ميرعمادالدين محمود بن مير حجةالله حسينى اسد‌آبادى همدانى از شاعران معروف سدهٔ يازدهم هجرى است. در روزگار جوانى در شيراز به کسب دانش سرگرم شد و سپس از فارس به عراق رفت و يکى دو سال در اصفهان گذراند و در آنجا با شاعران معروف، خاصه حکيم شفائى معاشرت داشت و با ملاشکوهى همدانى در ”قهوه‌خانهٔ عرب“ اصفهان قهوه‌چى بود. شاه‌عباس به آن قهوه‌خانه رفت و با آن هر دو شاعر صحبت داشت. نخست از ملاشکوهى پرسيد چکاره‌اي؟ جواب داد که شاعرم. ازو شعرى طلبيد، اين بيت را خواند:


ما بى‌دلان به باغ جهان همچو برگ گل پهلوى يکديگر همه در خون نشسته‌ايم


شاه‌عباس او را تحسين کرد و گفت ”عاشق را به برگ گل تشبيه کردن اندکى ناملايمست“ آنگاه از ميرالهى پرسيد که ”تخلص شما چيست؟“ گفت ”الهى“. شاه‌ پنجه بر سر او نهاد و گفت: ”الهي!“.


اما گويا تشويق‌هاى پادشاهانه نسبت به ميرالهى از همين حد تجاوز نکرد و او در طلب آب و نان قهوه‌خانهٔ عرب اصفهان را رها نمود و روانهٔ هند شد و بر سر راه خود چندگاهى در قندهار و سپس در کابل ماند. سپس به هند رفت و اين مصادف بود با اواخر روزگار جهانگير (۱۰۱۴-۱۰۳۷) و چنانکه ميرعبدالرزاق در بهارستان سخن نوشته ميرالهى به ‌سبب بلندهمتى که داشت به گرمى پذيرفته شد، ملاطغراى مشهدى در منشآت خود او را ”سرحلقهٔ فقراى صاحب کمال هند“ شمرد و از وى به بزرگى ياد نمود.


الهى در هند بيشتر با حاجى محمدجان قدسى مشهدى دوستى داشت و در عهد سلطنت شاهجهان (۱۰۳۷-۱۰۶۸ هـ) در شمار شاعران دربار او و از ستايشگران وى بود و در همان حال ملازمت ظفرخان احسن را ترک نکرد چنانکه در سال ۱۰۴۱ که آن امير شعردوست به حکومت کشمير برگزيده شد، با وى بدان سامان رفت و همانجا ماند و با مواجبى که از دربار برايش معين شده بود روزگار را به عزلت و قناعت گذراند تا در سال ۱۰۶۴ بدرود حيات گفت.


نسخهٔ ديوان ميرالهى در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ديده شد که نزديک به پنج‌هزار بيت از قصيده (در ستايش امامان و شاه‌جهان و مهابت‌خان و جز آنان) و ترکيب و ترجيع و غزل و قطعه و ساقى‌نامه و چند مثنوى کوتاه ديگر و رباعى دارد. وى تذکره‌اى به نام ”خزينهٔ گنج“ شامل شرح حال و منتخب اشعار چهارصد تن از شاعران قرن‌هاى هشتم و نهم و دهم نوشته است.


همهٔ نويسندگان سرگذشت ميرالهى سخن پخته و استوار و خيال‌هاى باريک و استعاره‌هاى لطيف او را ستوده‌اند. وى در قصيده‌گوئى توانا و در اين راه پيرو شيوهٔ استادان پيشين بود. از قصيده‌هايش تبحر او در دانش‌هاى زمان و اطلاع از فرهنگ ايرانى اسلامى آشکار است. غزل‌هايش با بيانى استوار و بر شيوهٔ استادان مقدم به‌وپژه سعدى و گاه به استقبال از آنان است. رباعى‌هاى دلپذير خوب دارد و به‌ويژه در سرودن رباعى‌هاى عاشقانه قوى است؛ به ارسال مثل توجه بسيار دارد و قطعه‌هاى اندرزى خوب مى‌سرايد؛ در هجو هم دست بالا داشت و بر روى هم شاعرى بود قوى و خوش انديشه و خوش گفتار. ازوست:


آراست دکاندر چمن باز دکان را گل بست حنا دست زمين را و زمان را
طغراى بهار از رقم سبزه نوشتند بشکست قلم منشى ديوان خزان را
دى رفت بهار آمد، غم خفت و طرب خاست مى نوش و بده بوسه لب آب روان را
چون بلبله بلبل به سحرگاه برآورد صوتى که نگارد به هوا صورت جان را
خنياگر آب آمده در رود نوازى چون زخمه بر آن رودنگر باد وزان را
از فيض هوا سبز شود چون پر طوطى زنگى که دم تيغ دهد روى فسان را
ريزد ز ترى غاليهٔ لاله به هر سوى چون باد گشايد به چمن غاليه‌ٔان را
زايندهٔ خورشيد بود شاخ گل زرد حربا چه غلط کرد که مايل نشد آن را
پيرست و جوان خضر صفت شاخ شکوفه دادست بهارش مگر آب حَيَوان را
تقليد شکوفه نتوان کرد که هر سال نتوان به حيل بست به خود شکل جوان را
کاو را سر هر سال بهار دگر آيد من جلوه دهم هر نفس آئين خزان را
مجموعهٔ اوراق گلست اين که نوشتند بر وى رقم عبرت ابناى زما را
هر برگى از و چون سَبَل خون شده افسوس در چشم بصيرت چه کسان را چه خسان را
هر باغ به آواز بلند از کتف شاخ گويد که فلان نيست، مجوئيد فلان را
غفلت زدگانيم، بيا ساقى و بنشين در کالبد شيشه فگن روح روان را...
... بر عنان سمند او زده چنگ دولت و نصرت از يمين و يسار
چه سمند آنکه پيش رفتارش رفتن باد هست ناهموار
نرم رو چون حباب بر رخ آب گرم رو همچو زخمه بر سر تار
نشکند زير پاى او شبنم در چمن چون کند بصبح گذار
نوک خامه نلغزد ارچه بر او گاه تحريک بگذرد صد بار
آگهست از صداى پاى نگاه بس که باشد چو مردم هشيار
زيرکست آنچنانکه گر سازد آلت حک ز نعل آتشبار
برکند داغ را ز لاله چنانک نشود برگ از سمش افکار
رفتنش چست و چون تصرف حسن جستنش زود همچو رنجش يار
چون شود گرم جسمش از رفتار سوى گردون سبک رود چو شرار
سزدش نعل ز ابروى خوبان مژهٔ حور زيبدش مسمار
خيزد آهنگ شعبه‌ها و مقام از صداى سمش گه رفتار
هم به رفتن سبک چو نشأهٔ مى هم به پيکرگران چو رنج خمار
سبقتش زودتر ز بذل کريم صورتش خوبتر ز وصل نگار
بى‌سکون همچو موى بر فک باد بى‌توقف چو بر زبان گفتار
تختهٔ چرخ در بر گامش تنگ چون چشم کعبتين قمار
نيست گر آسمان بى‌آرام از چه بر وى شد آفتاب (۱) سوار


(۱) . مراد از ”آفتاب“ ممدوح شاعر است.


اسير دام تو را تاب آرميدن نيست که رسم مرغ گرفتار جز تپيدن نيست
چنان ز عشق تو خوارم که گر نسيم شوم به گلشن تو مرا رخصت وزيدن نيست
حجاب عشق به نوعى ره تماشا بست که در رخ تو نگه را مجال ديدن نيست
به خون روح قدس تيغ اگر بپالائى شکفته شو که سزاوار لب گزيدن نيست
به اضطراب دل خود چنان گرفتارم که فرصتم به تمناى آرميدن نيست
به آن گياه حسد مى‌برم که در بستان ز ضعف هيچ‌گهش قوت دميدن نيست
چه حالت است الهى که خار هجران را به پاى اهل هوس عادت خليدن نيست
بى‌صفاى مهربانى بر دلم صهبا مريز باده بر خاکم اگر ريزى به استغنا مريز
در حقيقت خون ما بر آبروى ما يکيست خون ما را تا نريزى آبروى ما مريز
دلبر ما را نصيب غير مپسند اى رقيب از کف لب تشنه مستان آب و بر دريا مريز
غنچهٔ گل دست پرورد بهار بى‌غمى است آتشم بر فرق ريز اما گلم برپا مريز
اى که درد باده بهر ريختن آماده‌اى گوشهٔ سجادهٔ ما هست بر صحرا مريز
بر الهى خصميت اى ساقى طالع بس است زهرش اندرکام عيش از زهر اژدها مريز
به که سجادهٔ تقوى به شراب اندازم طى کنم نامهٔ طاعات و به آب اندازم
کف ساقى شوم و از هوس رشحهٔ مى خويش را در قدم جام شراب اندازم
چشم مرهم نبود محرم نظارهٔ داغ ببر عارضش از پينه نقاب اندازم
مست و بى‌باکم الهى عجبى نيست اگر سبحه در آتش و آتش به کتاب اندازم
درخروش آمد سحر مست لبالب از مُلى يادم از ميناى پر مى‌داد و بانگ غلغلى
شور عشقى گر ندارى گرد معشوقان مگرد خرمن گل را نشايد خوشه‌چين جز بلبلى
مى‌زند زلف پريشانى ره جمعيتم کز کتاب نوبهار آمد به فالم سنبلى
بى‌رخت چشم و دلم درياى آب و آتش است بر دو دريا زين قد خم گشته مى‌بندم پلى
از پريشانى الهى بر سر آمد در غمت چون بر کاهى که در ماتم فتد بر کاکلى
اى عهد تو صورت پشيمانى‌ها وى زلف تو معنى پريشانى‌ها
تو جلوهٔ حسن مى طرازى در چشم من مانده در انتخاب حيرانى‌ها
از دوريت اى تازه گل باغ مراد چون غنچهٔ چيده خنده‌ام رفته زياد
گريان چو پيالهٔ پرم در کف مست نالان چون سبوى خاليم در ره باد
بر لب ز غم تو خنده خوناب شد گر شيشه به طاق دل نهم آب شود
اين شورى بخت بين که شب‌هاى وصال بر ديده اگر نمک زنم آب شود
در کعبهٔ عشق اگر چه شب‌هاى دراز کرديم من و شمع به يک قبله نماز
من جمله نياز گشتم او شد همه ناز من محرم هجر گشتم و او محرم راز