شورش اميراسماعيل

براساس قرارداد ميان اميرنصر و اسماعيل لازم بود که سالانه مبلغ پانصد هزار درهم از درآمد بخارا براى اميرنصر ارسال شود. اما اسماعيل به بهانه آنکه درآمد بخارا در نبردهاى او با ياغيان و متجاوزان، صرف شده است، از ارسال اموال مقرر به سمرقند خوددارى کرد. اميرنصر که اين کار را نوعى سرپيچى از سوى اسماعيل قلمداد کرد براى سرکوب او به تهيه سپاه اقدام نمود. وى با فراخوانى برادرانش ابوالاشعث که حکومت فرغانه را به‌عهده داشت و ابويوسف که بر شاش-چاچ حکومت مى‌کرد آماده نبرد با اسماعيل شد (تاريخ بخارا، ص ۱۱۳-۱۱۲). البته علاوه بر اين موضوع، اميرنصر از روابط دوستانه‌اى که بدون اجازه او ميان اسماعيل و حاکم خراسان (رافع‌بن هرثمه) برقرار شده بود، نگرانى داشت( عبدالله يف، سعدالله؛ اميراسماعيل ساماني، ص ۵۲). در اين مورد ابن‌خلدون با ارائه اطلاعاتى ارزنده نوشته است که:


عبدالله يف (در کتاب مذکور همان صفحه) نوشته است که ارتباط مستقيم اميراسماعيل و رافع ”به نحوى معناى سرکشى از اطاعت به حاکم ماوراءالنهر و نمايش استقلال را نيز افاده مى‌کرد“.


پس اسماعيل با رافع‌بن هرثمه باب مکاتبات بگشود و از او خواست که اعمال خوارزم را بدو دهد. رافع نيز چنين کرد و اين امر سبب شد که ميان اسماعيل و برادر او نصر اختلاف پدد آيد (تاريخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۴۷۸).


در سال ۲۷۲ق اميرنصر سامانى در رأس سپاهيان بسيار به جانب بخارا حرکت کرد ولى اسماعيل آن شهر را به‌سوى ”فرب“ ۱ ترک نمود. در حالى‌که اميرنصر در تعقيب اسماعيل به ”بيکند“ رسيده و در آنجا اقامت گزيده بود اميراسماعيل از رافع‌بن هرثمه براى روياروئى با برادر خود اميرنصر کمک خواست. رافع در رأس سپاهيان خويش از رود جيحون (که در آن هنگام يخ زده بود) عبور کرد و ”اميراسماعيل با رافع اتفاق کردند که روند و سمرقند را بگيرند“ (تاريخ بخارا، ص ۱۱۴). اميرنصر با دريافت اين خبر با عجله به طوايس رفت تا از ورود اسماعيل و رافع به سمرقند جلوگيرى کند در اين حال اسماعيل و رافع راه بيابان را در پيش گرفتند و از آنجا که در آن زمان همه روستاهاى بخارا در تصرف اميرنصر بود سپاهيان رافع و اسماعيل در بيابان با کمبود جدى علوفه و طعام روبه‌رو شده و جمعى بسيار از آنان از گرسنگى هلاک شدند (تاريخ بخارا، ص ۱۱۴). از سوى ديگر اميرنصر با ارسال نامه‌اى براى فرزند خود احمد که در سمرقند اقامت داشت از وى خواست تا غازيان سغد را براى نبرد با اسماعيل فراخواند. با آنکه اهل ولايت اميراسماعيل را علف ندادند و گفتند که اينها خارجيان هستند ما را حلال نباشد نصرت دادن ايشان (تاريخ بخارا، ص ۱۱۴) اما مسلم بود که اميرنصر از اتحاد رافع و اسماعيل واهمه داشت.


۱. در کتاب حدودالعالم (ص ۳۳۰) راجع به فرب (فربر) چنين آمده است: ”شهرکى است بر لب جيحون و ميررود آنجا نشيند و اندر ميان بيان است“.


کمى بعد اميرنصر به‌سوى کرمينه رفت و رافع و اسماعيل او را تعقيب کردند. در اين حال، شخصى به رافع ياد‌آورى کرد در موقعيتى که وى از سرزمين خود دور افتاده است اگر اميرنصر و اميراسماعيل با يکديگر سازش کرده بر ضد او اقدام کنند درمانده خواهد شد۲. رافع که از اين سخن در هراس افتاد با اعزام سفيرى به‌سوى اميرنصر به وى پيغام داد که وى نه براى جنگ بلکه با هدف برقرارى صلح ميان او و برادر او اسماعيل آمده است. اميرنصر با خوشحالى از اين پيشنهاد استقبال کرد. بدين ترتيب بود که با ميانجيگرى رافع‌بن هرثمه در سال ۲۷۳ق ميان اميرنصر و اسماعيل پيمان صلحى بسته شد که بر مبناى آن مقرر گرديد ”امير کسى ديگر بود بخارا و اميراسماعيل عامل خراج بود و اموال ديوان و خطبه به نام وى نبود و هرسالى پانصد هزار درم بدهد“ (تاريخ بخارا، ص ۱۱۵).


(۲). تاريخ بخارا، ص ۱۱۴. بنا به نوشته ابن اثير شخصى که رافع را از احتمال سازش اميرنصر و اميراسماعيل در هراس افکند، حمويةبن على (از سرداران اميراسماعيل) بود. وى خود علت اين اقدام را چنين بيان کرده است که من با خويشتن فکر کردم و گفتم اميراسماعيل با کمک رافع بر برادرش پيروز گردد، احتمال دارد که رافع پس از پيروزى به انديشه افتد که اسماعيل را هم از بين ببرد و بدين ترتيب خود بر تمام ماوراءالنهر مسلط شود و اگر هم او را نگيرد و با اسماعيل در دوستى صادق باشد اسماعيل بايد براى اين حمايتى که رافع از او نموده پيوسته از وى فرمانبردارى نمايد و دستورات گوناگون او را بپذيرد ... (کامل، ج۱۲، ص ۱۳۵).


پس از انجام اين قرارداد اميرنصر برادر ديگرش اسحاق‌بن احمد را به اميرى بخارا تعيين کرد و اميراسماعيل در اين حال چاره‌اى جز ابراز رضايت نداشت. پس از انجام اين امور اميرنصر به سمرقند رفت و رافع‌بن هرثمه به خراسان بازگشت ليکن اميراسماعيل بعد از بازگشت به بخارا بار ديگر از اجراء قرارداد صلح سرباز زد و خراج مقرر را براى اميرنصر ارسال نکرد. در واکنش به اين اقدام، اميرنصر با ارسال نامه‌اى براى رفع که اجراء مفاد عهدنامه صلح را ضمانت کرده بود تخلف اميراسماعيل را يادآور شد رافع نيز طى نامه‌اى به اسماعيل، لزوم اجراء مفاد قرارداد صلح با اميرنصر را به وى گوشزد کرد، اما اميراسماعيل به آن توجهى نکرد (تاريخ بخارا، ص ۱۱۵). اين موضوع بار ديگر موجب شعله‌ور شدن آتش جنگ گرديد. اين بار نيز اميرنصر پس از تهيه قوا براى نبرد به بخارا روى آورد و پس از چند جنگ مقدماتى نبرد نهائى ميان طرفين در ماه جمادى‌الآخر سال ۲۷۵ در روستاى ”وازبدين“ روى داد. در اين جنگ اسماعيل پيروز شد با اين حال اميراسماعيل جمعى از خوارزميان لشکر خويش را که در صدد دستگيرى اميرنصر بودند از اطراف او دور ساخت و از اسب فرود آمد و رکاب او را بوسه داد و گفت: ”يا امير حکم خداى اين بود که مرا بر تو بيرون آورد ...“ (تاريخ بخارا، ۱۱۷-۱۱۵). اسماعيل در پاسخ به اميرنصر که از نافرمانى وى گله داشت، ضمن اقرار به اشتباه خويش، تقاضاى عفو نمود و خطاب به برادر گفت يا امير صواب آن است که زود به مقر عز خويش بازگردى پيش از آنکه اين خبر آنجا رسد و رعيت بشورند در ميان ماوراءالنهر (تاريخ بخارا، ص ۱۱۷).