خلف‌بن احمد

پس از کشته شدن ابوجعفر مردم بار ديگر با ابوحفص بيعت کردند. اميرخلف، فرزند ابوجعفر که در خارج شهر بود، با عجله خود را به بُست رساند، مکجول، والى بُست قول همکارى به او داد. افراد پدر او نيز در بُست به او پيوستند. پس اميرخلف با همراهى امير بُست و سپاهيان بسيار به جانب سيستان حرکت کرد. ابوحفص با شنيدن خبر به جانب خراسان گريخت. اميرخلف و سپاهيانش پس از مدت‌ها مبارزه وارد شهر شدند و اميرخلف به امارات نشسته، به‌نام او خطبه خوانده شد (سال ۳۵۲هـ.ق) ابوالحسين طاهبر ابوعلى تميمي۱ه از خويشاوندان سببى اميرخلف محسوب مى‌شد و حکومت فراه را داشت نيز نزد امير خلف آمده مورد استقبال قرار گرفت. اميرخلف گفت: ”تو اندر اين مملکت با من شريکي“ (تاريخ سيستان، ص ۳۲۷) و مدت شش ماه خطبه به‌نام همر دو خوانده شد. در سال ۳۵۳هـ.ق که اميرخلف به سفر حج رفته بود، پس از بازگشت، طاهربوعلي، او را به شهر راه نداد. اميرخلف براى گرفتن کمک از منصوربن نوح سامانى به بخارا رفت و پسرش عمرو را نزد امير سامانى گروگان گذاشت و کمک نظامى دريافت کرد. طاهر ترسيد و شهر را براى جمع‌آورى سپاه رها کرد. بدين ترتيب اميرخلف وارد شهر شد. طاهربوعلى اين بار با سپاهى مجهز بازگشت ولى اجل مهلتش نداد و درگذشت. اميرحسين، پسر امير طاهر، مبارزه پدر را دنبال کرد، ولى شکست خورده به خدمت امير سامانى درآمد.


(۱سب اين شخص در تاريخ سيستان چنين آمده است ”مادر طاهر بوعلي، عايشه بنت محمدبن ابى الحسين‌ابن على‌بن الليث“ بدين ترتيب هم اين شخص و هم اميرخلف از خويشاوندان سببى خاندان صفارى محسوب مى‌شوند و هر دو از لحاظ تسلط بر سرزمين صفاريان در يک مرتبه قرار مى‌گيرند. اميرابوالحسن طاهربن ابوعلى در زمان امير ابوجعفر به خراسان رفته، مدتى در خدمت امير خراسان بود.


مؤلف تاريخ سيستان مى‌نويسد: ”دستورى خواست و به خراسان شد“ (ص ۳۲۵) ولى به‌نظر مى‌رسد ابوجعفر براى جلب رضايت و نشان دادن مراتب اطاعت و بندگى لازم بوده است عده‌اى از سپاهيان خود را به خدمت امير خراسان بفرستد که به همين نيت، دو تن از سرداران خود طاهر بوعلى و محمد حمدون را به خراسان فرستاد (ص ۳۲۹). امير خراسان، به مناسبت‌هائى از قدرت و شهامت طاهر بوعلى آگاه و به رسم تقدير، فتيک خادم را به او مى‌سپرد فتيک، خادمى بوده است که دويست غلام ترک در اختيار داشته است و يک‌بار نيز او را به نبرد ماکان مى‌فرستد. طاهر بوعلى رسم جوانمردى را در مورد ماکان و سپاهش به‌جاى مى‌آورد و در نوبتى ديگر شکست خورده اسير مى‌گردد. ماکان که داستان جوانمردى او را شنيده بود در آرزوى ديدار طاهر به سر مى‌برد، غافل از اينکه او را ناشناخته در اسارت دارد. پس از دو سال يکى از غلامان او متوجه حضور طاهر مى‌شود و او را به ماکان معرفى مى‌نمايد. ماکان، طاهر را آزاده کرده، از او مى‌خواهد نزد او بماند. ولى طاهربوعلى ترجيح مى‌دهد نزد امير خراسان بازگردد و مى‌گويد ”بر هرکه نه پرورده‌اى اعتماد مکن، خاصه بر دشمن، من پرورده نعمت امير خراسانم و از سيستانم“ (ص ۳۳۱) و سرانجام حيله کرده و به خراسان باز مى‌گردد. امير خراسان او را استقبال مى‌کند و خلعت داده از امير جعفر مى‌خواهد حکومت فراه را به او سپرد.


اميرخلف پس از پيروزى تمام سرداران و بزرگان سپاه اميرطاهر و اميرحسين را به قتل رساند و اموال آنها را مصادره کرد. با گذشت زمان، اميرخلف نسبت به پيمانى که با امير سامانى بسته و تقبل خراج سالانه نموده بود، بى‌اعتنائى کرد. منصوربن نوح نيز سپاهى در اختيار اميرحسين گذاشت تا به مقابله با اميرخلف بپردازد (جرفاذقاني، ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۳، تاريخ روضةالصفا، ص ۲۳). مدت هفت سال (مؤلف تاريخ سيستان، سه سال ذکر مى‌کند) جنگ ادامه داشت. با اينکه امير خراسان از نظر مالى و نيروى انساني، سپاه اميرحسين را يارى مى‌رساند، ولى اميرخلف در اين مدت پيروز بود۲ بسيارى از سپاه خراسان نيز کشته شدند. سرانجام جنگ با مصالحه به پايان آمد. اميرحسين اين بار از سبکتکين کمک خواست، ولى اميرخلف با دادن هدايا و متهم کردن اميرحسين به زنديق (تاريخ سيستان، ص ۳۳۹) سبکتکين را از اين کار بازداشت و ميان اميرخلف و سبکتکين روابط حسنه‌اى برقرار گشت. اميرحسين که چاره‌اى جز مصالحه نمى‌ديد، رسولان خود را نزد امير خلف فرستاد و سرانجام صلح برقرار گشت. عمر اميرحسين پس از صلح بيش از چند روز نپائيد. به‌نظر نمى‌رسد مرگ اميرحسين طبيعى و اتفاقى باشد، بايد آن را از حيله‌هاى اميرخلف دانست. پس از مرگ اميرحسين، قدرت اميرخلف افزون‌تر گشت (سال ۳۷۳هـ.ق) با مرگ منصوربن نوح و جانشينى نوح‌بن منصور، روابط امير سامانى و اميرخلف رو به بهبودى نهاد و عمرو، پسر اميرخلف که نزد امير سامانى گروگان بود، آزاد گشت. عمرو پس از مدتى به تحريک درباريانى که از اميرخلف نارضاى بودند، شورش کرد. اميرخلف او را دستگير و زندانى نمود و او در حبس درگذشت۳ال ۳۸۴هـ.ق).


(۲ورخ تاريخ روضةالصفا (ص ۲۳) مى‌نويسد: چون سيمجور، فرمانده سامانى از قبل روابط دوستى با اميرخلف داشت، ظاهر امر را نگاه مى‌داشت، ولى در باطن روابط خود را با اميرخلف حفظ مى‌کرد و اين خود عامل پيروزى و پيشروى خلف به‌شمار مى‌آمد.


(۳ؤلف تاريخ جهان‌آرا (ص۹۷) مى‌نويسد: ”خلف‌بن احمد با وجود اين فضايل قطع صله رحم کرده، دو پسر خود را کشت“.


اميرخلف به‌دنبال نيات توسعه‌طلبانه خود، در فکر تسخير کرمان بود. در آن زمان، بر اين ناحيه، ديلميان حکومت داشتند. اميرخلف در زمان عضدالدوله، به‌علت عهد و پيمانى که با او داشت اقدامى نکرد ولى پس از مرگ عضدالدوله و روى کار آمدن صمصام‌الدوله و سپس بهاءالدوله، جهت تسخير کرمان، سپاهى مجهز بدان سوى فرستاد. تيمورتاش حاکم ديلمى کرمان گريخت؛ ولى سپاه سيستان از نيروى کمکى ديالمه شکست خورده به سيستان بازگشت (تاريخ کرمان، ص ۳۳۳).


اميرخلف اين بار، دست به حيله زد و ابويوسف، قاضى سيستان را براى برقرارى صلح، نزد حاکم ديلمى کرمان، استاد هرمز فرستاد و غلامى معتمد نيز همراه قاضى سيستان کرد و از او خواست، پس از برقرارى مصالحه، ابويوسف را زهر خورانده، به قتل رساند. اين نقشه اجراء گرديد و اميرخلف چنان نماياند که قاضى سيستان به‌وسيله استاد هرمز به قتل رسيده است و خونخواهى قاضى را بهانه قرار داده، مردم سيستان را به خشم آورد. بدين ترتيب سپاهى عظيم به فرماندهى پسر خود، طاهر، عازم کرمان نمود. در جنگ‌هاى پياپى که به وقوع پيوست، سرانجام سپاهيان طاهر، مستأصل شده، بازگشتند (تاريخ کرمان، ص ۳۳۵-۳۳۴).