ميرمحمد رضى آرتيمانى از شاعران صوفى‌مشرب نيمهٔ نخستين از سدهٔ يازدهم است. مولدش آرتيمان در نيم فرسنگى تويسرکان است. آنچه در تذکره‌ها از از سخن گفتن بسيار کوتاه و خالى از اطلاع دربارهٔ او و اثرهايش است. همين قدر معلوم است که در آغاز عهد شباب به همدان رفت و در آنجا با شاعرانى که از آن شهر و ناحيت‌هاى نزديک به آن مانند توى و سرکان و نهاوند بودند معاشرت داشت مثل ميرمغيث و محوى و مرشد بروجردى و رشکى و هلاکى، و بعيد نيست که در همان اوان خدمت ميرزا ابراهيم حسنى همدانى از پيشروان اهل تصوف آن ديار را نيز دريافته و از اين راه متمايل به مقالات اهل تصوف و عرفان شده باشد.


بعد از آن روزگار رضى به اصفهان رفت و گويا در جميع ميرزايان دفتر شاه عباس اول در آمد و قاعدتاً بايد مواصلتش با زنى از خاندان صفوى در هيمن مدت اقامت در اصفهان انجام شده باشد. همهٔ آنان که سخن از پسر رضى ميرزاابراهيم ادهم گفته‌اند، او را از جانب مادر صفوى دانسته‌اند.


بنابر آنچه از مقدمهٔ ديوانش که جامع آن نوشته‌است برمى‌آيد، رضى در اواخر حيات به آريتمان بازگشت و تا پايان زندگانى در آنجا سرگرم ارشاد بود و گذشته از آن چون منشور شيخ‌الاسلامى تويسرکان و توابع به وى داده شده بود، به ‌سبب و گشادکارهاى دينى خلق سرگرم بود. وفاتش به سال ۱۰۳۷ اتفاق افتاد و او را در زادگاهش به خاک سپردند.


مجموع اشعارش از قصيده و غزل و قطعه و ترجيع و رباعى و ساقى‌نامه اندکى از هزار و پانصد بيت درمى‌گذرد. ديوانش به سال ۱۳۴۶ در تهران چاپ شد و ساقى‌نامهٔ او در مدح‌شاه عباس اگر چه بيش از ۱۷۵ بيت ندارد و از بسيارى ساقى‌نامه‌هاى عهد صفوى کوتاه‌تر است، به ‌سبب رقت عواطف گوينده از ديرباز شهرت يافته است اما اين شهرت دليل آن نيست که رضى را در صف عواطف گوينده از ديرباز شهرت يافته است اما اين شهرت دليل آن نيست که رضى را در صف شاعران بزرگ عهدش درآوريم بلکه او از هر حيث شاعرى متوسط و گاه بد است. همهٔ شعرهاى رضى نشان از انديشه‌هاى صوفيانهٔ او مى‌دهد.


پسرش ميرزا ابراهيم ادهم که از مادرى صفوى‌نژاد بود، نيز مانند پدر شعر مى‌گفت، اما شاعرى بود در ارتکاب مناهى بى‌پروا و مردى تند‌خوى و رندى بى‌باک، در عهد شاهجهان (۱۰۳۶-۱۰۶۸ هـ) به هند رفت و به وساطت حکيم داود تقرب‌خان در خدمت پادشاه و اطرافيانش تقرب بسيار يافت ليکن بر اثر افراط در استعمال بنگ و غلامبارگى و بى‌بند و بارى و بى‌ادبى به زندان افتاد و عاقبت در هند به سال ۱۰۶۰ هـ بدرود حيات گفت. از سخنان رضى آرتيمانى است:


الهى به مستان ميخانه‌ات به عقل آفرينان ديوانه‌ات
به نور دل صبح خيزان عشق ز شادى به انده گريزان عشق
به رندان سرمست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل
به انده پرستان بى‌پا و سر به شادى فروشان بى‌شور و شر
که خاکم گل از آب انگور کن سراپاى من آتش طور کن
به ميخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم به هرجا شدم سر به سنگ آمدم
بيا ساقيا مى به گردش درآر که دلگيرم از گردش روزگار
مئى ده که چون ريزيش در سبو برآرد سبو از دل آواز هو
از آن مى که در دل چو منزل کند بدن را فروزان‌تر از دل کند
مى معنى افروز صورت گداز مئى گشته معجون راز و نياز
از آن آب کآتش به ‌جان افکند اگر پير باشد جوان افکند
مئى از منى و توئى گشته پاک شود جان چکد قطره‌اى گر به خاک
مئى سر به سر مايهٔ عقل و هوش مى بى خم و شيشه در ذوق و جوش
دماغم ز ميخانه بوئى کشيد حذر کن که ديوانه هوئى کشيد
بگيريد زنجيرم اى دوستان که پيلم کند ياد هندوستان
دلم خون شد از کلفت مدرسه خدا را خلاصم کن از وسوسه
مغنى نوائى دگر ساز کن دلم تنگ شد، مطرب آواز کن
بگو زاهدان اينقدر تن زنند که آهن‌رباعى بر آهن زنند
ازين دين به دنيا فروشان مباش به‌جز بندهٔ باده نوشان مباش
چه درماندهٔ دلق و سجاده‌اى مکش بار محنت بکش باده‌اى
ز قطره سخن پيش دريا مکن حديث فقيهان بر ما مکن
مکن قصهٔ زاهدان هيچ گوش قدح تا توانى بنوشان و نوش
سحر چون نبردى به ميخانه راه چراغى به مسجد مبر شامگاه
خراباتيا سوى منبر مشو بهشتى، به دوزخ برابر مشو...
... رخ اى زاهد از مى‌پرستان متاب تو در آتش افتاده‌اى من در آب
که گفتت که چندين ورق را ببين بگردان ورق را و حق را ببين
ردا کز ريا بر زنخ بسته‌اى بينداز دورش که يخ بسته‌اى
فزون از دو عالم تو در عالمى بدينسان چرا کوتهى و کمى
تو شادى بدين زندگى، عار کو گشودند گيرم درت، بار کو
نماز از نه از روى مستى کنى به مسجد درون بت‌پرستى کنى
به مسجد رو و قتل و غارت بين به ميخانه آى و فراغت ببين
به ميخانه آى و حضورى بکن سيه‌کاسه‌اى کسب نورى بکن
چو من گر ازين مى تو بى من شوى به گلخن درون رشگ گلشن شوى ...
(از ساقى‌نامه)


داند آن کس که ز ديدار تو برخوردارست که خرابات و حرم غير درو ديوارست
اى که در طور ز بى‌حوصلگى مدهوشى ديده بگشاى که عالم همگى ديدارست
همه پامال تو شد خواه سر و خواهى جان وآنچه در دست من از تست همين پندارست
برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته هنوز گل رسوائى ما از چمن ديدارست
باور از مات نيايد به لب بام درآى تا ببينى که چه شور از تو درين بازارست
مگر شور عشقت ز طغيات نشيند که بحر سرشکم ز طوفان نشيند
عجب بادهٔ خوشگواريست عشقت که در خون گبر و مسلمان نشيند
نشسته است ذوق لبت در مذاقم چو گنجى که در کنج ويران نشيند
رضى شد پريشان آن زلف يارب پريشان کننده پريشان نشيند
جائى که به طامات مباهات توان کرد محراب صنم قبلهٔ حاجات توان کرد
من روى به کعبه نهم از خاک در تو از کعبه اگر رو به خرابات توان کرد
چون روح قدس در طلبت‌زندهٔ شوقم در عشق تو اظهار کرامات توان کرد
نه جرأت پروانه و نه تاب سمندر دعوى محبت بچه آيات توان کرد
آنجا که منم زاهرمن اعجاز توان ديد و آنجا که توئى بندگى لات توان کرد
اين وادى عشق طرفه شورستانيست غافل منشين که خوش حضور ستانيست
هر دل که درو مهر بتى شعله گرفت هر جا ميرد چراغ گورستانيست
در عشق اگر جان بدهى جان آنست اى بى سر و سامان سر و سامان آنست
گر در ره او دل تو دردى دارد آن درد نگه‌دار که درمان آنست
تا چند بساط شادى و غم گيريم راه و روش مردم عالم گيريم
کو زلف مشوشى که بر هم پاشيم کو شعلهٔ آتشى که در هم گيريم
صد شکر که نيستم من از بى‌خبران گه مست ز وصلم و گهى از هجران
دانشمندان تمام گريان بر من خندان من ديوانه به دانشمندان
گر بوئى از آن زلف معنبر يابى مشکل که دگر پاى خود از سر يابى
از خجلت دانائى خود آب شوى گر لذت نادانى ما دريابى