ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته
خون یارانت پر ثمر گشته...
صدای كویتی پور، آن هم این سرودش تنم را می لرزاند؛ ممد نبودی ... ببینی... شهر... آزاد... آزاد... ممد...
خطوطی توی ذهنم می چرخد و می شود یك …

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته

خون یارانت پر ثمر گشته...

صدای كویتی پور، آن هم این سرودش تنم را می لرزاند؛ ممد نبودی ... ببینی... شهر... آزاد... آزاد... ممد...

خطوطی توی ذهنم می چرخد و می شود یك تصویر. مردی جوان كه چشمانش همیشه به سمت پایین است. مهم نیست كه اسمش محمد جهان آرا باشد یا نباشد، سال ۱۳۳۳ توی خرمشهر متولد شده باشد یا هر جای دیگری، اینكه سال ۵۴ دیپلمش را گرفته باشد یا در دانشگاه عالی بازرگانی درس خوانده باشد یا نه، ۲۵ سالگی متأهل شود یا اصلاً مجرد باشد، مهم این است كه در مهر ۱۳۶۰ وقتی آن مرد جوان ۲۷ سالش شده بود حتی تكه های جسد سوخته اش را نتوانستند پیدا كنند.

مهم این است كه هواپیمایی كه او و تعدادی از همرزمانش مسافر آن بوده اند توی هوا دچار نقص فنی می شود، سقوط می كند و آن مرد جوان ۲۷ ساله نمی تواند به یكی از بزرگترین آرزوهایش برسد. آرزوی دیدن آزادی خرمشهر. توی ذهنم هر چه می گردم، حتی خاكسترهای جنازه اش را هم نمی توانم پیدا كنم؛ تاریخ یك شهر... می گردم لا به لای برگ های تاریخ یك پیروزی در جستجوی رد پای یك مرد. مردی كه همیشه چشمانش به زمین دوخته می شد و ظاهرش آرامش ات می داد بدون اینكه حتی با چشمانش نگاهت كند.

این مرد در تاریخ یك شهر و یك مقاومت مردانه بالید و بزرگ شد اما در جشن پیروزی، حتی تكه های جسدش پیدا نشد، فقط ای كاش كه چشمانش را، خاك لیاقت امانت داری داشته باشد.

نمی دانم چرا خدا آن هایی را كه دوست دارد نمی گذارد حتی جسمشان روی این دنیای خاكی بماند و بدون اینكه فشار قبر ببینند روح و جسمشان هر دو با هم به بهشت می رود.

فقط ای كاش كه بود و می دید! كاش آزادی هوای خرمشهر را با ریه هایش نفس می كشید، كاش دستهایش را به علامت پیروزی بالا می برد و فریاد پیروزی سر می داد.فریاد می زنم: كاش بودی و می دیدی... اما نبودی كه ببینی شهر آزاد گشته، نبودی كه ببینی خون خودت و یارانت مرز ایران را حصار كشیده، نبودی كه ببینی جسدها روی زمین خونین شهر كفن پوشیده، نبودی كه ببینی آقا در آزادی خرمشهر خندید و تو فقط رفته بودی برای «دادن خبر نزدیك شدن به فتح» كه پروازت جاودانه شد و چشمان تو، لبخند آقا را نمی بیند، پیروزی خرمشهر را نمی بیند و چشمانی را كه از شور فتح خونین شهر می درخشد به بهای چشمان زیبای تو...

زهره كهندل