در ميان علويان به غير از داعى صغير ديگر شخصيتي، مانند او که داراى هوش و فراست کافى براى حکومت بر تمام طبرستان و گرگان باشد، يافت نمى‌شد. ابوالحسين احمد که پس از داعى صغير حکومت را به‌دست گرفته بود بعد از دو ماه وفات يافت. ابوالقاسم جعفر نيز بعد از يک سال به سرنوشت برادر خويش دچار شد.


در طى اين مدت امرا و سردارانى چون ماکان‌بن کاکى که پدر او در نهضت ناصر کبير به شهادت رسيده بود براى کسب نفوذ و قدرت بيشتر تلاش مى‌کردند. دخالت ايشان در امور، موجب آشفتگى و پريشانى در اوضاع حکومتى گرديده بود به‌گونه‌اى که مردم روزگار داعى صغير را آرزو مى‌نمودند (تاريخ طبرستان، ص ۲۸۶). هرچند منابع اطلاع دقيقى از چگونگى مرگ ناصران در اختيار نمى‌گذارند، ليکن مى‌توان از درگذشت نابهنگام آنها احتمال داد که بعضى از حکام و امرا در مرگ ايشان دست داشته‌اند.


پس از جعفر در اواخر سال ۳۱۲هـ. مردم با ابوعلى محمد فرزند ابوالحسين احمد بيعت کردند اما ماکان‌بن کاکى با جمعى از امرا براى به حکومت نشاندن نوهٔ دخترى خود که فرزند جعفر نيز بود هم پيمان شد (تاريخ طبرستان، ص ۲۸۶). بدين اميد که چون اسماعيل خردسال بود، عملاً امور حکومتى طبرستان را به‌دست گيرند. توطئهٔ اين عده به‌علت رشادت و زيرکى ابوعلى محمد منجر به منازعات طولانى گرديد، ولى عاقبت در چنين وضع آشفته‌اى اسماعيل نيز نتوانست، جان به سلامت ببرد و دچار سرنوشتى نظير سرنوشت پدر و عمويش شد (۳۱۵هـ).


پس از ابوعلى محمد مردم آمل بلافاصله با ابوجعفر حسن فرزند ديگر احمدبن ناصر و برادر زن داعى صغير، معروف به ”صاحب قلنسوه“ ( ”قلنسوه کلاه بزرگ را مى‌گويند“ تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، ص ۳۱۳). بيعت کردند، ليکن ماکان‌بن کاکى با اعلام حمايت از رهبرى داعى صغير به شهر آمل حمله برد. داعى صغير که نخست از پذيرفتن دعوت وى امتناع مى‌نمود، وقتى خبر غلبه ماکان را استماع کرد به سوى آمل رفت. مردم آمل به استقبال او شتافتند و بدين طريق حکومت طبرستان مجدداً در اختيار داعى صغير قرار گرفت.


اسفاربن شيرويه يکى از امراى اهل لارجان که از سوى ابوجعفر حسن بر سارى حکم مى‌راند پيش از ماکان ضد ابوجعفر حسن شوريده بود و چون داعى صغير با ماکان متوجه سارى شد او به سوى خراسان گريخت.


در سال ۳۱۶ پس از اينکه خليفه مقتدر، ابن‌ابى‌الساج حاکم ري، قزوين و زنجان را براى سرکوبى قرمطيان نواحى بحرين به کوفه فرا خواند، امير نصر سامانى از خلاء قدرت در اين نواحى استفاده کرد، به رى تاخت و حکومت آن نواحى را مجدداً به محمدبن صعلوک واگذار کرد. داعى صغير براساس سياست تهاجمى نهضت با سپاهيان بسيار ازگيل و ديلم به رى حمله برد و در مدت اندکى بر ري، قزوين، زنجان، قم و ابهر تسلط يافت (مروج‌الذهب و معادن الجوهر، ج۴، ص ۲۷۹).

سقوط حکومت علويان بر طبرستان

گسترش حکومت داعى صغير به نواحى جنوبى طبرستان و تصرف منطقه وسيعى از رى تا زنجان موجب نگرانى شديد مقتدر، خليفهٔ عباسى شد. مقتدر چون مشغول سرکوبى قرمطيان بود بلافاصله از امير نصر سامانى خواست تا براى بيرون راندن علويان از اين نواحى به اقدامى جدى مبادرت ورزد. امير نصر سامانى بهترين تدبيرى که انديشيد، حمله به طبرستان بود. امير سامانى براى نيل بدين مقصود از اسفاربن شيرويه و مردآويج زيارى که در پناه وى مى‌زيستند سود جست و سپاهيانى از خراسان در اختيار آن دو قرار داد و آنان را به سوى طبرستان اعزام کرد (الکامل فى‌التاريخ، ج۸، ص ۱۸۹. التاجى فى اخبار الدولة الديلميه، ص ۳۶. تاريخ طبرستان، ص ۲۹۲).


داعى صغير وقتى خبر حمله اسفار را شنيد، براى مقابله با او ما کان را در رى باقى گذاشته، خود با عدهٔ قليلى به طبرستان بازگشت. اسفار پيش از آنکه داعى صغير بتواند به جمع‌آورى نيرو بپردازد، بر وى هجوم آورد. در هنگامه نبرد مردآويج زيارى که از داعى به‌دليل قتل خال خويش کينه به دل داشت، با عده‌اى از ياران خويش به تعقيب داعى پرداخت و سرانجام از پشت، زوبينى بر وى پرتاب کرد و او را به قتل رساند (۳۱۶هـ). با قتل داعى صغير، ديگر علوى شاخصى در طبرستان وجود نداشت که بتواند در برابر امراى طبرستان قد علم کند و به بسيج مردم بپردازد و حکومت را در اين منطقه به‌دست گيرد. پس از چندى برخى از ايشان براى ايجاد نهضتى مجدد تلاش کردند و تا مدتى نيز در بخشى از طبرستان حکومتى هرچند محدود تشکيل دادند، ولى براى حکومت بر طبرستان توفيق چندانى به‌دست نياوردند.