنکه او را از صاحب کمالان و پيشروان بزرگ طريقت مى‌شمارند و دوم آنکه او را بزرگ‌ترين شاعر پارسى‌گوى متأخر بعد از استادانى مانند امير‌خسرو دهلوى و عبدالرحمن جامى مى‌دانند. وى از ”خيالبندان“ چيره‌دست بود و در ايراد مضمون‌هاى باريک مبالغه و اصرار مى‌ورزيد. در اثرهايش انديشه‌ها عرفانى و غنائى با مضمون‌هاى پيچيدهٔ شاعرانه و تشبيه‌ها و ترکيب‌هاى استعارى تخيلى و توهمات پردامنه و خيال‌پردازى‌هاى دور و دراز به هم در آميخته و از اين راه‌ها کلامى با رنگ و نگار تازه و کاملاً بديع فراهم آمده است که به کلى با آنچه در ديوان‌هاى پيشينيان مى‌يابيم متفاوت است. بايد گفت شيوه‌اى از شعر که نزد ما به ”سبک هندى“ معروف شده در اثرهاى بيدل به حدى مبالغه‌آميز از توسعه رسيده است. بيدل و همطرازان او در هند، در حقيقت دنباله‌رو کسانى هستند که شعر پارسى را از سدهٔ نهم به بعد از طريقهٔ سنتى آن بيرون کشيدند و تشبيه‌ها و استعاره‌هاى ديرياب خيالى و وهمى و بنا نهادن کلام بر آنها حاصل مى‌شود. اين نحوه از بيان مقصود هرچه بيشتر زمان گرفت توسعه و تکامل بيشتر يافت تا آنجا که اندک اندک از دو جناح سخن يعنى معنى و لفظ جناح معنى بلندتر و تناورتر و جناح لفظ ضعيف‌تر و ناتوان‌تر گرديد و به‌تدريج کار بدانجا کشيد که هر شعرى که مضمون و معنى در آن خيالى‌تر و به قول طرفداران آن شيوه ”نازک“تر بود پسنديده‌تر شمرده شد و هر شاعر که ”خيال‌بند“ تر و ”غامض‌خيال“ تر بود استادتر؛ و بايد اقرار داشت که بيدل در اين ميدان خيال‌پرورى و مضمون‌آورى از همه شاعران ديگر که در زمان‌هاى نزديک به او و يا در عهد او در هند و ايران پديد آمده بودند پيشى جست و دست همگى آنان را از پشت بست.


پيداست که اين زباده‌روى‌ها در ”خيال‌بندى“ و ”نازک انديشى“ و فزونى دادن مظروف بر ظرف کلام در همان حال که گاه با آفرينش بدايعى در سخن همراه است، حتى در نزد شاعران چيره‌دست گاه کار را به سستى و بى‌مايگى کلام و يا ابهام شديد و بى‌معنى بودن آن مى‌کشاند، و بيدل نيز از اين نقص برکنار نماند چنانکه بعضى از بيت‌هاى او را بايد با سريشم خيال به‌ معنى چسبانيد مانند:


حسرت دميده‌ام گل داغم بهانه‌ايست طاوس جلوه‌زار تو آئينه خانه‌ايست
حسرت کمين مژدهٔ وصلى است حيرتم چشم به هم نيامده گوش فسانه‌ايست
به ياد آرد دل بى‌تاب اگر نقش ميانش را به رنگ موى‌چينى سرمه‌ مى‌گردد فغانش را
اين همه دام خيالاتى که بر هم چيده‌ايم نيست جرم ما و تو معجون هستى سنگ داشت
سامان روزى از عرق سعى مشکل است يعنى در آبرو نتوان نان شکست و ريخت


در عالم ابداع ترکيب‌هاى نو هم بيدل گاه لغزش‌هاى نابخشودنى دارد چنانکه در اين بيت‌ها:


جنون جولانيم هر جا به وحشت آشنا گردد دو عالم گرد بادم در هواى نقش پا گردد


ترکيب ”جنون جولانى“ و ”آشنا گرديدن“ به‌ معنى ”همراه شدن“ و عبارت ”دو عالم گرد بادم ...“ به‌معنى ”دو عالم به منزلهٔ گردبادى براى من...“ در اين بيت شايستهٔ نقد است. و يا:


تغافل چه خجلت به خود چيده باشد که آن نازنين سوى ما ديده باشد


”به خود چيدن“را به‌جاى ”برخود حمل کردن، بر خود نهادن“ آورده و بيت هم بر روى هم بسيار بى‌مزه است، و بيدل از اينگونه بيت‌ها بسيار دارد.


اما سخن بيدل را نبايد فقط در پردهٔ اين نقص‌ها و لغزش‌ها مستور شمرد، چه او بيت‌هاى خوب هم بسيار دارد و بر روى هم شاعريست خيال‌پرداز و معنى‌ساز که کوشش دارد تا واژه‌ها و ترکيب‌ها را از هر نوع که باشد تابع خيال خود کند و به راهى از معنى رسانى ببرد که قريحهٔ او مى‌خواهد اما چه توان کرد که مرغ خيال همواره بر ستيغ‌هاى بلند مى‌نشيند و کُميت لفظ حتى در زمين هموار هم به دشوارى راه مى‌پيمايد. هر چه دربارهٔ او بگويند و بخواهند اين حقيقت را نمى‌توان انکار کرد که در موج خيالات او گاه صافى‌ها و پاکيزگى‌اى‌ است که ناديده گرفتن آنها نوعى از بى‌انصافى است. پستى‌ها و بلندى‌ها در سخن بسيارى از شاعران عهد او، خاصه در سرزمين او، ديده مى‌شود اما سخنان بلند را هيچ‌گاه نبايد فداى ضعف‌ها و ناتوانى‌ها کرد که در مواردى ديگر بر گويندهٔ آنها دست مى‌دهد. ازوست:


مست عرفان را شراب ديگرى در کار نيست جز طواف خويش دور ساغرى در کار نيست
عالم عجزست اينجا جاه کو شکوت کدام تا توانى ناله کن کر و فرى در کار نيست
خشت بنياد تو هم برچيده مژگان تست در تغافلخانه نام و منظرى در کار نيست
شعله‌ها در پردهٔ‌ساز جهان خوابيده است گر نفس سوزد کسى آتشگرى در کار نيست
مشت خاک ما سراپا فرش تسليم است و بس سجدهٔ ما را جبينى و سرى در کار نيست
حرص قانع نيست بيدل ورنه از ساز معاش آنچه ما در کار داريم اکثرى در کار نيست
جگرى آبله زد تخم غمى پيدا شد دل بر آشفت غبار المى پيدا شد
صفحهٔ سادهٔ هستى خط نيرنگ نداشت خيرگى کرد نظر تا رقمى پيدا شد
نغمهٔ پردهٔ دل مختلف آهنگ نبود ناله دزديد ز بس زير و بمى پيدا شد
عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ خاک ره گشتم و نقش قدمى پيدا شد
رشک آن برهمنم سوخت که در فکر وصال گم شد از خويش و ز جيب صنمى پيدا شد
نقد پيرى ثمر عافيت‌انديشى ماست زندگى زير قدم ديد خمى پيدا شد
هستى صرف همان غفلت آگاهى بود خبر از خويش گرفتم عدمى پيدا شد
خواب ما برد ز ما زحمت جولان بيدل مشق بيکارى ما را قلمى پيدا شد
روشندلان چو آينه بر هر چه رو کنند هم در طلسم خويش تماشاى او کنند
اين موج‌ها که گردن دعوى کشيده‌اند بحر حقيقتند اگر سر فرو کنند
عنقاست در قلمرو امکان بقاى عيش اينجا بهار را ز قفس رنگ و بو کنند
اى غفلت آبروى طلب بيش از اين مريز عالم تمام او است کرا جستجو کنند
پر سرکش است حسن، همان به که بيدلان آئينه‌دارى دل بى‌آروز کنند
آسوده زى که اهل فنا پيش از انتقام از وضع خويش خاک به چشم عدو کنند
بيدل به اين طراوت اگر باشد انفعال بايد جهانيان ز جبينم وضو کنند
نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور جزين قدر که جهان يکسر است معدن شور
سفال خويش غنيمت شمر که مدت‌هاست شکست چينى و موريخت از سر فغفور
اگر نه کورى غفلت فسرده مژگانت گشاد چشم مدان جز تبسم لب گور
وجود عاريت آئينه‌دار تسليم است مخواه غير خميدن ز پيکر مزدور
مروتست نگهبان عاجزان ورنه کسى ديت ننمايد طلب ز کشتن مور
کشيده‌اند در اين معرض پشيمانى عسل تلافى نيش از طبيعت زنبور
ز يار دورم و صبرى ندارم، اين ناصح دل شکسته همين ناله مى‌کند، معذور
منى به جلوه رساندم که در توئى گم شد نداشت آينهٔ عجز بيش از اين مقدور
نداشت آينهٔ عجز بيش از اين مقدور مباد چون سحرت از نفس دمد کافور
رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز چشم بر خاکستر بالست پروازم هنوز
زندگى وصلست اما کو سر و برگ تميز چون نفس صيدم به فتراکست و‌مى‌تازم‌هنوز
کى برم چون صبح کام از عشرت جان باختن من که چون گل از ضعيفى رنگ مى‌بازم هنوز
رفته است عمرى که زين محفل نواى فرصتم ساده‌لوحانه رشته مى‌بندند بر سازم هنوز
سوختن از شعلهٔ من حيرت خامى نبرد ديده‌ام انجام کار و داغ آغازم هنوز
يک نفس قمريست از شور جنون خاکسترم چون نگه در سرمه هم مى‌بالد آوازم هنوز
مشت خاکم تا کجا چرخم به پستى افکند نقش پا گر افسرم سازم سرافرازم هنوز
شنبم رم طينتم بيدل گر افسردم چه باک مى‌رسد بر يک جهان بى‌طاقتى نازم هنوز
ذوق شهرت‌ها دليل فطرت خامست و بس صورت نقش نگين خميازهٔ نامست و بس
هر چه مى‌بينى بساط آراى عرض حيرتست اين‌گلستان سربسر يک نخل بادامست و‌بس
بسته است از موى چين صورتم نقاش صنع صبح ايجادم همان گل کردن شماست و بس
کاش از خجلت شرارم بر نمى‌آمد ز سنگ سوختم از شرم آغازى که انجامست و بس
هيچ‌کس را قابل آن جلوه نپسنديد صبح جوهر حيرانى آئينه اوهامست و بس
از تعلق اينقدر خشت بناى کلفتى اندکى از خود بر آ عالم سر بامست و بس
بال آهنى مى‌کشد اشکى که مى‌ريزم ما شبنم ما را هوا گشتن سرانجامست و بس
از نشان کعبهٔ مقصود واقف نيستم اينقدر دانم که هستى ساز احرامست و بس
پختگى ديگ سخن را باز مى‌دارد ز جوش تا خموشى نيست بيدل مدعا خامست و بس
هم‌عنان آهم آشوب جهان خواهم شدن پيرو اشکم محيط بى‌کران خواهم شدن
اشک بى‌تابم تسلى در مزاجم تهمت است از چکيدن گربرون آيم روان خواهم شدن
غير جيب بيخودى خلوتگه آرام نيست در شکست رنگ چون آتش نهان خواهم شدن
با همه افسردگى بيدل چو آواز جرس گر روم از خود دليل کاروان خواهم شدن
ز آن طره که با رخش به تاب افتادست در گردن خورشيد طناب افتادست
گفتم ز چه رو پرشکنست اعضايش گفتا که ز بام آفتاب افتادست
کس نشأه نديد تا مى‌ ناب نخورد گوهر نگرفت رشته تا تاب نخورد
از سفله مدار چشم راحت بيدل کز چشمهٔ آئينه کسى آب نخورد
دى آينه‌اى فتاده ديدم به رهى در گرد کلف شکسته سامان مهى
از پردهٔ رنگش اين نوا مى‌باليد کاى خودبينان به جانب ما نگهي!