شب تازه از نیمه گذشته بود. سیاهی، سایه خود را بر شهر انداخته بود. ماه در آسمان بود و از مهتاب خبری نبود. شبی تاریک و سرد. ما همه در تراس ایستاده بودیم. همه منتظر بودیم. با دلشوره هایمان لحظه ها را می گذراندیم. اتفاقی می افتاد. حتماً اتفاقی می افتاد. ما همه این را می دانستیم اما چه وقت و چه اتفاقی را نمی دانستیم و همین بود که دلشوره رابه جانمان انداخته بود. ما از اتفاق ناآشنا می ترسیدیم و به انتظارش ایستاده بودیم. یکی پرسید: چرا امشب؟ شاید فرداشب آن اتفاق بیفتد. من اما از اینکه امشب همان شب خاص است مطمئن بودم. با لحنی سرد و نگران جواب دادم: همه می دانند که امشب آن شب است. چطور می خواهی مسئله به این بزرگی را نفی کنی؟ او اما با همان لحنش که پر از تردید و ترس بود گفت: من که نفی نمی کنم فقط می گویم شاید فرداشب... حرفش را قطع کردم: ما همه می دانیم امشب همان شب خاص است پس سعی نکن خودت را قانع کنی. همه سکوت کردیم. انگار کسی حوصله بحث کردن نداشت.

همه در دلهایمان این اتفاق را قبول داشتیم و در ظاهرباورش نمی کردیم. شهر مثل مرده ای بود که سالهاست خوابیده. پس چرا هیچ ماشینی عبور نمی کرد؟ هر شب تا خود صبح صدای ماشین ها امانمان را می بریدند و حالا... حتماً همه می دانستند امشب چه شبی است و درخانه هایشان پنهان شده بودند. یعنی دیگران هم مثل ما بودند؟ احساس می کردم می خواستم داد بزنم. چیزی در گلویم گیر کرده بود. نفسم بالا نمی آمد. دلم می خواست بدانم در این لحظه های نفرین شده که نمی گذرند، آنها چه فکری می کنند. اما حس اینکه آنها هم مثل من با دلشوره هایشان دست و پنجه نرم می کنند کمی آرامم می کرد. احساس خستگی و بی حسی می کردم. چر این شب تمام نمی شد تا از دست این کابوس ها خلاص شویم.

صدای فریادی بلند، همه مان را میخکوب کرد. جرأت نداشتیم به یکدیگر نگاه کنیم. می ترسیدیم از چهره های هم چیزی را بخوانیم که نمی خواستیم باور کنیم. یعنی آن اتفاق افتاد؟ یا شاید هم خیلی عادی مثل شب های دیگر زن و شوهری با هم دعوا می کنند؟ پاهایم می لرزیدند. دیگر توان ایستادن نداشتم. نشستم. فکر کردم نکند حالا که نشسته ام کسی از پشت سربیاید و گردنم را بگیرد و... نه؛ اصلاً دلم نمی خواست به این افکار ادامه دهم. خواستم فکرم را معطوف چیزی دیگرکنم اما کار بی فایده ای بود.فکر کردم به اینکه اگر شب تمام نشود چی؟ اگر تا آخر دنیا همین شب بماندچی؟ تکلیف دلشوره هایمان چه می شود؟ نه؛ این فکر مسخره ای بود. این شب هم مثل شب های دیگر تمام می شد. مثل شب های دیگر؟ این شب تاجان ما را نمی گرفت تمام نمی شد. این شب لعنتی... یکی افکارم را به هم زد. یکی از خودمان بود. همان که گوشه تراس ایستاده بود و چشم از آسمان بر نمی داشت. گفت: نگاه کنید، آنجا، انتهای آسمان، سپیده دم، باورتان می شود شب تمام شد! به سختی به انتهای آسمان نگاه کردم. خواب، پلک هایم را سنگین کرده بود. حالا که همه چیز تمام شده بود چشمهایم را بستم و فکر کردم به همان افسانه قدیمی: عدد ماه و روز را که جمع کنی اگر سیزده شود، آن شب اتفاق بدی می افتد! شاید او درست می گفت: ما دیوانه ایم که افسانه های قدیمی را باور کردیم!

یاسمن رضائیان

۱۷ ساله/ تهران

(عضو تیم ادبی و هنری مدرسه)