یکی بود یکی نبود . مرد فهمیده و دانشمندی بود به نام « بهلول » او از شاگردان امام صادق ( ع ) بود اما چون نمی خواست گرفتار ظلم هارون الرشید شود . خودش را به دیوانگی زده بود و حرف هایی می زد که اگر عاقل بود . هارون دستور کشتنش را می داد اما هارون او را تحمل می کرد . بهلول مثل دیوانه ها زیاد می خندید و فریاد می زد . اما مدتی بود که او حتی لبخندی به لبش پیدا نمی شد . و کارهای خنده دار نمی کرد . هارون فکری کرد . برای او یک مأمور گذاشته بود که بفهمد که چرا بهلول دیگر نمی خندد . او همیشه همراه بهلول می رفت تا علت را متوجه شود . تا اینکه یک روز صبح مأمور هارون خنده ی بهلول را دید آن روز بهلول مثل همیشه در شهر قدم می زد که گذرش به بازار افتاد . در بازار ناگهان جلوی یک دکان قصابی ایستاد و به لاشه بز و میش و گوسفندی خیره شد ناگهان صدای خنده اش بلند شد . مأمور هارون با عجله خودش را به دربار رساند و گفت : « قربان مژده بدهید ، بهلول خندید » هارون گفت : « نفهمیدی به چی خندید » مأمور گفت : « نه نفهمیدم » هارون دستور داد بهلول را حاضر کنند رو به او کرد و گفت : « مثل اینکه حالت بهتر شده چه شد که دوباره خندان شدی ؟ »

بهلول گفت : « قبلاً می ترسیدم و به همین دلیل غمگین و اخمو بودم اما حالا دیگر نمی ترسم » هارون پرسید : « از چی می ترسیدی ؟ » بهلول گفت : « تو کارهای زشت و گناهان بسیاری می کنی ، می ترسیدم خدا به خاطر گناهان تو عذابی بفرستد و خشک و تر در آتش گناه تو بسوزد اما امروز جلوی دکان قصابی دیدم که بز را به پای خودش آویزان کرده اند و میش را هم به

پای خودش . فهمیدم که خدا عادل است و کسی را در گور دیگری نمی گذارد . » هارون که انتظار چنین جوابی را نداشت عصبانی شد و دستور داد بهلول را از قصر بیرون کنند .

از آن به بعد وقتی بخواهند بگویند که کار خوب و بد حساب و کتاب دارد می گویند ( بز را به پای خودش می آویزند و میش را هم به پای خودش )