دوره سلجوقيان به‌رغم چند بررسى مختصر و مفيد، هنوز منتظر پژوهشگر و مورخ جامع‌نگرى است که نقش و سهم اينها را در تاريخ جهان اسلام به بحث و فحص بگيرد. در ابتدا و به ضرورت مطالعات و بررسى‌هاى ابترى از روى منابع موجود صورت گرفته است۱ و هدف بررسى حاضر با همه ايجاز و اجمال خود، اقامه بعضى از يافته‌ها و راهنمائى‌ها از براى تحقيقات جديد است.


(۱) به‌ويژه رساله غيرچاپي. آ. همدانى ـ نگاه کنيد به Abstracts of dissertations of the university of Oxford ۱۹۳۳


آغاز و انجام حکومت سلجوقيان در گسترش ادبيات تاريخى اسلام و تاريخ‌نگارى آن وقفه‌اى پديد نياورد، از اينرو صحبت از تاريخ‌نگارى عهد سلجوقى و تصويرى خاص از آن شايد چندان ضرورى و بايسته نباشد و البته آنچه در اينجا هدف ما است ـ و اين از ضرورى‌ترين مسائل براى يک‌نفر مورخ و شايد حداقل آن باشد ـ بررسى منظم منابع و ردگيرى ارزش آثار مستند است و پژوهشگران مى‌بايد پژوهش‌هاى خود را بر شالوده اين منابع استوار کنند. به همين دليل باسته است که با چشم‌پوشى از بعضى وقفه‌هاى زمانمند، بيشتر به قلمرو سلجوقيان يعنى منطقه ايران و عراق از ميانه سده پنجم / يازدهم تا اواخر سده ششم/ دوازهم توجه کنيم. بنابراين از نظر مکاني، نوشته‌هاى تاريخى خاص سوريه ـ جزيره و آسياى‌صغير (حتى در ايام سلجوقيان) و نيز از نظر زماني، تاريخ پيشين سلجوقيان (نگارنده درباره آنها به‌خصوص در مقاله ”ملک‌نامه“ و غيره در مجله Oriens صحبت کرده است) و از جمله آثار ادبى منطقه خوارزم، مغفول خواهد ماند.


طبيعى است، مؤلفان آثار تاريخى که کتاب‌هاى عمده خود را در زمان شکوه خلافت عباسى و يا دست‌کم در روزگارى که اين شکوه و وحدت اسلامى در اذهان هنوز زنده بود، نوشته‌اند، بيشتر به موضوعاتى توجه کرده‌اند که در حد امکان سرتاسر قلمرو جهان اسلام را دربر مى‌گرفت. بالاتر از همه شهر بغداد که کانون اين نوع تاريخ‌نگارى ـ که همه سرزمين‌هاى اسلامى را شامل مى‌شد ـ بود. حتى در روزگارى که بويهيان خلفا را دست نشانده خود و عراق را به يک اميرنشين جداگانه تبديل کردند، بغداد به حالت پيشين باقى ماند و تاريخ‌نگاران مقيم بغداد اهميتى درخور بدان قايل بودند. در حقيقت آثار بزرگ مورخانى چون ثابت‌بن سنان، هلال صابى و ابن‌مسکويه از همين دوره باقى مانده است. ولى در مناطقى که زندگى کمابيش متفاوتى داشتند ـ مانند مصر و مغرب و يمن ـ فکر تأليف کتاب‌هاى تاريخى جداگانه پديد آمده بود. از اينها گذشته، از سده چهارم / دهم به بعد و حتى پيشتر از آن که مکه کانون همه فعاليت‌ها بود، گسترش تفاخر و يا استقلال شهرى در بعضى از جاها موجب ايجاد کتاب‌هاى تاريخى راجع به شهرها گرديد. فکر تهيه تواريخ سلسله‌اى هنگامى به‌وجود آمد که سلسله‌هائى با هويت خاص خود و فارغ از کشورهائى که در آن حکومت مى‌کردند، بر سرکار آمدند. با توجه به اين مسأله حتى بويهيان هم براى خود مورخى خاص نداشتند. ديرى بر نيامد که زيديان يمن و فاطميان مصر به‌سبب جنبه‌ مذهبى حکومت خود، شمارى مورخ پيدا کردند. تنها طولونيان بودند که براى مدت کوتاهى مورخ سلسله‌اى يافتند چون مدت حکومت آنها هم کوتاه بود. گذشته از غرب اسلامي، سنت تاريخ‌نگارى واقعى سلسله‌اى در شرق اسلامى پديد آمد و به دوره سلجوقيان منتقل شد و در دوره غزنويان تاريخ‌نگارى هم به زبان عربى (به قلم عتبي) و هم به زبان فارسى (به قلم بيهقي) شروع شد طورى که در زمان روى کار آمدن سلجوقيان سه نوع تاريخ‌نگارى وارد صحنه شده بود، اول کتاب‌هاى مربوط به سرتاسر جهان اسلام؛ دوم تاريخ‌نگارى محلى و سوم تاريخ‌نگارى سلسله‌اى که به دو زبان عربى و فارسى انجام مى‌شد (در سرزمين‌هائى که سلجوقيان ساکن شدند). در اين ميان لازم نيست از کتاب‌هاى حاشيه‌اى و يا خاص صحبتى شود.


طُرفه اين که سلجوقيان در زمان زمامدارى خود مورخى نپروردند. ولى به هر تقدير، در نظر ما منابع اصلى تاريخ طغرل‌بيک و آلب‌ارسلان و ملکشاه، تواريخ عمومى بغداد است که بدون وقفه از دوره آل‌بويه همچنان نگاشته مى‌شد.


کتاب عمده‌اى که بيشتر منابع را تحت‌تأثير خود قرار داد تاريخ هلال صابى۲ است که فصلى از آن باقى مانده است و وقايع سه ساله ۹۸۹ تا ۹۹۲ را که مورد نظر ما نيست دربر مى‌گيرد. چنين مى‌نمايد که هلال صابى نخست تاريخ زمانى را که از پايان عمر ثابت‌بن سنان آغاز شده و به روزگار خود او پايان يافته به رشته تحرير درآورده و سپس آن را تا زمان ورود طغرل‌بيک به بغداد در سال ۴۴۷/۱۰۵۵ ادامه داده است. اين کتاب درخور اهميت است و در حقيقت تنها منبع مستقيمى از تاريخ‌نگارى متأخر بغداد است و حتى اگر آن را مبنع غيرمستقيمى هم به‌نظر آوريم از اهميت آن کاسته نمى‌شود. اما سبط‌بن جوزى مى‌گويد که درباره پانزده سال آخر (۴۳۳ - ۴۴۷هـ) در سوريه نتوانسته نسخه‌اى از آن به‌دست آورد (ه.ف. آمدروز، تاريخ دمشق ابن‌قلانسي، ص ۱، يادداشت۲). در حقيقت تواريخ عمومى اين دوره مطالب درخورى در اين‌باره ندارد. ابن‌اثير که روايات او درباره ترکمانان و سپس سلجوقيان در غرب ايران و کردستان و جزيره است، يک استثنا است. بعيد نيست که وى بر خلاف ديگران به نسخه‌تاريخ صابى دسترسى داشته است. خيلى‌ها نمى‌دانند که هلال فرزندى به‌نام غرس‌النعمه محمد داشته که کار پدر را به همان ترتيب تا سال ۴۷۹/۱۰۸۶ ادامه داده است و تاريخ وى هم براى دوره آن کم‌ ارزش‌تر از تاريخ صابى براى سده پيشين نيست. اما مطلقاً چيزى از تاريخ وى به‌دست نيامده و حتى به‌نظر نيامده و حتى به‌نظر مى‌رسد که مورخان بين‌النهرين آن را به مدت زيادى در اختيار نداشته‌اند. ولى بعيد به‌نظر مى‌رسد که ابن‌اثير هم با همه اشراف خود به مسائل با آن آشنا بوده باشد. تنها يک مورخ بخش‌ها و يا تحليل‌هائى از آن را براى ما حفظ کرده است و طُرفه اينکه اين مورخ، يک نويسنده سورى سده هفتم / سيزدهم يعنى سبط‌بن جوزى است که در تاريخ خود به‌نام مرآت‌الزمان از کتاب مزبور بهره گرفته است. بخشى از مرآت‌الزمان که مربوط به اين دوره است هنوز انتشار نيافته است. به احتمال زياد نسخه تاريخ غرس‌النعمه که منحصر به فرد بوده، به پايتخت سوريه راه يافته است.


(۲) (ه.ف. آمدروز، باقيمانده‌هاى تاريخ هلال‌الصابى (ليدن ۱۹۰۴) که در کتاب افول خلافت عبارسي، آمدروز و مارگليوث، جلد۳، (چاپ ترجمه آن در جلد۶) معرفى شده است).


تاريخ غرس‌النعمه محمد‌ آن طور که از لابه‌لاى مطالب مرآت‌الزمان معلوم مى‌شود (و در مورد اين دوره به غير از وفيات تنها منبع بر شمرده مى‌شود) شامل يادداشت‌هاى دقيق روزانه و معقول درباره وقايع سياسى بغداد و سپس شامل مقدار زيادى اطلاعات است که غالباً در جاى ديگر نظير ندارد و مربوط به جهان اسلام از مصر تا ايران است و گاهى حتى آسياى ‌صغير را هم شامل مى‌شود. اين روايات از تجارب شخصى مؤلف و روايات آشنايان طرف اعتماد او و بر پايه اسناد و مدارک است۳. وى از نظر مکنت و ثروت، غنى بوده و هرگز شغلى اختيار نکرده، اما همواره در بين ملازمان القائم بالله خليفه عباسى مکانتى داشته است. قرار بود نگارنده از مدت‌هاى پيش تاريخ وى را که عيون‌التواريخ نام داشت با مقدمه سبط‌بن جوزى و با تکميل بعضى از نقل قول‌ها انتشار دهد۴. ولى دشوارى کار در اين بود که خود مرآت براى اين دوره با دو شرح متفاوت به‌دست ما رسيده و نياز به مقايسه با يکديگر دارد. (Revue des Etudes Islamiques جلد ۴ (۱۳۶)، صص ۴۰-۲۳۹)


(۳) شرح حال وى در کتاب آمدروز، مقدمه آن و به‌خصوص پس از سبط‌بن جوزى آمده است نگاه کنيد به بنداري، کتابخانه ملى پاريس، کتابشناسى عرب، شماره ۶۱۵۲، ص ۹۵.


(۴) به‌خصوص در بغيه ابن‌عديم و نيز ابن‌قفطي، چاپ ليپريت، ص ۲۱۱. جرج مقدسى اهميت مرآت را که در چاپ آن نيز سهيم بود شرح داده است.


مقايسه بين آثار بعد از غرس‌النعمه و اثر خود او ارتباط نزديک آنها را روشن مى‌کند ولى معلوم نيست که اين بهره‌گيرى بدون اشتباه و در همه موارد مستقيم باشد. از قرار معلوم مؤلفان بعدى عموماً و الزاماً و يا غير آن، به خلاصه‌هائى شامل اطلاعات اضافى و يا آثار متکى بر اطلاعات مشابه قناعت کرده‌اند. تاريخ‌نگار نامدارى که در اين زمينه بايسته توجهى درخور است به احتمال زياد محمد‌بن عبدالملک همدانى (متوفى ۵۱۵/۱۱۲۱) است.۵ باز آفرينى اثر او با اطلاعات و نقل‌ قول‌هاى پراکنده کار ساده‌اى نيست چون اثر او امروزه به‌ کلى از بين رفته است. چنين مى‌نمايد که اثر او در قلمرو تاريخ در واقع ذيلى بر تاريخ طبرى بوده و از آن بخشى درباره وقايع سده چهارم / دهم است (و آن هم برخلاف انتظار در يک نسخه مغربى بر جاى مانده است - کتابخانه ملى پاريس، بخش عربي، شماره ۱۴۶۹ بعدها در نشريه مشرق به‌وسيله کنعانى در سال ۸-۱۹۵۵ منتشر شد). اثر او علاوه بر اين، شامل بوده است بر يک تاريخ عمومى و مختصر و مجمل (ک تنها قسمت‌هائى از آن نقل شده) و نام آن هم عنوان‌السير بوده است و گذشته از اينها اطلاعاتى در تاريخ وزرا داشته که در حقيقت ادامه اثر هلال‌الصابى بوده است۶. اما در زمان حيات همدانى مورد نظر ما، همدانى‌هاى ديگرى هم مى‌زيستد که تاريخ‌نگار بودند و بعيد نيست که حاجى خليفه آثار آنها را با يکديگر اشتباه کرده باشد ۷ و باز بعيد نيست که روزى از نسخه عنوان‌السير به‌خصوص در سوريه پيدا شود چون العينى در سده نهم / پانزدهم پاره‌هائى از اثر او را به‌طور منظم نقل کرده است (اثر العينى هنوز منتشر نشده است). اميد به پيدا شدن آثار بعدى چندان نيست و مؤلفان بعدى از آنها زياد نقل نکرده‌اند بلکه بيشتر از آثار عراقى‌ها بهره گرفته‌اند و اين مى‌رساند که اختلاف آثار تاريخى که منبعى مشخص داشتند، جزئى بوده است. نمى‌توان گفت که محمد‌بن عبدالملک از اثر غرس‌النعمه بهره گرفته است و در خصوص وقايع سده چهارم / دهم با ذکر نام صابي، مطالبى از او نقل کرده است.


(۵) همچون مورخان ديگر نظير سمناني، نگاه کنيد به Syrie du Nord نوشته نگارنده (پاريس ۱۹۴۰)، ص ۷۲، يادداشت۱؛ سبط‌بن جوزى در تاريخ اواخر دوره ملکشاه از او نام مى‌برد؛ ابن‌باباکاشي، در مورد او نگاه کنيد به همان، يادداشت ۲۲، و ابن‌بنّا، در مورد او نگاه کنيد به همان، ص ۷۷.


(۶) نقل ضمنى از تاريخ عظيم ابن‌خلکان (چاپ دوسلان) جلد ۱، ص ۴۶۴، از عنوان‌السير در بغيه ساراي، جلد ۲، ص ۶۱، جلد ۲، ص ۹۴. مورخان شرقى جنگ‌هاى صليبي. جلد ۳، ص ۷۰۶ و ۷۲۹ و در نوشته‌هاى العيني. نقل‌قول‌هاى بدون عنوان در ابن‌خلکان، جلد ۳، ص ۲-۲۳۱، ۲۸۴ و ۲۸۹ ياقوت. ارشاد، جلد ۵، ص ۷۵-۶۹. سبط‌بن جوزى در شرح حال وى از ملک‌شاه و نظام‌الملک و غيره.


(۷) به‌خصوص ابوشجاع شيرويه‌بن شهريار همداني، نگاه کنيد به ف. وستنفلد،Die Geschichtsschreiber der araber ، ص ۲۲۵؛ ياقوت، ارشاد، ج۱، ص ۹۴ و سخارى به نقل از روزنتال، تاريخ‌نگارى در اسلام، ضميمه تحت ‌عنوان دو همداني.