فرارود در قلمرو پادشاهى يونانى - بلخى

پس از دوران سلوکيان دولت پادشاهى يوناني-بلخى (باختر) بر سرزمين‌هاى فرادريا مسلط شد. قلمرو اين پادشاهى شامل بلخ شمالى (جنوب ازبکستان و تاجيکستان کنوني) و تمامى سغد تا ناحيه تاشکند بود. على‌رغم به‌دست آوردن سکه‌هاى ضرب شده به‌وسيله حکمرانان يونانى در سرزمين‌هائى چون فرغانه و خوارزم نمى‌توان به سلطه دولت يوناني-بلخى در آن مناطق اطمينان داشت، به هر حال برترى سياسى يونانى‌ها در سرزمين فرادريا تا حدود ۱۳۰ق.م ادامه يافت (خراسان و ماوراءالنهر، ص ۱۰۲-۱۰۱).


درباره دو قرن سلطه يونان بر فرادريا نويسندگان باستان مطالب زيادى نوشته‌اند که براساس آنها مى‌توان به پيشرفت چشمگير کشاورزى و شهرسازى در آن سرزمين پى برد. در آثار مورخان باستان، پادشاهى يوناني-بلخى به ”کشور هزار شهر“ معروف بود و اين تأييدى است بر تحولات زندگى شهرى در آن دوران.


سکه‌هاى بسيارى که از شاهان يوناني-بلخى باقى مانده است داراى کيفيت هنرى درخشانى است همچنين نمونه‌هاى هنر يوناني-بلخى (به‌ويژه ساغرهاى کنده کارى شده و مجسمه‌ها) که در کاوش‌هاى باستان‌شناسى در فرادريا يافت شده به‌نحوى بارز تحت تأثير هنر هلنى است و حکايت از پيشرفت شايسته هنر در آن سرزمين دارد (خراسان و ماوراءالنهر، ص ۱۱۰-۱۰۳).

فرارود در عهد کوشانيان

حکومت يوناني-بلخى توسط ”يوچه‌ها“ ۱ از بين رفت. ”يوچه“ نامى است که نويسندگان چينى به اقوام ساکن در ”کان‌سو“ى غربى (در ترکستان چين) داده بودند. بسيارى از خاورشناسان اين قوم را با تخارها يکى مى‌دانند و مورخان قديم يونانى نيز يوچه‌ها را از تخارها و سيت (سکا)ها دانسته‌اند و بدين ترتيب اين قوم به قبايل سيت يعنى به اقوام هند و اروپائى مربوط مى‌شود. اين اقوام در سال ۱۷۶ يا ۱۷۷ق.م از هيونگ‌نو (هون)ها شکست خورده کمى بعد به طرف غرب مهاجرت کردند و در کنار رود سيحون با پادشاهى يونانى باخترى مواجه شدند (امپراطورى صحرانوردان، ص ۷۳-۶۹). حکومت پادشاهى يوناني-بلخى که به تعبير امروز در اثر کودتاهاى پى‌درپى توسط قدرتمندان حاکم به‌شدت تضعيف شده بود و از طرفى به‌عنوان يک نيروى خارجى در ميان مردم بومى هم چندان پايگاهى نداشت با ضربه نهائى و قطعى يوچه‌ها از پاى درآمد (خراسان و ماوراءالنهر، ۱۱۲-۱۱۱). يوچه‌ها که بين سال‌هاى ۱۴۰-۱۳۰ قبل از ميلاد باکتريا را از دست پادشاه يونانى ”هليکولس“ خارج کردند، بنا به گفته استرابون شامل چند قبيله بودند و ”تخارو“ هسته مرکزى آنها بود. مقارن اين احوال در ايران حکومت اشکانيان مستقر بود و از درگيرى‌هاى اردوان دوم با آنها ثابت مى‌شود که تخارها در اين ايام در باختر سکونت داشتند و نام خود را به آن سرزمين داده بودند (تخارستان، امپراطورى صحرانوردان، ص ۷۷-۶۴).


پس از گذشت بيش از دويست سال، شاهزاده‌اى از يوچه‌ها به‌نام ”چين-چين-چ‌اوئه“ از خاندان کوئي-شوانگ بر ديگر خاندان شاهى مسلط شد و خود را با عنوان کوئى شوانگ امپراطور ناميد۲ که معرف همان نام کوشان مى‌باشد.


(۱). در مورد اصل و مبداء ”يوچه‌ها“ گروسه مى‌گويد: ”چنين به‌نظر مى‌رسد که قبايل و مللى هندى و اروپائى در طليعه تاريخ به طرف خاوران روان شده و به طرف شرق اقصى پيشروى‌هاى بسيارى کرده‌اند. آنچه اين فرضيه را بيشتر قابل قبول مى‌نمايد اين است که در سيبريه غربى شايد تا ناحيه مينوسينسک قبايل و مللى قبل از ميلاد مى‌زيسته‌اند که جملگى منشعب از نژاد سيت‌ها و سارمات‌ها بوده‌اند و در دو دامنه تين‌شان از طرف فرغانه و کاشغر ... اقامت داشتند و زبان آنها ايرانى شرقى بود. ساکنين قسمت مهمى از ترکستان شرقى فعلى از هند و اروپائى‌ها بوده‌اند که از لحاظ نژاد يا در زمره ايرانيان شرقى محسوب مى‌شوند که در حدود کاشغر مى‌زيستند يا از تخارها مى‌باشند که از ”کوچا“ تا ناحيه ”کان-سو“ اقامتگاه آنها بوده است. به هر حال يوچه‌ها شاخه‌اى از اين درخت و فرعى از اين اصل بوده‌اند“ (امپراطورى صحرانوردان، ص ۷۱-۷۰).


(۲). خراسان و ماوراءالنهر، ص ۱۳۵-۱۳۴. منابع چينى ”يوئه-چى‌ها“ را که به سوتا-هيا (بلخ) حرکت کرده‌اند به پنج خاندان شاهى شامل ”هسيومي“، ”شوآنگ‌مي“ و ”کوئى‌شوآنگ“، ”هى‌هسى‌يه“ و ”تو-مي“ تقسيم مى‌کنند.


سکه‌هائى از پادشاهان کوشان در دست است، در مجموع نزديک به دويست سال حکومت آنها را نشان مى‌دهد (خراسان و ماوراءالنهر، ص ۱۳۶). با اينکه در مورد حد مرز شمالى پادشاهى کوشان نظرات گوناگونى وجود دارد، به دلايل بسيار مى‌توان پذيرفت که بخش مهمى از سرزمين واقع ميان آمودريا و سيردريا (سيحون و جيحون) کم و بيش به‌طور کامل در تمام مدتى که اين سلسله در قدرت بوده زير نظارت کوشان‌ها قرار داشته است (خراسان و ماوراءالنهر، ص ۱۳۷).


با وجود همه تلاش‌ها، هنوز تاريخ کوشان‌ها به‌درستى شناخته نشده است (غفوراف، ام و آسيموف، دانش در آسياى مرکزى در دوره کوشانيان، ص ۲۴۸). و گاهشمار تاريخى شاهان کوشانى مشخص نيست (فراي، ر.ن، ايران شرقى و آسياى مرکزي، ص ۳۰۹). در هر صورت، در دوران کوشانيان عامل اساسى زندگى اقتصادى در فرادريا متکى بر رابطه بازرگانى وسيع ميان خاور دور و سرزمين‌هاى غربى بود و جادهٔ ابريشم جاده اصلى بازرگانى محسوب مى‌شد. گسترش رفت و آمدهاى بين‌المللى شهرها را به‌صورت مراکز تجارتى بزرگى درآورده بود. پديده بسيار مهم و اساسى دوران کوشانيان گسترش مذهب بودا در آن سرزمين بود و اين گسترش در زمان پادشاهى کانيشکاى اول که از پيروان مهم اين مذهب بود شروع شد و از اين زمان آثار آن بر فرهنگ و جهان‌بينى مردم فرادريا نمودار شد (خراسان و ماوراءالنهر، ص ۱۳۸).


به‌نظر مى‌رسد همراه با آئين بودا عناصر غير دينى هندي، در قلمرو کوشانيان گسترش يافت. فراى معتقد است که رواج علم در دوره کوشانيان نه تنها در تکامل علم در آسياى مرکزى بلکه در پيشرفت علمى مشرق زمين نيز نقشى مهم داشته است (دانش در آسياى مرکزى در دوره کوشانيان، ص ۲۵۷). در حفارى‌هاى متعددى که در حيطه قلمرو کوشانيان در ماوراءالنهر صورت پذيرفته موقعيت ممتاز هنر کوشانى نمايان است. از مهم‌ترين آثار اين دوره که مى‌توان آن را به قرن اول تا دوم ميلادى نسبت داد، حجارى نقش برجسته‌اى بر سنگ است که در ”ايرتام“ در فاصله سال‌هاى ۱۹۳۶-۱۹۳۲م کشف شد. طول اين حجارى که نيم‌تنه نوازندگان زن و مرد و تقديم‌کنندگان هدايا را نشان مى‌دهد حدود ۷ متر و عرض آن ۵۰ سانتى‌متر است. حجارى ياد شده از نظر هنرى ارزش فراوان دارد و مورد تأييد همه صاحب‌نظر آثار هنرى است (خراسان و ماوراءالنهر، ص ۱۳۹).


چنانکه گفته شد همزمان با فرمانروائى کوشانيان، در ايران سلسله پارتيان (اشکانيان) استقرار داشت. تشکيل پادشاهى کوشان در مرزهاى شرقى پارتيان براى آنها دو خطر عمده در پى داشت از نظر سياسي، ايران در ميان قدرت‌هاى روم شرقى و کوشان قرار مى‌گرفت و از لحاظ اقتصادى دولت کوشان با توجه به آنکه مى‌توانست کالاهاى تجارى را از راه‌هائى خارج از قلمرو پارت‌ها عبور دهد، ضربات اقتصادى مهمى بر ايران وارد مى‌ساخت. با اين همه از آنجا که هند با ثروت‌هاى بسيار خود در نظر کوشانيان جذاب‌تر و سودمندتر از ايران بود، حمله به اين سرزمين را به تعويق انداختند. پارتيان نيز که به‌دليل درگيرى‌هاى مداوم با روم و جنگ قدرتى که در ميان سران آنها جريان داشت به‌شدت فرسوده شده بودند از حمله به سرزمين کوشانيان پرهيز مى‌کردند (گيرشمن رومن، ايران از آغاز تا اسلام ص ۳۱۰-۳۰۹).

فرارود در کشاکش ساسانيان و کوشانيان

در روزگار ساسانيان جنوب رود جيحون متعلق به ايران بود. بر اين اساس بخش بزرگى از خوارزم که در جنوب رود جيحون قرار داشت نيز جزء سرزمين ايران محسوب مى‌شد. رود جيحون در عهد ساسانيان و هروت (به رود) نام داشت و اين به احتمال زياد نامى بود معادل وخاب (وخ + آب)۱. همچنين در زمان ساسانيان ”پردري“ به زبان پهلوى با نام فرارود مشهور شد چنانکه فردوسى اين موضوع را يادآور شده است که:


اگر پهلوانى ندانى زبان
ورا (فرا) رود را ماوراءالنهر خوان۲


(۱). ايرانيان دوره ساسانى رود جيحون را وهروت (وهرود، Weh-rot) به معناى رود خوب (به رود) مى‌ناميدند. علاوه بر سبئوس ارمنى که پيروزى‌هاى بهرام چوبين را در آن سوى وهرود شرح مى‌دهد حمزه اصفهانى نيز مى‌گويد: ”اصل اسم جيحون بالفارسيه وهروت ...“ (رجوع کنید مارکوارت، ژوزف، وهرود و ارنگ، ص ۶ و ۴۳-۳۹).


(۲). اين بيت در شاهنامه‌هاى چاپى وجود ندارد اما در لغت فرس (چاپ اقبال) بيت مذکور به حکيم فردوسى منسوب شده است (رجوع کنید شهيدى مازندراني، حسين، فرهنگ شاهنامه، ص ۶۶۵).


پس از روى کار آمدن ساسانيان در ايران توجه به مسائل شرقى براى آنها اهميت خاص پيدا کرد زيرا که شاهنشاهى کوشان تهديدى مداوم براى ايران به‌شمار مى‌رفت و آنها مى‌توانستند با بستن راه تجارى ايران را از لحاظ اقتصادى تضعيف نمايند. بنابراين فتح مملکت کوشان در زمره اولين اقدامات شاپور اول قرار گرفت (ايران از آغاز تا اسلام، ص ۳۱۰-۳۰۹).


براساس کتيبه‌اى طولانى که بر ديوارهاى نقش رستم حک شده است سپاهيان شاپور شهر پيشاور پايتخت زمستانى شاهان کوشان و دره سند را تسخير کردند. آنها سپس راهى شمال شدند و پس از عبور از هندوکش ايالت بلخ را متصرف شدند پس از آن شاپور در رأس لشکريان خويش از جيحون گذشت و به سمرقند و تاشکند داخل شد و به اين ترتيب سلسله کوشان که کنيشکاى کبير آن را تأسيس کرده بود از ميان رفت. به‌جاى اين سلسله، حکومتى سرکار آمد که بر سرزمينى محدود حکومت مى‌کرد و نسبت به سلطنت ايران اظهار مودت و احترام مى‌نمود (ايران از آغاز تا اسلام، ص ۳۴۹).


در عهد کودکى شاپور دوم (۳۷۹-۳۰۹م) بود که پادشاهى کوشان از اغتشاشات داخلى ايران استفاده کرد و بعضى از اراضى اين کشور را تصرف کرد اما پس از آنکه شاپور به سن رشد رسيد عمليات ضد کوشانيان آغاز شد. اين بار شاهنشاهى کوشان کاملاً در هم شکست و سرزمين آنها به‌عنوان ايالتى جديد به ايران منضم شد و از آن پس حاکم آنجا که مقرش بلخ بود از ميان شاهزادگان ساسانى انتخاب مى‌شد و از اين طريق بود که نفوذ فرهنگى و هنرى ساسانيان در مشرق گسترش يافت (ايران از آغاز تا اسلام، ص ۳۵۴-۳۵۳).