تلاش براى بقاى نهضت

نهضت علويان بر اثر حمله يعقوب دچار مشکلات عديده داخلى و خارجى گرديد. چندين هزار تن از ترکان و بعد از آن گروهى از اقوام روس از ضعف نهضت علويان استفاده کرده به‌طور جداگانه به طبرستان حمله بردند. داعى کبير مانع از ورود ترکان به منطقه شد ولى روس‌ها توانستند ضمن غارت بعضى از شهرها، سارى را به آتش بکشند. روس‌ها سرانجام به‌علت مقاومت مردم و اقدامات سريع داعى کبير، مجبور به ترک منطقه گرديدند.


افزون بر اين، طبرستان از سوى امراى نظامى خراسان نيز دائماً در تهديد بود و داعى کبير براى مقابله با حملات احتمالى آنها بيشتر اوقات در گرگان به سر مى‌برد به همين جهت در طبرستان حکومت محلى باونديان و همچنين برخى از امراى محلى ديگر از اين فرصت اغتنام جسته، سر به عصيان برداشتند. داعى کبير بخشى از نيروى خود را در گرگان باقى گذاشت و به سرکوبى امراى محلى شتافت، ليکن اندکى بعد احمدبن عبدالله خجستانى از خراسان به گرگان دست‌اندازى کرد. داعى کبير حمله او را دفع کرده مدتى را بدين‌گونه سپرى نمود تا اينکه بيمار شد و يک سال بعد در بستر بيمارى درگذشت (۲۷۰هجري، تاريخ رويان، ص ۹۷).

داعى محمد و دشوارى‌هاى نخستين

از جمله کسانى که داعى کبير را در امر نهضت يارى مى‌کرد برادر وى محمدبن زيد معروف به ”داعي“ (مقاتل‌الطالبين، ص ۶۳۲) بود. سابقه او در امر نهضت و مقام شامخ علمى و اخلاقى وى موجب شده بود که داعى کبير از مردم براى وى بيعت بگيرد. داعى محمد به هنگام درگذشت داعى کبير در گرگان به سر مى‌برد. ابوالحسين احمد فرزند محمدبن ابراهيم و داماد داعى کبير از دورى داعى محمد از مرکز سود جسته، در آمل حکومت را به‌دست گرفت. عده‌اى از سران ديلمى و همچنين برخى از حکام محلي، حتى رستم بن قارن باوندى به حمايت از وى که نسبت به داعى محمد سازش بيشترى از خود نشان مى‌داد، برخاستند. داعى محمد که به سوى آمل حرکت کرده بود چون اوضاع را براى کسب رهبرى نهضت مساعد نديد، به روستائى پناه برد.


منازعات و اغتشاشات خراسان اين بار در اوضاع طبرستان تأثير مستقيم بخشيد. بعد از احمدبن عبدالله خجستاني، ياران وى رافع‌بن هرثمه، يکى ديگر از امراء خراسان را به امارت برداشتند (۲۶۸هـ) رافع‌بن هرثمه در سال ۲۷۰هـ. در جنگ با عمروليث صفارى به هزيمت به گرگان رفت. حاکم ديلمى گرگان او را از خود راند. رافع چون راه بازگشت به خراسان نداشت، سعى نمود تا زمينه سياسى طبرستان را به نفع خود تغيير دهد. به همين منظور به نزد داعى محمد رفت و او را براى کسب حکومت گرگان برانگيخت. داعى محمد با حمايت رافع و مردم گرگان، ديلميان را رانده، حکومت گرگان را به‌دست گرفت. از آنجا که ابوالحسين احمد در مدت کوتاه حکومت خويش رفتار ناشايستى در پيش گرفته بود ”مردم طبرستان“ با ارسال نامه‌هاى متعدد به داعى محمد، او را براى دفع ابوالحسين احمد فرا خواندند. داعى محمد به طبرستان لشکر کشيد و عاقبت بر ابوالحسين احمد دست يافته، به حکومت ده ماهه او پايان داد.


خراسان در اين ايام وضع ثابتى نداشت، خليفهٔ عباسى در سال ۲۷۰هـ که از قيام صاحب‌الزنج فراغت يافته بود، به قلمرو عمرو در فارس دست‌اندازى کرد. عمرو ناچار خراسان را به قصد فارس ترک کرد. رافع‌بن هرثمه از فرصت استفاده کرده، خراسان را به تصرف خويش درآورد. او در ابتدا سعى نمود که گرگان را هم ضميمه قلمرو خود کند ولى مشکلات وى در خراسان مانع از اين امر بود.

داعى محمد و امراى خراسان

داعى محمد در تداوم سياست تهاجمى نهضت در سال ۲۷۲هـ. به رى حمله برد (تاريخ طبرستان، ص ۲۵۲) ليکن موفقيتى به‌دست نياورد. پس از آن به قلمرو باونديان تعرض نمود و آن را به تصرف درآورد. رستم‌بن قارن باوندى به نزد رافع به هرثمه در نيشابور پناه برد و او را براى حملهٔ مجدد به گرگان برانگيخت. رافع به گرگان حمله برد و پس از درهم شکستن مقاومت داعى محمد، او را تا ديلمان تعقيب کرد و در ادامهٔ فتوحات خويش قزوين و رى را نيز به تصرف درآورد (۲۷۹هجري) و داعيهٔ استقلال نمود (اشيولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ج۱، ص ۱۳۷).


خليفه عباسي، معتضد، براى درهم کوبيدن وى همزمان به دو اقدام دست يازيد. او از سوئى منشور حکومت خراسان را براى عمروليث صفارى صادر کرد و از سوى ديگر حکومت عراق عجم را در اختيار احمدبن عبدالعزيزبن ابى دلف قرار داد و از وى خواست که به دفع رافع بپردازد. رافع در جنگ با وى بسيارى از نيروهاى خويش را از دست داد و به سختى منهزم گشته، به طبرستان گريخت (مروج‌الذهب و معادن الجوهر، ص ۱۵۴. تاريخ طبرستان، ص ۲۵۴) و چون عمرو نيز خراسان را به اشغال خود درآورد، ناگزير به داعى محمد پيشنهاد صلح داد. داعى محمد از پيشنهاد صلح وى استقبال نمود. ضعف و پريشانى حال داعى محمد و اوضاع اجتماعى و اقتصادى اسفبار مردم و نياز مبرم به امنيت و آرامش و همچنين رابطهٔ خصمانهٔ ميان رافع و دارالخلافه، داعى محمد را بر آن داشت که از پيشنهاد صلح رافع استقبال کند. در نتيجه توافق طرفين، گرگان در اختيار رافع قرار گرفت مشروط به اينکه او خطبه به‌نام داعى محمد بخواند.


رافع به حکومت گرگان راضى نبود و براى دستيابى به خراسان زمينه‌سازى مى‌کرد. وى با طرحى سنجيده رستم‌بن قارن باوندى را از ميان برداشت (۲۸۲هـ) هدف وى از اين اقدام علاوه بر کسب غنايم و تصاحب نيروى نظامى وي، کسب رضايت و اطمينان بيشتر محمدبن زيد نيز بود، ولى محمدبن زيد او را در حمله به خراسان يارى نکرد و چون رافع در نيشابور با عمرو جنگيد شکست خورده، به قتل رسيد (تاريخ سيستان، ص ۲۵۳). داعى محمد از اين پس بدون هيچ‌گونه منازعى جدي، به تحکيم و تقويت موقعيت خويش در حکومت بر طبرستان و گرگان پرداخت.


در سال ۲۸۷هـ. عمروليث صفارى طى منازعاتى با امير اسماعيل ساماني، شکست خورد و خراسان به اشغال اميراسماعيل سامانى درآمد. معتضد، خليفه عباسي، به فوريت منشور حکومت خراسان، سيستان، طبرستان، رى و اصفهان را همراه با هداياى نفيس براى اسماعيل ارسال نمود (زين‌الاخبار، ص ۳۲۳. الکامل فى‌التاريخ، ج۷، ص ۵۰۲). اميراسماعيل با دريافت چنين منشورى و با کسب اعتبار و مشروعيت بيشتر، لشکريانى به فرماندهى محمدبن هارون براى تصرف گرگان بدان سو روانه ساخت (الکامل فى‌التاريخ، ج۷، ص ۵۰۲. تاريخ سنى ملوک الارض و الانبياء، ص ۱۵۲. تاريخ طبرستان، ص ۲۵۶). عمرو قبل از جنگ با اميراسماعيل گرگان را تصرف نموده بود، ليکن داعى محمد از شکست او استفاده کرده آنجا را اشغال نمود.


در نيم فرسنگى گرگان، ميان داعى محمد و محمدبن هارون نبردى سخت درگرفت، داعى محمد با بيست هزار تن از ياران خويش به مقابله شتافت و در آغاز نيز به پيروزى‌هائى دست يافت، اما محمدبن هارون حيله‌اى انديشيد، او وانمود کرد که مى‌گريزد. سپاهيان داعى محمد به‌جاى تعقيب وى به جمع‌آورى غنايم مشغول شده، انسجام صفوف خود را از دست دادند. بنا‌گاه لشکريان خراسان در رسيدند و شمشير در ميان ياران داعى محمد نهادند و بسيارى از ايشان را به قتل رسانيدند. داعى محمد نيز چون شخصاً با سرسختى مقابله مى‌کرد، زخم‌هاى بسيار برداشت که بر اثر آن کشته شد۱ (شوال ۲۸۷هجرى).


(۱). صلاح‌الدين خليل‌بن آيبک صفدي، الوافى بالوفيات، ج۳، ص ۸۱، مختصر کتاب البلدان، ص ۲۸۴.

پيدايش نهضت و تحولات مذهبى

تا نيمه قرن سوم روند اسلام‌گرائى در منطقه طبرستان به کندى صورت مى‌پذيرفت. مهاجرت تدريجى علويان به منطقه رويان تأثيرات بطيء و آرامى در تمايلات و گرايش‌ها و اعتقادات دينى مردم آن ناحيه گذاشت. در اين ناحيه علويان اعتماد عمومى مردم را نسبت به خويش جلب کرده تکيه‌گاه و پيوندهاى اجتماعى مستحکمى به‌وجود آورده بودند. از اين‌رو، وقتى نياز افتاد که مردم بخش‌هاى مختلف رويان در مقابل دشمن مشترک خويش طاهريان دست اتحاد به يکديگر بدهند، نقش بى‌دليل علويان به مثابه عامل وحدت‌دهندهٔ ايشان آشکار گرديد.


مردم در حرکت نخستين خود بيشتر انگيزه سياسى داشتند و با دستيابى به وحدت، رهائى از ستم مضاعف طاهريان و دفع سلطهٔ ايشان و کسب استقلال و نيل به عدالت اجتماعى را تعقيب مى‌کردند۱. بدين منظور علويان را که در مخالفت با عباسيان و عمال ايشان داراى مواضع اصولى و پايه‌اى بودند و در مبارزهٔ با ايشان قشر پيشتاز به‌شمار مى‌رفتند و ضمن ايجاد ارتباطات وثيق با مردم، هيچ نوع وابستگيى به طايفه و گروه و منطقهٔ خاصى نيز نداشتند، به رهبرى برگزيدند، اما علويان به‌طور کلى از اين جنبش اجتماعى نيل به اهداف دينى را وجههٔ همت خويش ساخته بودند.


(۱). اينکه يکى از علماى حنفى مذهب صاحب نفوذ شهر چالوس به‌نام حسين‌بن محمد المهدى الحنفى در آغاز نهضت به داعى کبير پيوست مى‌تواند از دلايل اين امر باشد (تاريخ طبرستان، ص ۲۲۹).


داعى کبير رهبر نهضت در بيعت نخستين خود با مردم بر اقامه کتاب الله و سنت پيامبر (ص) و امر به معروف و نهى از منکر تأکيد ورزيد. بزرگان ديلم در همين زمان توسط وى اسلام آوردند (التاجى فى اخبار الدولة الديلميه، ص ۱۸). و جمعى از مردم قبايل هم به بيعت از سران قوم خود به اسلام گرويدند. داعى کبير با اعزام مبلغانى به مناطق مختلف و تشکيل اجتماعات، هم هدف مذهبى نهضت را به ديگر نقاط سرايت داد و هم حمايت و مشارکت فعال مردم را در امر نهضت جذب کرد و براى گسترش نهضت به خارج از مرزهاى محدود رويان پشتوانهٔ محکمى فراهم آورد. زمينه‌هاى عملى اين امر در نواحى مرکزى و شرقى طبرستان به‌وجود آمده بود و ظلم و جور طاهريان، مردم اين نواحى را هم نسبت به آنان برانگيخته بود. صبغهٔ سياسى اين نهضت که در آغاز نفى سلطه طاهريان را در منطقه ايجاب مى‌کرد بر جهات ديگر ترجيح داشت. بيعت مردم آمل و سارى با داعى کبير با توجه به همين رويکرد بود.


داعى کبير پس از آزادسازى طبرستان از يوغ طاهريان و کسب اطمينان از اينکه طاهريان ديگر خطرى براى وى نخواهد بود در سال ۲۵۲ هجرى به‌منظور ژرفا بخشيدن به جنبهٔ مذهبى نهضت، فرمانى براى حکام خويش در بخش‌هاى مختلف طبرستان صادر کرد (جشمي، حاکم؛ ”نخب من کتاب جلاء الابصار“ اخبار ائمةالزيديه، ص ۱۲۹). مقصود داعى کبير از صدور چنين فرمانى اجراء اصول تشيع و نشر و تبليغ آن بود. وى از همان آغاز نهضت، در بيعت خويش با مردم ديلم و همچنين پس از تسلط نسبى بر طبرستان بر اين انديشه اصرار مى‌ورزيد و با قاطعيت آن را تعقيب مى‌کرد. داعى کبير از علويان بسيارى که پس از شروع نهضت به وى پيوسته بودند براى تبليغ اعتقادات مذهبى بهره گرفت و بدين‌گونه توانست موجبات اوليه تحول مذهبى منطقه طبرستان را فراهم آورد، به‌گونه‌اى که شهر آمل که تا آن زمان مسلمانان او مالکى مذهب بودند، از دوران وى شهرى شيعه مذهب، شناخته مى‌شد (تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، ص ۲۷۲).


داعى محمد هيچ‌گاه نتوانست در امر رهبرى سياسى و مذهبى نهضت علويان در طبرستان توفيقى مانند داعى کبير کسب نمايد. عده‌اى از مردم ديلم توسط وى به دين اسلام مشرف گرديدند (التاجى فى اخبار الدولة الديلميه، ص ۲۲). ولى به‌طور کلى شور مذهبى در زمان وى کاهش يافت و انگيزهٔ دينى براى دفاع از حکومت در ميان مردم، روند نزولى گرفت، يکى از علل سقوط داعى محمد را در همين امر بايد جستجو کرد و به همين دليل نمى‌توان سهم عمده‌اى در تحول مذهبى اين خطه براى وى قائل گرديد.