اميرخلف و غزنويان

اميرخلف، چندبار با غزنويان روبه‌رو شد. يک‌بار زمانى که سبکتکين قصد هندوستان کرد، اميرخلف به‌دنبال هدف بسط قلمرو، تصميم به تسخير بُست گرفت و به آسانى بر آن غلبه يافته و خراج سالانه دريافت نمود. چون سبکتکين از لشکرکشى بازگشت و از جريان باخبر شد، بدان سوى رهسپار گشت. افراد خلف، بلافاصله، بُست را خالى کردند و خلف که قدرت مقابله با امير غزنوى را نداشت، فوراً آنچه از بُست گرفته بود با هداياى بسيار نزد او فرستاده، عذرخواهى نمود. بار ديگر در زمان سلطان محمود غزنوي، چون او به ماوراءالنهر رفته بود، خلف فرصتى يافت تا به جانب خراسان دست‌اندازى نموده، به متصرفات آن بيفزايد. پس طاهر، پسر خلف بدان جانب رهسپار شد. در آن روزگار، حکومت فوشنج و هرات با بغراجق، عموى سلطان محمود بود. در جنگى که رخ داد، طاهر، بغراجق را کشت. اين امر خشم سلطان محمود را برانگيخت. همچنين به محمود خبر رسيده بود که اميرخلف هنگام مرگ سبکتکين شاد شده و به سرور پرداخته است. اين عوامل ماهيت شورشگر و عاصى اميرخلف را براى سلطان غزنوى روشن‌تر ساخت. به همين دليل در پى فرصتى بود تا مزاحم قدرتمند را از سر راه بردارد. تا اينکه روزى اميرخلف براى تفريح و سرگرمى به کوه اسپهبد رفت (۳۹۰هـ.ق) سلطان محمود غزنوى باخبر شده، او را در محاصره آورد. اميرخلف چاره‌اى جز تسليم نديد و در نتيجه با دادن صدهزار درهم و خواندن خطبه به‌نام محمود و ذکر نام محمود بر يک روى سکه‌ آن کار را با صلح خاتمه داد. در تمام اين مدت اميرخلف منتظر اقدام پسر خود، طاهر بود، ولى حرکتى از جانب او مشاهده نکرد. به همين سبب بر او خشم گرفت. طاهر که از پدر ترسيده بود قسمتى از سپاه پدر را با خود همراه کرد تا وارد کرمان شد و پس از شکست ديالمه، به‌سوى فارس رفت. اميرخلف نيز از کوه اسپهبد به جانب سيستان حرکت کرد و در راه محصول مردمانى را که به ترکان کمک رسانده بودند، سوزانيد و چون وارد سيستان شد، بر مردم سختگيرى بسيار کرد و کسى جز فقيه بوبکرنيهي، جرأت وارد شدن بر او را نداشت.


طاهر، سرانجام قصد بازگشت به سيستان کرد و احتمالاً مى‌خواست حکومت را از پدرش سلب کند و خود جانشين او گردد (تاريخ روضةالصفا، ص ۲۶). به همين منظور، رسولى نزد پدر فرستاد و عذرخواهى کرد ولى اميرخلف حاضر به آشتى نبود و طاهر ناگزير از جنگ با پدر شده، او را شکست داد و وارد سيستان گرديد. مردم و عياران شهر نيز با او همراه گشتند و چون تصميم گرفت نزد پدر رود، بزرگان سپاهى او را از اين کار بازداشتند ”نبايد شد که اميرخلف مکٌارست و محنت او را دريافته است، فرزند تو مانده‌اي، نبايد که خطاى رود و مادت اين مملکت و دولت از اين خاندان به سبب کينه کشيدن او منقطع گردد“ (تاريخ سيستان، ص ۳۵۰). ولى طاهر نپذيرفت و نزد پدر رفت، اميرخلف، از قبل وسيلهٔ قتل پسر را فراهم کرده بود. چون طاهر نزد پدر آمده، او را در آغوش گرفت، غلامان اميرخلف با اشاره و فرمان قبلى او را دستگير و زندانى نمودند۱. چون طاهر دستگير شد ياران و سپاهيان او و عياران شهر را محاصره کرده، از ترس اميرخلف نسبت به سلطان محمود اظهار اطاعت نمودند و ”تمام شدن و گذشتن آل عمرو و يعقوب اندر اين روز بود که هنوز پس از آن هيچ‌کس را از ايشان دولتى (نبوده است) و ايزد تعالى داند هر که باشد“ (تاريخ سيستان، ص ۳۵۰). سرانجام طاهر در زندان درگذشت۲ (۳۹۲هـ.ق) سلطان محمود نيز سپاهى را براى مقابله با اميرخلف فرستاد، ولى چون اميرخلف، قدرت‌‌نمائى کرد، سلطان محمود مجبور شد، شخصاً به جنگ آيد. مردم و بزرگان سيستان که از اميرخلف دلخوشى نداشتند، به جانب محمود غزنوى رفتند و اميرخلف را چاره‌اى جز تسليم نبود، ناچار با هداياى بسيار به استقبال محمود رفت و او را سلطان خطاب کرد: ”و نخست نام سلطنت بر پادشاهان از لفظ اميرخلف، ملک سيستان رفت، چون محمود او را بگرفت و به غزنين آورد، گفت: محمود سلطان است از آن پس اين لقب مستعمل شد“ (مجمل‌التواريخ و القصص، ص ۴۰۶). سلطان محمود با اميرخلف با نيکوئى رفتار کرد و بنا به ميل قلبى خود اميرخلف، او را همراه تمام خواسته‌ها و اموال و خويشان به جوزجانان (از شهرهاى بلخ خراسان است و ميان مرورود و بلخ واقع است) فرستاد (سال ۳۹۳هـ.ق) اميرخلف در تبعيد نيز دست از مخالفت خود با امير غزنوى و ميل به حکومت برنداشت و سعى کرد با ايلک‌خان روابطى برقرار نمايد و چون امير غزنوى از اين رابطه با خبر شد، دستور داد او را محبوس ساختند تا در زندان درگذشت و اموال خود را به ابوحفص، پسر اميرخلف، مسترد داشتند (تاريخ روضةالصفا، ص ۲۸ و ۲۹. ترجمه تاريخ يميني، ص ۲۰۳ و ۲۱۳، سال ۳۹۹هـ.ق).


(۱). مؤلف ترجمهٔ تاريخ يمينى (ص ۲۱۰) مى‌نويسد: پس از اينکه اميرخلف، با پرداخت مبلغى معتنابه از محاصره سلطان محمود خلاصى يافت. از حکومت دست شست و آن را به پسرش طاهر سپرد. ولى بعد پشيمان شد و با کشيدن نقشه قتل پسر، مى‌خواست مجدداً به حکومت او بازگردد. احياءالملوک، ص ۷۱.


(۲). مؤلف تاريخ روضةالصفا (ص ۲۷) مى‌نويسد: اميرخلف به دست خود کشت و غسل و تکفين کرد و مؤلف حبيب‌السير مى‌نويسد: به دسيسه پسر خود طاهر را کشت.


اميرخلف به صفات علم و سخاوت و دوستدارى علما و اهل فضل ستوده شده، ممدوح شعراء زمان خود بوده است. وى با وجود خصايص نيک، به قدرت‌نمائى عشق مى‌ورزيد و جاه‌طلب بود و اگر جز اين بود، فرزندان او را براى نيل به مقصود و يکه‌تازى در عرصه سياست و قدرت به قتل نمى‌رساند. او از هر وسيله‌اى براى رسيدن به اهداف او سود جست. قتل قاضى سيستان براى تحريک مردم، عليه آل‌بويه نيز دليل اين مدعا است.


به همين سبب، علت روگردانى مردم از او قابل درک است. سختگيرى‌هاى بى‌مورد و قساوت قلب و مکر و فريب و بى‌رحمى او حتى نسبت به خويشاوندان و فرزندان آنها، عوامل اصلى نابودى او و خاندان او است. سلطان محمود در پايان کار به او مى‌گويد: ”به هيچ روى مردمان سيستان بر تو قرار نگيرند و اين شغلى نيست که من تکلف کرده‌ام، تو کرده‌اى بر خويشتن، چه بتوان کرد بر چنين حالى را که پيش آمدست“ (تاريخ سيستان، ص ۳۵۲). بدين ترتيب قلمرو صفاريان به صفحات تاريخ محدود گشت.

بازماندگان صفارى

اميرخلف، آخرين فرد از خاندان صفارى است که براى مدتى کوتاه بر سيستان به‌طور مستقل حکومت کرده، با سامانيان و غزنويان و ديالمه روابط سياسى و نظامى داشته است. مردم سيستان از قدرت غزنويان نيز دلخوشى نداشتند و اگر تسليم آنان شدند، به علت رفتار ناشايست اميرخلف بود. به همين سبب، عصيان و شورش آنان در طول تاريخ غزنويان ادامه داشت ولى فرد قدرتمندى که بتواند اين شورش‌ها را نظم بخشيده و حکومتى مستقل تشکيل دهد، وجود نداشت.


سلجوقيان در دوره تسلط خود بر سيستان گاهى از بازماندگان اين خاندان براى اداره سيستان استفاده کرده‌اند و چند تن از نوادگان اميرخلف، از جمله طاهر‌بن محمدبن طاهربن خلف، طاهربن نصربن احمدبن خلف، ملک تاج‌الدين و شمس‌الدين محمد به حکومت رسيده‌اند (احياءالملوک؛ ص ۷۳، تاريخ جهان‌آرا، ص ۹۷ و ۹۸. تذکرةالشعرا، ص ۸۴).


همچنين سکه‌هائى مسين با نام نصربن بهرامشاه صفاريو حرب‌بن محمد صفارى موجود است که نام خليفه عباسي، الناصرالدين، در روى آنها ضرب شده است. اين سکه‌ها بيانگر ادامه حکومت خاندان صفاري، مقارن خوارزمشاهيان در سيستان است.


سلطان محمد خوارزمشاه نيز در جريان حمله چنگيز از نصرةالدين، حاکم سيستان، کمک خواسته است که گفته مى‌شود از خاندان صفارى بود که در آن منطقه حکومت مى‌کرد (احياءالملوک، ص ۷۵).حتى نشانه‌هائى از اين خاندان در دوره تسلط مغول و تيمور نيز يافت مى‌شود و سرانجام در دوره صفويه، حکومت سيستان در دست قزلباش قرار گرفت.



در دوران سلطنت شاه عباس اول، شخصى به‌نام ملک شاه حسين‌بن ملک غياث‌الدين محمدبن ملک محمود سيستاني، به تأليف کتاب احياءالملوک، در تاريخ صفاريان و سيستان پرداخت. او خود را از شاهزادگان صفارى مى‌دانست. البته در انتساب واقعى اين افراد به خاندان صفاري، جاى ترديد است. مؤلف تاريخ کرمان از ملک شمس‌الدين ياد مى‌کند که در سال ۱۰۲۲هـ.ق بر کرمان مسلط بود و خود را از نژاد صفارى مى‌دانسته و مى‌افزايد ”بعضى ارباب سير اصل او را عرب دانند“ (تاريخ کرمان، ص ۶۲۴).