نگاهی به اشعار دکتر ترانه جوانبخت از تورنتو تا تهران در کوتاه ترین فاصله

دکتر ترانه جوانبخت شاعر مقیم کانادا با چاپ مجموعه اشعارهای متعددی که در سال های اخیر داشته نشان می دهد که از تورنتو تا تهران فاصله ای در ذهنش ندارد و به عبارتی سوراخ دعا را در …

دکتر ترانه جوانبخت شاعر مقیم کانادا با چاپ مجموعه اشعارهای متعددی که در سال های اخیر داشته نشان می دهد که از تورنتو تا تهران فاصله ای در ذهنش ندارد و به عبارتی سوراخ دعا را در کتاب های شعر متعدد چاپ کردن پیدا کرده است حالا بماند که این شاعر نوپرداز این روزها به چاپ مجموعه های داستان و چاپ مقالاتی فلسفی و متافیزیکی نیز روی آورده است. خانم جوانبخت در مجموعه اشعار خود به مجموعه «هرم» رسیده است.

در این مجموعه گاهی می بینی زبان شعر دیده می شود یعنی گاهی از نوشتن به نام شعر که این روزها ملموس است فراتر می رود. ببینید... (اصلا حتی/ به غرب ترین دقیقه هم / ورود ممنوع است) (شعر سوم) گویی از همه چیز غرب حتی غرب ترین دقیقه هم انتظار آزادی می رود! و در خطوط آخر شعر سوم، شاعر این شعر را اینگونه به پایان می رساند... (من چند دقیقه پیش / یک عقربه ساعت بودم / حالا تکه گچی / روی تخته سیاه مانده است) در مجموعه «هرم» گاهی شعر با تلنگرهایی به پایان می رسد که حتی این پایان ها اگر به تنهایی هم بیایند باز قابلیت معنایی خود را حفظ کرده اند. توجه فرمائید... (شعر / خودش متوقف کرده است / نفهمیدم را در گوش تو!) (شعر پنجم) شاعر نشان می دهد که دغدغه های اخلاقی و فلسفی خود را گاهی با مضامین شعر بیان می کند.

در اینگونه شعرها خصلت توصیه و خط کشی های اخلاقی و مرزهای فکر شاعر در امر و نهی به صورت به روز زبان کاملا مشخص است و حالا با دلیل اینکه این شاعر این همه مجموعه می نویسد و باز می نویسد ولی در آخرین مجموعه اش درست مثل مجموعه اولش با مخاطب خاص خود کنار نمی آید که نمی آید! گویی خانم جوانبخت اشتهای ناپایانی تا برقراری بهشت رویاهایش در زبان عشق و معرفت دارد. گاهی شعر شاعر مجموعه «هرم»، حالت ریاضی پیدا می کند انگار باید یک خط را با خط بعدی جمع زد و از نتیجه به دست آمده به حس شاعرانه شاعر رسید ببینید: (آشنایی چشم های تو آتش زده! با برج های بدون کبوتر) (شعر سیزدهم).

و در اوایل همین شعر شاعر آنقدر معناگریزی می کند که درخت سیب در شعر او انگور می دهد. (درخت سیب فقط در شعر من انگور می دهد!) البته یکی از خصلت های شعر این است که مخفی و رسانا باشد. یعنی مثل نثر واضح نباشد. اما از طرفی به بی مفهومی و چند کلمه را پشت هم تلمبار کردن هم شبیه نباشد که شاعر مجموعه هرم این رسانایی رادر اشعارش گاهی با ذهن مخاطب پیوند می دهد. (تقویم را ورق زدم / گنجایش این ورق زدنها را نداشت / تقویم عرق می ریخت در نمی گنجم!) (از شعر نوزدهم) یعنی چیزی بین معناگریزی و استعاری صحبت کردن! و شعرهای این مجموعه ورق می خورد اما به یکباره شاعر درون خودش را بروز می دهد، عصیانش را، و رنج لبالبش را (تمام لحظه هام / گیج و مضطرب / لحظه هام لخت خون،... در زخم قلبم دوباره / عفونت چرکی شده / تاولش بیرون زده، بیرون زده) شاعر آنقدر غمگین است که گویی به زبان نظم در آهنگ گفته هایش را می سراید. یعنی از شدت فشار شعرهای نثرش آهنگ می شود.

وقتی به پایان مجموعه شعر (هرم) می رسی می بینی در این مجموعه یک خلاقیت به چشم می خورد و این شعرها که هر کدام در فضایی خاص نوشته شده اند ولی از سه زن که نمی توانند به حقوق مساوی با مردان برسند ختم می شود; یک شخصیت زنی است که تن فروشی می کند شخصیت دوم زنی که از فقر بچه اش را می کشد و شخصیت سوم خود شاعر که راوی این دردهاست و به جرگه کسانی پیوسته که گاهی بی عدالتی ها را از جامعه مردسالار می داند ولی آیا واقعا اینطور است؟

نویسنده : دکتر وحید حیدری