پادوسپانيان

انوشيروان در تقسيم کشور به چهار واحد ادارى و سياسي، قسمت غربى طبرستان را به اسپهبد آذربايجان واگذار کرد و قسمت شرقى آن را جزء قلمرو اسپهبد خراسان قرار داد (دينوري، ابوحنيفه، الاخبار الطول، ص ۴۰۵).


اقدام او را مى‌توان تدبيرى براى ممانعت از تشکيل يک حکومت واحد در طبرستان نيز محسوب داشت. هرچند اين تدبير تا اندازه‌اى مؤثر واقع گشت، ليکن به هنگام ضعف حکومت ساسانيان، به‌ويژه در زمان يزدگرد سوم، يکى از بزرگان طوايف گيل و از رؤساى زمينداران منطقه به‌نام فرّخان که ”گيل‌بن گيلانشاه“ نيز ناميده شده است، سر به طغيان برداشت و حکومت نواحى غربى طبرستان را در اختيار گرفت و پس از آن به نواحى مرکزى و شرقى روى آورد و قسمت اعظم سرزمين طبرستان را تصرف کرد. يزدگرد سوم چون توانائى سرکوبى اين ”متغلب“ را نداشت، به‌ناچار حکومت وى را در آن سرزمين يا قسمتى از آن مورد تأييد قرار داد و لقب ”گيلانشاه و فرشواد گرشاه“ گرفت۱.


(۱). تاريخ طبرستان، ص ۱۵۴، زرياب خوئي، عباس ”ملاحظاتى درباره سلسلهٔ پادوسپانيان“ تحقيقات اسلامي، ص ۸۲.


گيل‌بن گيلانشاه مرکز حکومت خويش را گيلان قرار داد و نواحى طبرستان و گرگان را ضميمه حکومت خويش نمود. بعد از مرگ، قلمرو او ميان دو فرزند او دابويه و پادوسپان تقسيم شد. نواحى کوهستانى ديلمان و رويان در اختيار پادوسپان و بعد از وى فرزندان او قرار گرفت. از حکومت ايشان اطلاع کمى در اختيار داريم، گويا فرزندان پادوسپان در واقعه شورش حکام طبرستان ضد عمال مهدي، خليفه عباسي، مشارکت داشتند. بعد از نفوذ عرب‌ها در منطقه، پادوسپانيان تبديل به امراى محلى صاحب نفوذى شدند که در مسائل سياسى منطقه سهم اندکى داشتند. سرانجام در نيمهٔ قرن سوم هجرى از نفوذ محلى خويش بهره گرفته، نهضت علويان را در منطقه گسترش دادند. اين خاندان تا سال ۱۰۰۵ هجرى که شاه عباس صفوى ايشان را مضمحل ساخت در نواحى ديلمان حکومت داشتند و بعضى مواقع قدرت آنها تا نواحى آمل نيز گسترش مى‌يافت. حکمرانان او داراى القاب ”اسپهبد“ يا ”استندار“ بودند.

آل دابويه

دابويه مردى بدخوى و خشن بود و مدت شانزده سال حکومت کرد. او خطر يورش ترکان را که از نواحى شمال دشت گرگان، چشم طمع به خراسان دوخته بودند، از منطقه دور کرد (تاريخ طبرستان، ص ۱۵۶). فرٌخان بزرگ در مقابل ديلميان که به سبب غنايم بر وى شوريده بودند، استحکاماتى تعبيه کرد و راه را بر تهاجمات ايشان بست. از حوادث ايام فرخان بزرگ که موجب شهرت او در جهان اسلام گشت، دفع حملات مصقلة‌بن هبيرهٔ شيبانى بود که تسخير طبرستان را به معاويه وعده داده بود. مصقله بعد از دوسال جنگ، سرانجام در کجور به قتل رسيد (مختصر کتاب البلدان، ص ۲۷۹). فرخان حتى از ورود قطرى‌بن فجاءة، رهبر خوارج، به طبرستان جلوگيرى کرد و او را در جنگى مغلوب ساخت. در سال ۹۸هجرى فرخان در مقابل لشکريان اموى به سردارى يزيدبن مهلب، که از طريق گرگان به طبرستان يورش آورده بود، ايستادگى نمود و چنان عرصه را بر او تنگ کرد که عاقبت يزيدبن مهلب براى جلوگيرى از درهم شکسته شدن لشکريان او، سيصد هزار درهم به فرخان پرداخت و از راه تميشه، طبرستان را ترک کرد (تاريخ طبرستان، ص ۱۶۴).


امويان ديگر نتوانستند تعرض چشمگيرى به منطقه داشته باشند. منصور، خليفه عباسي، به طمع ثروت سرشار طبرستان، سپاهيانى به منطقه گسيل نمود. اين سپاه با استفاده از وجههٔ انقلابى آغاز خلافت عباسى و با خدعه و نيرنگ وارد طبرستان شدند. خورشيدبن دادمهر، آخرين فرمانرواى آل بويه، به سبب ظلم و جور بيش از حد بر رعايا، از حمايت مردمى برخوردار نبود، لذا در اولين جنگ شکست خورد. آمل به تصرف سپاهيان خليفه درآمد و عمربن العلاء به حکومت آنجا رسيد (۱۴۱ هـ.)

باوندیان

سلسلهٔ محلى باوندیان مقارن سقوط ساسانيان در طبرستان شکل گرفت. هنگامى که يزدگرد از مقابل عرب‌ها به سوى خراسان مى‌گريخت، در راه شهر رى يکى از همراهان او به‌نام ”باو“ از وى اجازه خواست تا از راه طبرستان رفته و آتشکده کوسان (در حوالى بهشهر کنوني، ستوده، منوچهر، از آستارا تا استرآباد، ج ۴ قسمت اول، ص ۶۹۴-۶۹۲) را زيارت نموده، در خراسان بدو بپيوندد. ”اما باو سر بتراشيد و مجاور به کوسان به آتشگاه بنشست“ (تاريخ طبرستان، ص ۱۵۵).


به‌نظر مى‌‌رسد که به او به هنگام فرار يزدگرد، به‌منظور جدا کردن سرنوشت خويش از وى به کوسان رفت تا بقيه عمر خويش را در پناه اين آتشگاه سپرى کند اما بعد از چندى با بهره‌گيرى از احساسات مذهبى مردم در سال ۴۵ هجرى حکومت محلى نوبنياد کوچکى را در منطقهٔ شرق طبرستان که از اهميت سوق‌الجيشى خاصى نيز برخوردار بود، تأسيس کرد.


از همان ابتداى حکومت باونديان رقابت و درگيرى شديدى ميان ايشان و قارنيان براى کسب موقعيت برتر ايجاد شد، اما با وجود اين در مقابله با ظلم و ستم عرب‌ها که حکومت‌هاى محلى را به‌شدت مورد تهديد قرار داده بودند، حاکم باوندي، شروين‌بن سرخاب که لقب ملک الجبال نيز يافته بود، با ونداد هرمز از قارنيان و ديگر حکام همراه و متحد گرديد. به غير از اين مورد در بيشتر ايام، رقابت و خصومت ميان ايشان تداوم داشت. در زمان شهرياربن شروين باوندى خصومت اين دو حکومت محلي، مازيار را ناگزير کرد تا براى حفظ قدرت خويش به مأمون، خليفهٔ عباسي، متوسل شود. اين امر که مقارن با مرگ شهريار و جانشينى فرزندش شاپور بود، امکان دستگيرى و قتل شاپور و ديگر اعضاء خاندان باوندى را براى مازيار فراهم آورد اما يکى از فرزندان شهريار به‌نام قارن پس از چندى از رقابت ميان مازيار و عبدالله‌بن طاهر سود جسته، خود را به طاهريان نزديک ساخت و در غلبه بر مازيار ايشان را يارى رساند. اين جهت‌گيرى و گرايش نسبت به طاهريان همچنان ادامه يافت. حاکم باوندى پس از چندى اسلام آورد (تاريخ طبرستان؛ ص ۲۲۳) و هنگامى که نهضت عليوان در نيمهٔ قرن سوم ظهور کرد، به سبب همسوئى با طاهريان، نسبت به علويان خصومت ورزيد.

جستانيان

يکى از قديمى‌ترين خاندان‌هاى ديلمي، خاندان جُستان بود که اطلاعات کمى دربارهٔ ايشان وجود دارد. مسلم است که مرکز حکومت ايشان در رودبار الموت بود و بيشتر اوقات طالقان، سواحل شاهرود و سفيدرود را نيز در اختيار داشتند. قدرت ايشان بستگى به قدرت و ضعف حکومت‌هاى محلى همجوار آنها داشت. به سال ۱۷۶ وقتى يحيى‌بن عبدالله، صاحب ديلم به اين منطقه پناه برد، مورد حمايت حاکم جُستان که نام وى در تاريخ ذکر نشده است قرار گرفت.


نخستين فرد از اين خاندان که در منابع از او نام برده شده است، ”خداوند ديلم“ است که در سال ۱۸۹ وقتى که هارون الرشيد در رى بود، به خدمت خليفه شتافت و ابراز اطاعت و فرمانبردارى کرد. بعد از وى از مرزبان‌بن جستان در تاريخ نام برده شده است. در نيمهٔ قرن سوم و به هنگام شروع نهضت علويان در طبرستان، وهسودان‌بن جستان، از اين دودمان حکم مى‌راند. وى از جمله طرفداران اوليه نهضت علويان محسوب مى‌شد و در سال ۲۵۰ درگذشت. فرزند او جستان‌بن وهسودان نيز همين رابطه را با علويان حفظ کرد.

واليان خلفاى عباسي

به هنگام فتح ايران توسط مجاهدان صدر اسلام، آن عده از شاهزادگان و بزرگان نظامى و موبدان و کارگزاران حکومتى ساسانيان که در مقابل عرب‌ها منهزم مى‌شدند و در عين حال حاضر نبودند يوغ طاعت ايشان را تحمل کنند، به طبرستان گريختند. به‌نظر مى‌رسد که اين پناهندگان در ايجاد دژى عظيم در طبرستان در مقابل عرب‌ها سهم مهمى داشتند. اين دژ از طرف جنوب و غرب با کوه‌هاى سر به فلک کشيده و از طرف شرق با حفاظت دروازه بزرگ تميشه توسط حکومت باونديان، نفوذ سپاهيان اسلام را به داخل آن مشکل، بلکه محال ساخته بود.


امويان على‌رغم حملات متعدد و مکرر به اين منطقه، به غير از شکست‌هاى مفتضحانه که همراه با تلفات بسيار نيز بود، بهره‌اى نبردند اما عباسيان با مضمحل کردن ايشان، بر نواحى هموار طبرستان دست يافتند و با وجود دشوارى‌هاى بسيار که گاهى منجر به تعويض مکرر واليان مى‌شد به حکومت خويش در منطقه ادامه دادند. واليانى که سياست مدارا و سازش با حکام محلى و رؤساى قبايل و سران محلى را در پيش مى‌گرفتند و در اداره منطقه موفق‌تر بودند، ليکن بعضى ديگر از واليان بنا به اصرار خليفهٔ عباسى سياست خشونت و سختگيرى به هر طريق ممکن را شيوهٔ عمل خويش مى‌ساختند. در چنين وضعي، درگيرى‌هاى محلى گسترش مى‌يافت و بر مردم بسيار سخت مى‌گذشت. اوج اين خصومت‌ها در شورش عمومى سال ۱۶۶ جلوه کرد.


اين منازعات همچنان ادامه يافت و بعضى از واليان خليفه يا عمال ايشان به‌دست مردم يا سران محلى به قتل مى‌رسيدند. عباسيان در اوج قدرت خويش، در زمان هارون‌الرشيد، نتوانستند حکومت با ثباتى در منطقه ايجاد کنند. هارون‌الرشيد وقتى خبر قتل والى خود را شنيد، در موضعى کاملاً انفعالى گفت:”والى ظالم بود دفع ظلم واجب است“ (تاريخ طبرستان، ص ۱۹۶، اين واقعه در سال ۱۸۵ رخ داد) و کس ديگرى را به‌جاى وى منصوب کرد. هارون با ايجاد نوعى رابطهٔ مسالمت‌آميز و دلجوئى از حکام محلى ونداد هرمز، شروين باوند و مرزبان‌بن جستان، سعى مى‌کرد از تعرضاتى که به عمال وى در منطقه مى‌شد، بکاهد.


مأمون در زمانى که هنوز بر امين فائق نيامده بود و اختلافات اين دو ممکن بود، فرصتى به شورشيان طبرستان بدهد تا خود را از ظلم عمال خلفا آسوده سازند، بهترين رجال سياسى خويش، يعنى فضل‌بن سهل، ذوالرياستين را والى طبرستان کرد. عبدالله‌بن خرداذبه و محمدبن خالد که به ترتيب بعد از وى به حکومت طبرستان منصوب شدند، چندان موفقيتى کسب نکردند. از سال ۲۰۷هـ، مازيار با يارى مأمون بر حکومت طبرستان دست يافت و پس از چندى منشور حکومت بر تمام نواحى هموار و کوهستانى طبرستان را دريافت نمود ولى عاقبت در رقابت با عبدالله‌بن طاهر مغلوب وى گشت و طبرستان در سال ۲۲۴هـ، به تصرف طاهريان درآمد. طاهريان از اين پس تا ظهور علويان در سال ۲۵۰هـ حکومت طبرستان را در اختيار گرفتند. آن دسته از حکام محلى که به ايشان کمک کرده بودند، به پاداش خدمت آنها به حکومت نواحى خويش بازگشتند. قارن‌بن شهريار قارن ‌باوندى بر نواحى کوهستانى اجداد خويش دست يافت و عنوان ”ملک الجبال“ گرفت. عبدالله‌‌بن طاهر حکومت طبرستان را به عم خويش حسن‌بن حسين‌بن مصعب واگذار نمود. وى شهر سارى را مرکز حکومت قرار داد و ”به سيرت پسنديده و خصال نيکو و عدل شامل و انصاف کامل اطراف ولايت مضبوط گردانيد“ (تاريخ طبرستان، ص ۲۲۱). و بعد از سه سال و چهار ماه در سال ۲۲۸هـ. درگذشت. عبدالله‌بن طاهر، بزرگ‌ترين شخصيت سياسى آل طاهر، به اهميت طبرستان در ميان ولايات خويش به‌خوبى واقف گشته بود. لذا بعد از عم خود، طاهر فرزند خويش را که مقام ولايتعهدى داشت به حکومت آن ديار نشاند. طاهر بعد از يکسال و سه ماه به خراسان رفت تا جانشين پدر شود و برادر خويش محمد را به حکومت طبرستان منصوب کرد (۲۳۰) پس از هفت سال محمد به صاحب شرطگى بغداد که پيوسته در دست طاهريان بود، منصوب گرديد و سليمان برادر او به حکومت طبرستان رسيد. وى يک‌بار در سال ۲۴۰هـ. به سبب بى‌تدبيرى از مقام خويش عزل شد، ولى بعد از چند ماه به ناچار مجدداً به حکومت آن ناحيه منصوب گرديد. اين بار حکومت وى در سال ۲۵۰هـ با شورش علويان به پايان رسيد.