سهم اصلى و اساسى در گزاردن اين خدمت شگرف با دربار گورکانيان هند و پادشاهان جز دکن و اميران و بزرگانى بود که بيشتر از ايران بدان سامان مى‌رفته و چون قدرتى و ثروتى حاصل مى‌کردند درگاه خود را به روى ادبيان و ادب‌شناسان و شاعران مى‌گشودند و کيسه‌هاى سيم و زر به پاى آنان مى‌ريختند؛ و بايد اذعان کرد که اگر چنين نمى‌بود شعر و ادب پارسى در آن روزگار چنان رشدى که يافته بود حاصل نمى‌کرد.


در آن اوان که ظهيرالدين بابُر به سرزمين هند لشکر مى‌کشيد، سلسلهٔ پادشاهان بهمنى که دکن و ميسور را در تصرّف داشت به ضعف مى‌گرائيد و آمادهٔ انقراض مى‌شد و به‌جاى آن در دکن چند حکومت جزء پديد مى‌آمد که از ميان آنها به‌ويژه سلاطين نظامشاهى در احمدنگر (از ۸۹۶ تا ۱۰۰۴ هـ) و عادلشاهى در بيجاپور (از ۸۹۵ تا ۱۰۹۷ هـ) و قطب شاهى در گلکنده (از ۹۱۸ تا ۱۰۹۸ هـ) در نگاهداشت شاعران و مؤلفان ايرانى بر ديگران پيشى داشتند.


اين سلسله‌هاى مختلف در بزرگداشت ادب و ادبيان فارسى ميراث‌دار پادشاهان بهمنى بودند و دربارهاى خود را به‌وجود وزيران و منشيان و شاعرانى ايرانى مى‌آراستند و گذشته از اين عالمان دينى ايرانى و مشايخ صوفيه به‌ويژه جانشينان شاه نعمت‌الله ولى در نزد آنان مقام و منزلت خاص داشتند.


سلسله‌هاى عمادشاهى در بَرار (۸۹۰-۹۸۰ هـ)، و بريدشاهى در بيدرا (۸۹۸-۱۰۱۸ هـ)، و قطب شاهى در گلکنده (۹۱۸-۱۰۹۸ هـ)، و عادل شاهى در بيجاپور (۸۹۵-۱۰۹۷ هـ)، و نظامشاهى در احمدنگر (۸۹۶-۱۰۰۴ هـ) که جاى بهمنيان را در دکن گرفتند و اصل بيشتر آنان و بزرگان در گاهشان هم به ايران مى‌رسيد، با همان رجال دستگاه بهمنى و با همان زبان فارسى و همان فرهنگ ايرانى آميخته با فرهنگ هندى بر سرزمين دکن فرمانروائى کردند و حتى بعضى از آنها مثل عادل شاهيان اولين بار اعتقاد به مذهب اثنى‌عشرى را در سرزمين هند آشکار نمودند.


دربارهٔ مؤسس همين سلسلهٔ عادل شاهى يعنى يوسف عادلشاه (۸۹۵-۹۱۶ هـ) نوشته‌اند: خطّ نستعليق را خوب نوشتى و در علم عروض و قافيه وقوف تمام داشتى و در علم موسيقى سرآمد روزگار بود، طنبور و عود نيکو نواختى و اهل هر فن را اعزاز و اکرام نمودى، و همواره در مجلس او شعر قدما خوانده شدى، و گاهى نيز خود شعر گفتى و اين اشعار از او است:


تا بار غم عشق کشد قافلهٔ ما گل‌ها شکفد هر طرف از مرحلهٔ ما
با آنکه به جان با تو نکرديم به خيلى پيش دگران به هرچه کردى گلهٔ ما
تبخاله به لب آمد و بربارهٔ عشقت رفتيم که شد هادى ره آبلهٔ ما
ما مسئلهٔ فقه ندانيم چو يوسف آسان شده از عشق بتان مسئلهٔ ما


نظامشاهيان احمدنگر دکن نيز همين وضع را در نشر مذهب دوازده اماميان و زبان و ادب فارسى و فرهنگ ايرانى و پرورش عالمان و اديبان پارسى‌گوى داشتند و در اين راه به‌ويژه کوشش‌ها و همکارى‌هاى شاه طاهر دکنى، پيشواى اسمعيليان که از بيم شاه اسمعيل به هند گريخته بود، شايان توجه است. خود او و برادرش شاه جعفر و فرزندانش شاه حيدر و شاه ابوالحسن نيز با نظامشاهيان احمدنگر و عادلشاهيان بيجارپور رابطهٔ نزديک داشته‌اند.


بسيارى از ادبيان و شاعران ايران که در سدهٔ دهم و يازدهم به هندوستان رفتند در خدمت همين پادشاهان جزء دکن به‌سر مى‌برده و آنان را مدح مى‌گفته‌اند و چون بيشتر پادشاهان مذکور يا خود شعر مى‌سروده و يا دوستدار شعر فارسى بوده‌اند، با آن ادبيان و شاعران رابطهٔ دوستانه مى‌داشته و آنان را در شمار نديمان خود درمى‌آورده‌اند.


مقارن همين احوال در دهلى و ديگر جاى‌هاى هند هم شعر و ادب فارسى خريدارانى داشت. در اين اوان هندوستان در دست چندين دولت بزرگ و کوچک مسلمان بود مانند حکومت لوديان و شيرشاهيان در دهلى، و پادشاهان بنگاله، مالوه، گجرات، کشمير و خانديش که همهٔ آنها کم و بيش پارسى‌دوست و پارسى‌سراى بوده‌اند و از آن ميان سکندرشاه لودى (۸۹۴-۹۲۳ هـ) دومين پادشاه از سلسلهٔ لوديان دهلى با شاعران نشست و برخاست بسيار داشت و خود هم صاحب طبع بود.


توجه همين سکندرشاه باعث شده بود که در دهلى بيش از روزگاران گذشته اهميت ادبى بايد چنانکه مقارن حملهٔ ظهيرالدين بابر به هندوستان (۹۳۲ هـ)، در اين راه شهرهاى ايران رقابت مى‌کرد.


همهٔ اين دلنمودگى‌ها که در هند نسبت به زبان و ادب فارسى شده بود به منزلهٔ پيش درآمدى بود براى آغاز عصر گورکانى در آن سرزمين، که بى‌هيچگونه ترديد يکى از بهترين دوره‌هاى ترويج زبان و شعر فارسى در سرزمين هند و عهد تشويق و ترغيب مؤلفان و نويسندگان و شاعران پارسى‌گوى به حّد اعلاى امکان در سراسر دوران تاريخ ادب فارسى است و ديگر هيچگاه نظرى نيافت و نخواهد يافت.


به حقيقت بايد گفت که نهضت دوران گورکانيان هند در ادب فارسى نجات بخش واقعى شعر و ادب فارسى از زبونى و رهائى دهندهٔ آن از تنهائى و انخذالى بود که چيرگى ترکان قزلباش و ملايان عرب‌نژاد و تربيت‌يافتگان تازيخوى آنان، برايش در عهد صفوى فراهم آورده بود. اندک توجه و نگرشى که صفويان در آغاز عهد خود به شعر پارسى کردند زود با توبه و زهدمآبى شاه طهماسب از ميان رفت و از دو پسرش اسمعيل و محمد نيز کارى برنيامد، و اگر در همان مدّت همايون و اکبر و جهانگير و شاهجهان و داراشکوه و وزيران و سپهسالاران و صوبه‌دارانشان با دست و دل گشاده خريدار شعر و ادب پارسى نمى‌شدند آن همه داوطلب شاعرى و اديب و نويسنده در ايران عهد صفوى تربيت نمى‌شد و راهيِ هند نمى‌گرديد. حتى بايد اذعان داشت که نگرش خاص شاه عباس به شاعران پارسى‌گوى و تشويق‌هائى که از آنان مى‌کرد از باب تشبه به جلال‌الدين اکبر و دربار ادب‌گستر او بود و پس از مرگ او کم‌تر دنبال شد.


اين شاهان و شاهزادگان گورکانى هند، در حقيقت ظرافت طبع و گرايش به شعر و ادب پارسى و صنعت‌هاى ظريف ايرانى را از نياکان باذوق خود يعنى شاهزادگان تيمورى به ارث برده بودند.