Locked دریافت Toolbar آفتاب
مرکز گسترش فناوری اطلاعات (مگفا) : دوره الکترونیکی تشکیل گروه های کاری
دانستنيها فرهنگ و جامعه ادبیات و شعر
  موضوع : داستان کوتاه   |   ۱۵ دی ۱۳۸۵   ◊   دفعات نمایش : ۵۱       Friday, Jan 5, 2007
تنهائی
روح مهربان که دلش برای زمینی ها تنگ شده بود پائین آمد، پائین و پائین تر و بالاخره آنقدر پائین که توانست به راحتی از پنجره اولین خانه کوچه وارد بشود. روح کوچولو از فکر دیدار زمینی ها غرق لذت بود ولی انگار خانه خالی بود. اتاق اول، اتاق دوم، نه یک نفر در گوشه اتاق نشیمن در یک صندلی فرو رفته بود. یک پیرزن، شاید هشتاد ساله، با موهای سفید، با پوست چروکیده، ضعیف و لاغر و افسرده و غمگین. روح بیشتر از آن در این خانه نماند. از دیوار رد شد و به خانه دوم رفت: مردی تنها شاید شصت ساله، روزنامه به دست روی صندلی چرخدار نشسته بود. تلویزیون روشن بود، کتری روی گاز می جوشید، خانه پر از وسایل زیبا بود. اما چه قدر غمگین! روح معطل نکرد. از دیوار خانه رد شد و به خانه سوم رفت. دختری روی تخت دراز کشیده بود و گریه می کرد. در اتاق نشیمن مردی جدول حل می کرد و زنی ساکت و افسرده مشغول گردگیری بود. هیچ کس حرف نمی زد. سراسر خانه، تمام فضا، از غمی نامعلوم، آکنده بود. این چه غمی بود؟ روح در این فکر بود که صدای یک دختر کوچولو از حیاط خانه توجه اش را به خود جلب کرد: ”مامان، مامان...“
مادر بی حوصله جواب داد: بله!
دختر در حوض بود و آب بازی می کرد: ”مامان، من تنها نیستم، دارم با دوستم بازی می کنم!“
روح مهربان به حیاط لغزید. چرا، دختر تنها بود. پس چرا می گفت تنها نیست؟ تنهائی! بله! این آن غم نامعلوم و آن درد مشترک بود. ولی به چه علت همه تنها بودند؟
حالا وقتش بود. یادتان که هست؟ روح مهربان ما که پر از شر و شور و نشاط جوانی بود قدرتی خاص داشت. وردی می خواند یا دست هایش را تکان می داد هیچ کس نمی دانست. ظاهراً گوئی آرزوئی می کرد، چیزی از خودش را در کلمه یا کاری می دمید. می دمید و زمینی ها را در شور جوانی خیوش شریک می کرد. می دمید و همه را با خود همراه می کرد، تا بیشتر عشق بورزند و بیشتر لذت ببرند. بله، حالا وقتش بود.
دختر کوچولو وسط حوض آب ناگهان ایستاد و گفت: ”تنها؟!“ نمی دانست چرا، اما با سرعت از حوض بیرون پرید، خودش را خشک کرده و نکرده، لباس را بر تن کشید و به طرف آشپزخانه دوید: ”مامان ولی من تنها بودم، می خواستم فکر کنم تنها نیستم“.
تها؟
مادر پارچه گردگیری را به گوشه ای پرتاب کرد و به اتاق نشیمن دوید: رو به شوهر گفت: ”چه طوره بریم سراغ مادرت؟“
مرد عبوس سرش را از روی کتاب جدول بلند کرد و گفت: ”چی می گی؟“
زن گفت: ”هیچی به مرتبه فکر کردم که او خیلی تنهاست!“
مرد سرش را تکان داد، انگار خاطره ای از سال ها قبل برایش زنده شده بود: ”بله تنهاست. پس حاضر بشین تا بریم. و خود به طرف اتاق دختر بزرگ به راه افتاد.
دختر هنوز روی تخت دراز کشیده بود. گریه نمی کرد ولی در فکر بود.
برای دیدن مادربزرگ بریم؟
نه من حوصله ندارم.
بهتره که تو خانه تنها نمونی
تنها؟!
دختر نگاهی به اطراف انداخت. انگار در و دیوار خانه می خواستند بخورندش. خنده ای کرد و گفت: ”آره بدفکری نیست. بعد هم شاید من برم یه دختر همسایه شون سر بزنم“ و گوشی تلفن را برداشت:
دخر همسایه مشغول فال گرفتن بود. بی حصوله گوشی را برداشت: ”الو؟“
سلام!
سلام، چه طوری؟
خوبم، می خواستم ببینم اگه خانه ای بیام سراغت!
خانه هستم، ولی حوصله ندارم، داشتم فال می گرفتم.
من فکر کردم شاید با هم جائی بریم. از تنهائی که بهتر.
تنهائی؟
دیگر معطل نکرد. جواب موافق داد. گوشی را زمین گذاشت و از جا پرید. باید این پیغام را به کس دیگری می رساند. همه جای خانه را سرک کشید ”مامان، بابا؟“
هیچ کس خانه نبود. پس دوباره گوشی را در دست گرفت: ”الو پدربزرگ؟“
پدربزرگ خسته و غمزده و دلشکسته جواب داد: ”جانم؟“
حالتون خوبه؟
خوبم عزیزم.
تنها هستین؟
آره جانم تنهای تنها
و کلی با نوه اش حرف زد ولی انگار نیروئی وادارش می کرد که کار دیگری هم بکند. پس گفت: ”خداحافظ گلم“
تلفن را قطع کرد ولی گوشی را نگذاشت. بلافاصله شماره خانه پسر دوم را گرفت.
پسر سرش توی کتاب بود، هنوز با چشم ها نوشته ها را دنبال می کرد که گوشی تلفن را برداشت و کلافه گفت:
بله؟!
سلام پسرم.
سلام بابا. می دونم امروز تلفن نکردم. خب من هزار کار دیگه هم دارم. حالا، حالتون خوبه؟
خوبم. راضی ام فکر کردم که شاید بتونی بیای پیشم.
پیش شما بیام؟ من که گفتم هزار تا کار دارم.
می دونم. فقط یه مرتبه احساس کردم که دلم نمی خواد تنها باشم.
تنها باشین؟ تنها؟!
این کلمه چون سیخ در تمام وجودش فرو می رفت. لحظه ای سکوت کرد، بعد گفت:
باشه بابا، درستش می کنم. بابا؟
جانم؟
دوستتون دارم.
و گوشی را گذاشت.
روی میز پر از خاک بود. کتاب ها گوشه و کنار روی هم ریخته و ظرف ها در آشپزخانه نشسته مانده بودند. خانه خالی بود، خالی خالی. پسر دوم همه چیز را از نظر گذراند. به کتابی که مشغول خواندنش بود هم نگاهی انداخت. بعد با عجله از جا برخاست. کتش را به دست گرفت، کفشش را پوشید و با خود گفت: ”برای همه این کارها وقت پیدا می کنم“ و از خانه بیرون رفت.
قبل از رسیدن به خانه پدر تصمیم گرفت از گلفروشی سر کوچه دو شاخه گل برای پدرش بخرد. آقای گف فروش غرق در افکار خودش پشت میز نشسته بود که او از در وارد شد. سلام، لطفاً دو شاخه گل رز بدین. نه، مریم بهتره. هم بوش خیلی خوبه، هم عمر طولانی تری داره. می خوام برای پدرم ببرم“.
گل فروش بی تفاوت جواب داد: ”بله“
ولی پسر دوم ادامه داد: ”می دونین او امروز به من تلفن کرد“.
گل فروش سری تکان داد: ”آها!“
می گفت: تنها است. فکر کردم خوبه پیشش برم و ...“
گل فروش که مشغول آراستن گل ها بود سرش را بالا گرفت و در چشم پسر خیره شد: ”تنها؟“
بله.
من هم امروز تنها بودم. باور کنین از صبح تا حالا همه اش در افکار خودم غرق بودم. آدم ها می آن چند تا گل می خرن و می رن کی به فکر آدمه؟“
پسر گل را از او گرفت، خنده ای کرد و گفت: ”شاید هم ما باید به فکر دیگران باشیم؟“ پول را داد، خداحافظی کرد و از گل فروشی بیرون رفت. مرد گل فروش با خود گفت: بله ما هم می توانیم به فکر دیگران باشیم. بعد با خود فکر کرد که چرا امروز پسرک کارگرش نیامده. کارش را تعطیل کرد. در مغازه را بست و به طرف خانه پسرک به راه افتاد.
پسر بیمار بود و در رختخواب افتاده بود. مادرش غذا درست می کرد. خواهر کوچکش در حیاط گل بازی می کرد، پدر سر کار بود. دیدن آقای گل فروش برایش نعمتی بود. حتی باور نمی کرد. گل فروش در آغوشش کشید و پنهانی چند اسکناس در دستش گذاشت.
باید بیشتر مواظب خودت باشی پسرم.
خواهر کوچولو با همان دست های گلی به اتاق آمد و محو تماشای آقای گل فروش و برادرش شد. آقای گل فروش نگاهش کرد و گفت: ”تو داشتی بازی می کردی؟ چرا تنهائی؟!“
چیزی در درون دخترک جوشید به حیاط دوید. دست هایش را شست. مادر را بوسید: ”می رم دیدن مادربزرگ. خیلی دلم براش تنگ شده“
مادر حیرت زده او را با نگاه تعقیب کرد. برای آقای گل فروش چای ریخت و به اتاق بیمار رفت. هر سه گرم صحبت شدند.
دخترک تا خانه مادربزرگ دوید. خیس عرق شد. مادربزرگ روی صندلی نشسته بود و بافتنی می بافت. دخترک دست های کوچکش را دور گردن او حلقه کرد، مادربزرگ را بوسید و با شادی در اتاق به جست وخیز پرداخت.
مادربزرگ که دست های دختر را گرفت. او را به سمت خود کشید و نگاهش کرد. غرق تماشایش شد. دختر لبخندی زد و زیر لب گفت: ”چه قدر داشتن مامان بزرگ خوبه!“
پیرزن چشم هایش را بست، لبخندی بر لبش نشاند و با لذت گفت: ”چه قدر خوبه تنها نبودن!“
و روح مهربان خوشحال و راضی نیرویش از ”تنها“ پس گرفت، کوچه تنهائی را که حالا در شادی فرو رفته بود ترک کرد و به آسمان پر کشید.
مریم سیادت
مجله موفقیت
خمرهای سرخ در سال ۱۹۷۵ به این صورت مورد استقبال كامبوجی ها قرار گرفتند، ولی .....
خمرهای سرخ در سال ۱۹۷۵ به این صورت مورد استقبال كامبوجی ها قرار گرفتند، ولی .....
دریافت دانستنیها ثبت آفتاب من چاپ بازگشت
لبخند (محمد پور ثانی )خاطرات کودکی
پایانتخم بلدرچین
نفرین خنده‌دارآرزوهای بزرگ دل های بزرگ
دهكده ای كه پنجره آهنی نداردخاكریز خاطره
مرد قهوه چیخاموش
جعفر خان از فرنگ برگشتهزندگی گاهی چقدر شورانگیزه
تلاش( راحیل فرمهینی )هما مسافر
خاكستریتاریک روشن
سوسكتمام مونث‌های دنیا
بی‌عنوانخودت نبودی
او هنوز بر نگشته استاو هم یك آدم معمولی بود
گرم است این هوا!كالیفرنیا
هنوز بدون عنوانروزِ تعطیل
زیر نگاه بزهارستوران‌
بند نافدرست می‌شه
فردا روز دیگری استرستوران‌
منتظر باش... ده دقیقهیك تكه كیك
غیرقابل پیش‌بینیقایق زمان
نگفته بودی كه می‌رویهای قیز!
داستان الیاسپیرزن و قاتل تبر به دست
داستان " لانه اردك وحشی "صفحهٔ‌ حوادث‌
دو فرشتهسرشب سگ‌ها
هفتاد و دوعکسی از پارک
مباهاتدیوار
در آداب استخوان سبك كردننوشتهٔ‌ خواننده‌
پرواز پرنده كوچكشپش
گنج نیكیاستودیوی شمارهٔ ۵۴
فقط ببین حالش خوبه!کجای دنیا وایسادی!!!!!!!
آخرین تیر تفنگ منزمان شكار
اطعام آش رشته و خرمن كشیاصلاتک
داستان مغازه دار شدن یك بازنشسته!گوشت
نت‌های ماماندفترچه یادداشت
نجاتلمس ارواح
عدلچشم انداز
آینهمصاحبه
قصه بز زنگوله پاتحصیلات عالی
غصههیچکس را متهم نکنید ...
داستان " سگ و اسب "صخره
گمناماژدها
با وزش باد هادیوار
کشف ادموندماجرای قالیچه
كودك و خداداستانْ سرود بلند گیسوی آسمانی ی من
کلیــــدداستانْ سرود ِ خاتونی که سواره آمد
شرمنده!داستان­سرود رویای رویا
داستانْ سرودِ بهاری کردنِ چهارمِ امشاسپندانسكـــــه
روز روشننشان لیاقت عشق
پسر بچه شروربرگهایی از دستنوشته های یک دیوانه: انتظار یلدایی!
تمرینچسب زخم
یکی از شماانتظار
باران میباردمال مردم
کلاغهای متجدد!مسیح باز مصلوب
آخرین برگحرفهایی برای نگفتن
درد دل سنگدشمن
ویلان الدّولهمرد قهوه‌چی
جعفرخان از فرنگ برگشتهلبخند
خاطرات کودکیشهر مرزی
چرا بند؟!لوئیزا (داستان زندگی نویسنده زنان کوچک)
 
Best to List
قبرس ، اجاره اتومبیل پرستیژ

موسسه کرایه اتومبیل پرستیژ یکی از بزرگترین شرکت های اجاره خودرو در لیماسول است که با بیش از 100 خودرو، که می تواند هر خواسته ای را برآورده کند. ماشینهای شامل انواع خودروهای کوچک …

قبرس ، دفتر کار مجازی

ما انواع خدمات دفتر کار مجازی را به شما پیشنهاد می دهیم. خدماتی که برای کمک به توسعه حضور جهانی شما را از طریق خدمات کسب و کار از قبیل آدرس، شماره تلفن خدمات پاسخ، اتاق نشست، حمل …

Best to List
Cyprus , The cyprus institute of Marketing

The Cyprus Institute of Marketing (CIM) was established in 1978 in Nicosia and since 1984 also in Limassol, in order to promote the Marketing Science and to fill a gap in the Cyprus Educational System. …

Cyprus , Areti Charidemou & Associates

Limassol based lawyers specialising in conveyancing for property, wills and trusts, establishment of offshore and local companies, court proceedings and other legal services

 
 
خانه و خانوادهموفقیتبهداشتعلم و زندگیکامپیوتر و اینترنتهنرفرهنگ و جامعهشخصیت‌هاتفریح و سرگرمیسایر
تهران با ۲۰۰ هزار موشک جواب می دهد
تهران با ۲۰۰ هزار موشک جواب می دهد
ویتنی هوستون در سن ۴۸ سالگی از دنیا رفت
ویتنی هوستون در سن ۴۸ سالگی از دنیا رفت
واکنش دنیزلی به طنز خنده بازار
واکنش دنیزلی به طنز خنده بازار
انتشار عكس‌های عروسی برای انتقام‌گیری از همسرسابق
انتشار عكس‌های عروسی برای انتقام‌گیری از همسرسابق
چه کسی «جدایی نادر از سیمین» را سیاسی کرد؟
چه کسی «جدایی نادر از سیمین» را سیاسی کرد؟
گرانی، بازار مسکن را با رکود مواجه کرد
گرانی، بازار مسکن را با رکود مواجه کرد
ناراحتی یک بازیگر زن سینما از لباس‌های کهنه فیلم‌ها + عکس
ناراحتی یک بازیگر زن سینما از لباس‌های کهنه فیلم‌ها + عکس
پرداخت عیدی كارمندان از هفته جاری آغاز می‌شود
پرداخت عیدی كارمندان از هفته جاری آغاز می‌شود
زیبایی به قیمت بیماری
زیبایی به قیمت بیماری
طالع‌بینی ۲۴ بهمن ماه ۹۰
طالع‌بینی ۲۴ بهمن ماه ۹۰
 وبلاگ آفتاب 
پارکور
قیصر امین پور
عادل فردوسی‌پور
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
مهران مدیری
ارسال مطلب
مطالب ارسالی من
معرفی آرشیو موسیقی
موسیقی محلی
 آلبوم Colection of Iran Dances,Torbat-e Jam Dances, Eastern Khorasan
◊  ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می‌کنیم ،درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم . شوپنهاور  ◊