روزی بود ، روزگاری بود . در آن روزگار سعدی ، شاعر شیرین زبان کشورمان زندگی می کرد . سعدی در یکی از سفرهایش پای پیاده می رفت که متوجه جای پای شتری شد و فهمید که پیش از او شتری از آنجا عبور کرده است . کمی که پیش رفت ، در کنار جاده به یونجه زاری رسید که قسمتی از طرف چپ یونجه زار خورده شده و قسمت راست آن دست نخورده باقی مانده بود . سعدی فهمید که این شتر یونجه ها سمت چپ را خورده و چشم راستش کور بوده است . کمی که جلوتر رفت که نزدیک ردّ شتر چند مگس روی لکه ای نشسته اند سعدی لکه را وارسی کرد او فهمید که لکه ها ، قطره ای شیره اند . با خود گفت : شتر بیچاره خیک شیره اش هم سوراخ بوده . کمی که جلوتر رفت متوجه شد در کنار جاهای پای شتر ، گودی عمیق تری بوجود آمده و جای پای کفش زنانه هم کنار آن دیده می شود . با خود گفت : زنی هم سوار شتر بوده که اینجا از شتر پیاده شده است .

سعدی به راه افتاد . ناگهان شخصی را دید که هراسان می دود . سعدی از او پرسید : چه شده ؟ چرا مضطرب و ناراحتی ؟ مرد جواب داد : رفتم از جوی آب کمی آب بردارم که شترم در رفت تو شتری ندیده ای ؟ سعدی پرسید : چشم راست شترت کور است ؟ مرد گفت بله سعدی پرسید : زنی هم بر شترت سوار بوده ؟ مرد جواب داد : بله سعدی پرسید : ظرفی پراز شیره هم بار شتری است ؟ مرد جواب داد . بله سعدی گفت : من شترت را ندیده ام . مرد پرسید : اگر تو شتر مرا ندیده ای نشانی ماشین را از کجا می دانی ؟ حتماً تو شتر مرا دزدیده ای پی به این نشانه ها بردم مرد با چوبدستی اش به جان سعدی افتاد . کتک مفصلی به او زد ناگهان شتر مرد از دور نمایان شد مرد تا شترش را دید به دنبال او دوید . سعدی هم با خود گفت : اصلاً به تو چه که نشانی های شتر ندیده را بگویی ؟ باید از اول به خودت می گفتی : شتر دیدی ، ندیدی .

از آن به بعد به کسی که چیزی را ندیده اما نشانه هایی از آن می داند می گویند (شتر دیدی ، ندیدی)