افسردگی یک حالت روانی ـ احساسی است که همگان در لحظاتی به آن دچارمی شوند. برای مثال وقتی که عزیزی را ازدست می‌دهید، دچار افسردگی شده، شدیداً گریه و عزاداری می‌کنید و حتی ممکن است خواب و اشتهای خود را هم از دست بدهید. اگر دانش آموز یا دانشجو هستید و دردرسی نمره مورد نظر را نیاورده‌اید، ممکن است دچارافسردگی و یأس شوید. یا اگر جویای کار هستید و به هر دری می‌زنید و نتیجه‌ای نمی‌گیرید، افسردگی و حرمان ممکن است دامان شما را بگیرد.

ولی افسردگی تا زمانی یک حال طبیعی تلقی می‌شود که

اولا:

کوتاه مدت باشد،

ثانیا:

شدت زیادی مثلا فکر خودکشی را به همراه نداشته باشد

ثالثاً:

علایم همراهی چون بی‌خوابی و بی اشتهایی شدید، ناتوانی درلذت بردن از فعالیت‌های تفریحی و احساس گناه شدید، به وجود نیاید در غیراین صورت افسردگی یک بیماری تلقی می‌شود. ما در زبان روزمره، از کلمه افسردگی برای توصیف ترکیبی از احساسات غمگینی، ناکامی، نا امیدی، و شاید رخوت و بی حالی استفاده می‌کنیم اما زمانی که درمی یابیم پزشکان، روان پزشکان و روان شناسان بالینی این کلمه را به شیوه‌ای متفاوت به کار می‌برند، سردرگم می‌شویم. ازدید آنان، افسردگی یا بیماری افسردگی، حالتی است که به درمان ویژه نیاز دارد. به علت این درهم شدن واژه‌ها افراد عادی و درمانگرانی که به بیماری افسردگی مبتلا نشده‌اند، احتمالا همدردی و مساعدتی کمتر از آنچه جدی بودن موضوع افسردگی می‌طلبند، ازخودظاهر می‌سازند.آنان ممکن است چنین تصور کنند که افراد افسرده ،تن پرور، خودخواه، یا اهل تمارض‌اندو آنان را با چنین عباراتی نصیحت می‌کنند: «سعی کن خودت را جمع و جور کنی» یا «خودت را از این حالت خارج کن، به آن بدی هم که فکر می‌کنی نیست». افراد مبتلا به خوبی این مساله را احساس می‌کنند که دوستان، همکاران و خانواده‌های آنها نمی‌توانند مشکل آنها را درک کنند و با آنان همدلی نشان دهند و نگرانی از اینکه دیگران آنها را به عنوان فردی متمارض تلقی کنند، ناراحتی شان را دو چندان می‌سازد.

هورمون‌ها وافسردگی

هر چقدر که بعضی از زنان سعی درانکار دارند، ولی این طور به نظر می‌رسدکه تفاوت‌های هورمونی که در جنس زنانه وجود دارد، تمایل به بروز افسردگی در ایشان را افزایش می‌دهد. درحقیقت، افسردگی و اختلالات هورمونی ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر دارند. میزان جریان هورمون‌ها در زنان بیشتر است و این می‌تواند یک دلیل دیگر برای ریسک بالای ابتلای آنها به افسردگی باشد و به همین دلیل است که دختران پس از بلوغ جنسی یعنی زمانی که هورمون‌های زنانه شروع به ترشح می‌کنند، حساس تر از پسران هستند. درحقیقت زنان، به ویژه دردوران مربوط به تولید مثل(قاعدگی، تخمک گذاری، بارداری و یائسگی) نسبت به افسردگی آسیب پذیرتر هستند. تغییرات هورمونی دراین دوران برانتقالات عصبی که کنترل روحیات را بر عهده دارند، اثر می‌گذارند. هورمون استروژن هم با واکنش در برابر استرس، دربروز افسردگی اثر دارد و در مواقع بروز استرس، در بروز افسردگی اثردارد. درمواقع بروز استرس غده آدرنال به میزان زیادی هورمون کورتیزول ترشح می‌کند که فعالیت سیستم دفاعی و سوخت و ساز بدن را افزایش می‌دهد و می‌توان به راحتی گفت ترشح اضافه استروژن هم سبب افزایش ترشح هورمون کورتیزول و هم باعث کاهش فعالیت آن می‌شود تا دوباره به میزان طبیعی بازگردد. در طول دهه‌های اخیر مطالعات بسیاری نشان داده است که بیش از نیمی ازافرادی که دچار افسردگی‌های عمیق بوده‌اند، دارای میزان زیادی از کورتیزول بوده‌اند. اگر هورمون استروژن میزان کورتیزول را پس از استرس افزایش می‌دهد، پس این هورمون زنان را بیشتر به سوی افسردگی می‌کشاند، به ویژه پس از یک تنش عصبی.

افسردگی پس از زایمان

رابطه‌ای که بین هورمون‌ها و افسردگی وجود دارد، در نوع افسردگی پس از زایمان به اوج خود می‌رسد. اکثر زنان طیف وسیعی از حالات روحی را هم در دوران بارداری و هم در دوران زایمان تجربه می‌کنند. بدون در نظرگرفتن این که یک مادر تا چه حد و چگونه خود را برای زایمان آماده می‌کند، دچار سرگیجه و اضطراب می‌شود. سه یا چهار روز پس از تولد نوزاد، مادر «افسردگی نوزادی» را تجربه می‌کند، این حالت غم واندوه یک عکس العمل معمولی است که برای یک سوم از نومادران اتفاق می‌افتد. درواقع یک حالت افت احساسی پس از تولد نوزاد به وجود می‌آید. احساس می‌کنید که بدون هیچ دلیلی دوست دارید گریه کنید، نا آرام هستید و احساس رنجیدگی، خستگی و اضطراب می‌کنید. این نوع از غم و‌اندوه به همان سرعتی که ظاهر می‌شود، خود به خود ناپدید می‌شود. با این حال این احساس در بین بعضی از نومادران تبدیل به افسردگی عمیق می‌شود. دلیل این که چرا مادران متوجه این افسردگی خود نمی‌شوند، این است که این نوع افسردگی تا قبل از یک سال و حتی بعد از آن خود را ظاهر نمی‌کند و اغلب به تدریج بدتر می‌شود. علایم این نوع افسردگی عبارت‌اند از :

بی توجهی و یا نداشتن تمایل به نوزاد

ترس از آسیب رساندن به نوزاد یا خود

احساس بی حوصلگی، غم زدگی و ناامیدی

اختلال در اشتها و خواب

نداشتن تمرکز

رنجیدگی و گریه کردن‌های بی دلیل

احساس گناه

احساس پوچی و بی ارزش بودن

تغییر حالت‌های ناگهانی

هادی قوامی‌پور