اعصاب محيطى شامل آکسون‌هاى حسى يا حرکتى (و يا هر دوى آنها) مى‌باشند که اکثر آنها ميلينه شده‌اند. لايه‌اى از الياف کلاژنى نرم، اطراف هر آکسون را احاطه نموده که به آن اندونوريوم مى‌گويند. گروه‌هائى از آکسون‌ها که فاسيکون ناميده مى‌شوند، به‌وسيلهٔ پرى‌نوريوم به يکديگر متصل مى‌شوند. پرى‌نوريوم از سلول‌هاى شوان و فيبريل‌هاى کلاژن نرم تشکيل شده است. اپى‌نوريوم که فاسيکول‌ها را احاطه‌ مى‌کند از فيبريل‌هاى کلاژنى ضخيم‌ترى تشکيل شده است. به‌نظر مى‌رسد که اين لايه موجب واکنش فيبروبلاستيک مى‌شود که علت اوليهٔ فيبروز به‌دنبال صدمات عصبى است. چهار علت اصلى صدمات عصبى عبارتند از: پارگي، له‌شدگي، کشش و تحت فشار قرار گرفتن. صرف‌نظر از علت، صدمات موضعى در يکى از سه قالب زير قرار مى‌گيرند: در نوروتمز (مثل پارگى عصب) آکسون و لولهٔ اندونوريال پاره شده‌اند. ابتدا قسمت پروگزيمال عصب متورم مى‌شود و سپس دچار درجات متغيرى از دژنراسيون رتروگريد مى‌شود. به‌دنبال آن يک نوروما از بافت همبند و قسمتى از آکسون‌هاى رژنره تشکيل مى‌شود. آکسون‌هاى قسمت ديستال مى‌ميرند (دژنراسيون والرين)، لوله‌هاى اندونوريال چروک‌خورده، کلاژن رسوب کرده و يک گليوم end-bulb شکل مى‌گيرد. در آکسونوتمز دژنراسيون والرين روى مى‌دهد اما از آنجائى که لوله‌هاى اندونوريال باقى مى‌مانند، رژنراسيون مؤثر آکسون‌ها مى‌تواند روى دهد مگر اينکه واکنش فيبروبلاستيکى بافت همبند از آن جلوگيرى کند. در نوروپراکسي، هدايت عصبى به‌طور موقت مختل مى‌شود اما امتداد آکسونى از دست نرفته است.

يافته‌هاى بالينى

يک معاينهٔ عصبى کامل با توجه ويژه به اعصاب درگير بايد صورت پذيرد. نقايص حسي، حرکتى و رفلکسى را بايد با هم و درکنار هم گذاشت تا شدت و وسعت درگيرى مشخص شود. يافته‌هاى حسى در درجهٔ آخر از نظر اطمينان قرار دارند، زيرا بين اعصاب آسيب‌ديده و مجاور همپوشانى وجود دارد. EMG و NCV يک پايهٔ اوليه براى پيگيرى‌هاى بعدى بيمار، ايجاد مى‌کنند اما ۳-۲ هفته پس از يک آسيب حاد، مفيد نيستند.

عوارض

درد ناشى از آسيب عصبى (درد نوروپاتيک) مى‌تواند به‌علت تشکيل نوروما، درگيرى سيستم سمپاتيک (کوزالژى يا درد پايدار سمپاتيکي) يا به‌علت تغييراتى در تفسير مرکزى يا محيطى اطلاعات حسى باشد. درد ناشى از نوروما هنگامى بروز مى‌کند که روى محل نوروما فشار وارد شود. درد کوزالژى به‌صورت سوزشى و يک احساس ناجورى است که همراه با هايپرپاتى و تغييرات تروفيک پوست و مفاصل مى‌باشد. درمان شديد و زودهنگام کوزالژى براى پيشگيرى از دائمى‌شدن ناتوانى ضرورت دارد. در اين‌گونه مشکلات، بلوک موضعى اعصاب محيطى و سمپاتيک با مواد بى‌حس‌کننده، هم در تشخيص و هم در درمان کمک‌کننده است. درمان‌هاى طبى شامل ضدافسردگى‌هاى سه‌حلقه‌اي، ضدتشنج‌ها (کاربامازپين) يا عوامل بلوک‌کنندهٔ سمپاتيک مى‌باشند. درمان‌هاى جراحى شامل موارد زير هستند: نوروليز، خارج‌کردن نوروما که به‌عنوان يک تحريک‌کنندهٔ مکانيکى است. سمپاتکتومي، تحريک الکتريکى نخاع و ساير روش‌هائى که از طريق سيستم اعصاب مرکزى درد را برطرف مى‌کنند.

درمان

روش انتخابى درمان بستيگ به ماهيت آسيب دارد. براى پارگى‌هاى تميز بايد اکسپلوراسيون و ترميم زودهنگام انجام گيرد. هنگامى که آسيب‌هائى به‌صورت همراه وجود دارند (پارگى شريان‌هاى اصلي، شوک) يا هنگامى که زخم به‌طور واضح آلوده است؛ بهتر اين است که انتهاى عصب به بافت‌هاى اطراف به‌وسيلهٔ نخ‌هاى غيرقابل جذب بخيه زده شود تا از رتراکسيون بيشتر جلوگيرى شده و ترميم در مراحل بعد، آسان‌تر شود. چنانچه شرايط بيمار اجازه دهد بايد اين‌گونه ضايعات را ظرف ده روز درمان نمود. اگر آسيب به‌صورت کشيدگى يا له‌شدگى باشد بايد بيمار را از نظر بهبود علائم بالينى پيگيرى کرد و اگر هيچ بهبودى ظرف ۳ ماه روى ندهد، اکسپلوراسيون انديکاسيون مى‌يابد. بررسى‌هاى الکتريکى در حين جراحى مى‌تواند به افتراق اينکه آسيب‌هاى آکسونوتمز در حال بهبود هستند يا نه، کمک‌کنند (اگر در حال بهبودى باشند پتانسيل‌هاى عمل مرکب وجود دارند). اعصاب بهبود‌يافته بايد دست‌نخورده باقى‌مانده اما قسمت‌هائى که هيچ شواهدى از بهبودى ندارد بايد برداشته شوند.


از آنجائى که رژنراسيون عصبى تقريباً به آهستگى انجام مى‌شود (۱ اينچ در ماه) و از آنجائى که در نهايت فيبروز اينترانورال مانع رشد آکسونى خواهد شد (حدود ۱۸ ماه)؛ صبر بيش از اندازه، ممکن است شانس بهبود را از بين ببرد.


انجام سريع فيزيوتراپى به‌منظور بهبود عملکرد عضلانى و حفظ محدودهٔ حرکتى مفاصل، انديکاسيون دارد. فيزيوتراپى بهترين راه، براى به حداقل رساندن عوارض قطع عصب‌دهى مى‌باشد.

پيش‌آگهى

ممکن است بهبودى قابل ملاحظه تا چند ماه، طول بکشد و بايد بيمار را از نظر روانى براى اين مسئله آماده کرد. بهبود عملکرد به‌طور آهسته از پروگزيمال به‌سمت ديستال پيشرفت کرده و رسيدن به حداکثر بهبودى ۴-۳ سال طول مى‌کشد.


عواملى که اثر معکوس روى بهبود عملکرد مى‌گذارند عبارتند از: نوع صدمهٔ عصبى (مختلط)، سن بيمار، صدمه به قسمت پروگزيمال عصب، نقايص عصبى بزرگ و همراهى صدمات ساير بافت‌ها.