از آنجا که امير احمدبن اسد کمى قبل از مرگ خويش در سال ۲۵۰ق امور حکومت جانشين خود (نصر) را سامان بخشيده بود، امارت اميرنصر (۲۷۹-۲۵۰ق) با مشکل خاصى مواجه نشد. وى سمرقند را به‌عنوان مرکز حکومت خويش انتخاب کرد و ساير برادران را به حکومت نواحى مختلف ماوراءالنهر مأمور ساخت. در اين زمان حکومت طاهريان در خراسان در سراشيبى زوال بود، با اين همه ماوراءالنهر جزئى از خراسان به‌شمار مى‌رفت و فرمانرواى آن به‌صورت رسمى از سوى امير طاهرى منصوب مى‌شد. در سال ۲۵۹ق يعقوب ليث با تصرف نيشابور پايتخت طاهريان، امير محمدبن طاهر را به اسارت درآورد و به حکومت طاهريان پايان داد (تاريخ سيستان، ص ۲۱۹). يعقوب ليث که انديشه روياروئى با خلافت عباسى را در سر داشت، عبور از رود جيحون و ورود به ماوراءالنهر را کارى خردمندانه ندانست۱ شايد هم استحکام حکومت اميرنصر سامانى در آن سرزمين يعقوب را از آن اقدام برحذر مى‌داشت. در چنين احوالى خليفه نيز براى مهار قدرت يعقوب ليث بهتر آن ديد که به تقويت اميرنصر همت گمارد. از اين‌رو منشور (فرمان) امارت ماوراءالنهر را که امراى سامانى پيش از آن از سوى حاکم خراسان دريافت مى‌کردند مستقيماً براى امير نصر ارسال نمود. طبرى ذيل وقايع مربوط به سال ۲۶۱ق از انتصاب اميرنصر به حکومت ماوراءالنهر و ارسال فرمان حکومت وى توسط خليفه عباسى ياد کرده است (تاريخ طبري، ج۱۵، ص ۶۴-۴۶).


(۱). براى دريافت اطلاعات تفصيلى در اين مورد رجوع کنيد به: فروزاني، سيدابوالقاسم، خدعه عباسيان در سقوط صفاريان، ص ۱۱-۱۰.


ابن اثير مفهوم گزارش طبرى را به‌خوبى روشن نموده، مى‌گويد منظور طبرى از اينکه اميرنصر در سال ۲۶۱ق به حکومت ماوراءالنهر رسيد اين است که فرمان امارت او در آن سال از سوى خليفه ارسال شد وگرنه قبل از آن تاريخ اميرنصر از سوى امراى خراسان (طاهريان) بر ماوراءالنهر حکومت داشت (کامل، ج۱۲، ص ۱۳۴). اعطاء منشور امارت ماوراءالنهر از جانب خليفه براى سامانيان امتيازى بزرگ محسوب مى‌شد. در واقع پس از سقوط طاهريان، با اين فرمان خليفه، سامانيان وارد مرحله‌اى تازه از حيات سياسى خويش شدند.

اميرنصر و اسماعيل

نظر به اينکه اختلافات و درگيرى‌هاى اميرنصر با برادرش اسماعيل از وقايع مهم و سرنوشت‌ساز دوران امارت او محسوب مى‌شود، براى روشن شدن موضوع، لازم است ابتدا به نحوه قدرت‌يابى اسماعيل در بخارا بپردازيم. به‌دليل خلاء قدرت حاصل از سقوط طاهريان، شورش‌ها و درگيرى‌هائى در بخارا روى داد که به قتل مردمان بسيار و غارت اموال منجر شد. اين موضوع رئيس روحانى و فقيه بزرگ بخارا ابوعبدالله‌بن ابى حفص را وادار کرد که از اميرنصر يارى بخواهد. وى با ارسال نامه‌اى براى اميرنصر از او تقاضا کرد تا برادر خود اسماعيل را براى حکومت بر بخارا بدان ناحيه اعزام کند. اميرنصر با پذيرش درخواست فقيه ابوعبدالله‌بن ابى حفص، برادر خويش اسماعيل را در سال ۲۶۰ به‌سوى بخارا فرستاد. اسماعيل که لشکر قابل توجهى همراه نداشت پس از ورود به کرمينه در حوالى بخارا در تصميم خود براى ورود به آن شهر مردد شد ولى پس از آنکه فقيه ابوعبدالله به همراه اشراف بخارا براى استقبال از اسماعيل به کرمينه وارد شدند ترديد اسماعيل از بين رفت (تاريخ بخارا، ص ۱۰۹-۱۰۶) در تاريخ بخارا آمده است:


دانست که ابوعبدالله هرچه کند اهل شهر، آن را باطل نتوانند کردن. عزم قوى گردانيد. ابوعبدالله او را بسيار مدح‌ها گفت و دل وى قوى گردانيد چون او را به شهر اندر آوردند معظم و مکرم داشتند و فرمود تا اهل شهر زر و سيم بسيار بر وى نثار کردند (تاريخ بخارا، ص ۱۰۹).


اولين اقدام اسماعيل پس از ورود به شهر بخارا دستگيرى حسين‌بن محمد الخوارجى بود. لازم به توضيح است که اسماعيل در هنگام اقامت خود در کرمينه از طريق سفيران خويش با حسين‌بن محمد خوارجى که بر شهر بخارا مسلط بود گفتگوهائى انجام داد. نتيجه اين گفتگوها، توافق بر سر اين مسئله بود که اسماعيل بود که اسماعيل امير بخارا باشد و حسين‌بن محمد خوارجى نايب يا قائم مقام او گردد (تاريخ بخارا، ص ۱۰۸). براساس اين معاهده، اميراسماعيل سامانى فرمانى نيابت حکومت بخارا را به نام خوارجى صادر کرد و براى او علم و خلعت فرستاد. حسين خوارجى را با اين علم و خلعت در شهر بخارا و در ميان شادى مردم گرداندند و سه روز پس از آن در نماز آدينه ”خطبه به نام نصربن احمد خواندند و نام يعقوب ليث از خطبه بيفکندند پيش از اندر آمدن اميراسماعيل به بخارا“ (تاريخ بخارا، ص ۱۰۸).


اميراسماعيل پس از آنکه حسين خوارجى را که پيش از آن به اجبار به‌عنوان قائم مقام خويش معرفى کرده بود حبس کرد بر امور بخارا مسلط شد. وى پس از مدتى اقامت در بخارا برادرش ابوزکريا يحيى‌بن احمد را به نيابت خود در آن شهر باقى گذاشت و خود به‌سوى سمرقند رفت. معلوم نيست انگيزه اين اقدام چه بوده است اما اين نکته مسلم است که اين کار بى‌اجازه اميرنصر صورت پذيرفت و موجبات خشم وى را فراهم کرد با اين همه اميرنصر پس از سيزده ماه سرگردانى با اسماعيل به شفاعت بزرگان دربار خويش اسماعيل را به بخارا بازگردانيد. اين در حالى‌ بود که اميرنصر همچنان آثار عصيان را در چهره اسماعيل مشاهده مى‌کرد.


اسماعيل بعد از ورود به بخارا با اوضاع نابسامان آنجا مواجه شد زيرا در غياب او راهزنان و اوباشان در ناحيه بخارا قدرت پيدا کرده بودند و يکى از سران ياغى چهارهزار تن از دزدان را تحت امر خويش گرفته بود و آنان را به غارت اموال مردم مى‌گماشت (تاريخ بخارا، ص ۱۱۱-۱۱۰).


اميراسماعيل با مشاهده اين احوال حسين‌بن معلا را که صاحب شرط (رئيس نيروى انتظامي) بود به مقابله با راهزنان فرستاد. وى با يارى بزرگان بخارا بر دزدان و اوباش چيره شد و رئيس آنان را به قتل رساند و جمعى را به اسارت درآورد و آنان را به سمرقند فرستاد. پس از اين واقعه، حسين‌بن طاهر الطائى با دو هزار تن از سپاهيان خويش از خوارزم به‌سوى بخارا يورش آورد در اين هنگام اميراسماعيل شخصاً به مقابله با حسين‌بن طاهر شتافت و پس از نبردى سنگين، وى و لشکريانش را متوارى ساخت. با وجود اين پيروزى‌ها اميراسماعيل هنوز موقعيت خود را در بخارا چندان مستحکم نمى‌ديد زيرا براى او معلوم بود که او را با مهتران بخارا چندان حرمتى زيادت نيست و به چشم ايشان هيبتى نيست (تاريخ بخارا، ص ۱۱۲). اين مهتران بخارا چه کسانى بودند که اميراسماعيل وجود ايشان را مانع استقرار سلطه خويش بر آن سرزمين مى‌دانست؟ به نوشته تاريخ بخارا اين جماعت اميران بخارا بودند پيش از امير اسماعيل ابو محمد بخار خدات، خود پادشاه بخارا بود و ابوحاتم يسارى به غايت توانگر بود و به سبب مال بسيار ايشان را طاعت نداشتى (تاريخ بخارا، ص ۱۱۲).


اميراسماعيل براى حل اين مشکل از يک‌سو، بزرگان بخارا را به‌عنوان عذرخواهى از جانب خويش به سمرقند اعزام کرد و از سوى ديگر از برادرش اميرنصر درخواست کرد که ايشان را در آن شهر بازداشت کند تا وى بتواند بر امور بخارا مسلط شود. با اين تدبير، اميراسماعيل قدرت خود را در بخارا استوار کرد و پس از اطمينان از استحکام پايه‌هاى حکومت خود بزرگان بخارا را به آن شهر بازگرداند (تاريخ بخارا، ص ۱۱۳-۱۱۲).