با غلبهٔ ازبکان و ديگر سلسله‌هاى مغول نژاد بر آسياى مرکزى و برافتادن قطعى حکومت تيموريان، رونق و رواج زبان و ادب فارسى در آن سامان آغاز کاستى و نقصان کرد؛ ولى هنوز در عهد صفوى و خاصّه در نيمهٔ نخستين آن عهد، خانان خاندان‌هاى رياست و امارت در آن ديار به رسم گذشته با زبان فارسى آشنائى داشته، بدان زبان شعر مى‌سروده و مؤلفان و شاعران پارسى‌گوى را در خدمت نگاه مى‌داشته و به مال و نعمت مى‌نواخته‌اند. از ميان اين خانان عبيدالله‌خان ازبک متخلّص به ”عُبيدى“ شعر ترکى و فارسى بسيار داشت. از او است:


از چه رو با من مسکين نظرى نيست ترا مردم از هجر زحالم خبرى نيست ترا
جانب غير چرا مى‌نگرى از ره لطف گوشهٔ خاطر اگر با دگرى نيست ترا
سرم اى سرو سهى خاک رهت گشت و هنوز گاهگاهى به سرم چون گذرى نيست ترا
ريخت خون جگرم از ره ديده به رهت تا نگويند رقيبان جگرى نيست ترا
در ره عشق عبيدى چون گذشتى از جان راست رو ره که درين ره خطرى نيست ترا


و از عبدالله‌خان ثانى اين رباعى لطيف شايستهٔ نقل است:


دور از تو که آتشم به جان مى‌پيچد در دامن دل پاى فغان مى‌پيچد
زآنگونه زغمهات به جان مى‌پيچم کز رشک به خويش آسمان مى‌پيچد


و اين بيت زيبا در ميان بيت‌هائى که از عبدالعزيزخان ترکستانى پسر نَدَر محمدخان صاحب بلخ و معاصر شاه عباس صفوى نقل کرده‌اند، سزاوار حفظ است:


سبک خرام‌تر از باد در چمن بگذر به پاى گل منشين آنقدر که خار شوى


و از رستم‌خان شيبانى پسر جانى بيگ سلطان بن سلطان ابوالخيرخان اين قطعه مشهور است:


با آنکه جزء گناه نکردمى دمى مرا بى‌نعمتى نماند در ايام زندگى
آن کو به فضل خويش مرا عقل و جان بداد زآن پيش کآيد از من بيچاره بندگى
شايد که لطف باز نگيرد به وقت مرگ هنگام بى‌کسى و زمان فگندگى