پس از دستگيرى عبدالملک و خاندان سامانى يکى از برادران اميرعبدالملک به نام ابو ابراهيم اسماعيل، موفق به فرار شد. وى مدت کوتاهى مخفيانه در بخارا به سر برد و پس از آن به‌طور ناشناس به خوارزم رفت و علم طغيان برافراشت. در آنجا عده‌اى از بزرگان دولت سامانى به ابوابراهيم اسماعيل که به منتصر ملقب شده بود روى آوردند و ارسلان بالو به سپهسالارى لشکر او انتخاب شد. ارسلان بالو از جانب منتصر سامانى به بخارا جائى که جعفر تگين از سوى ايلک قراخانى در آنجا حکومت مى‌کرد تاخت و جعفر تگين و جمعى ديگر از امراى او را اسير کرده به جرجانيه پايتخت خوارزم فرستاد. وى در تعقيب فراريان تا حدود سمرقند پيش رفت و تگين‌خان شحنه سمرقند را شکست داد (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۸۶-۱۸۴). پس از آن منتصر به بخارا بازگشت ”اهل بخارا به قدوم او شادمانگى نمودند و يکديگر را تهنيت مى‌کردند“ (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۸۶). ايلک با اطلاع از اين واقعه تصميم گرفت بار ديگر به ماوراءالنهر لشکرکشى کند اما منتصر و همراهان او به خراسان عقب نشستند. در آن حال در نيشابور اميرنصر برادر سلطان محمود حکومت داشت. وى از روبه‌رو شدن با منتصر خوددارى کرد و از نيشابور به هرات رفت. سلطان محمود پس از آگاهى بر اين موضوع به‌سوى نيشابور رفت و منتصر آن شهر را ترک و به ”اسفراين“ (اسفراين شهرى کوچک در ولايت نيشابور است، خراسان بزرگ، ص ۲۱۰) عزيمت کرد (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۸۶-۱۸۷).

اتحاد منتصر با ابوالقاسم سيمجورى

در زمان اقامت سلطان محمود در نيشابور غلامان ترک او شورش کردند و جمعى از آنها از ترس تنبيه فرار کرده به منتصر پيوستند. در اين غوغا ابوالقاسم سيمجورى نيز فرصت يافت و از نزد محمود فرار کرد و به خدمت منتصر درآمد (زين‌الاخبار، ص ۳۸۵). منتصر پس از آن به اتفاق همراهان خويش و ابوالقاسم سيمجورى براى دريافت کمک نظامى به نزد قابوس وشمگير رفت. با توجه به اوضاع نابسامان حکومت آل‌بويه (پس از مرگ فخرالدوله به سال ۳۸۷ق) قابوس به منتصر توصيه کرد که ابتدا قلمرو آل‌بويه را تصرف کند (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۸۷).


منتصر در حالى‌که پسران قابوس نيز او را همراهى مى‌کردند به‌سوى رى لشکر کشيد. در آنجا بزرگان دربار آل‌بويه، امراى منتصر را با رشوه فريفتند و آنها وى را از حمله به رى بازداشتند (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۸۸-۱۸۷).


بار ديگر منتصر به‌سوى نيشابور به راه افتاد و پس از آنکه اميرنصر (برادر سلطان محمود) شهر را ترک کرد، منتصر نيشابور را تصرف نمود (شوال ۳۹۱). پس از اين واقعه سلطان محمود حاجب آلتونتاش را به کمک اميرنصر فرستاد و آن دو، سپاه منتصر را شکست داده، او را مجبور به ترک نيشابور کردند. منتصر سپس به حدود گرگان رفت اما قابوس او را از آنجا دور کرد (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۸۹-۱۸۸). در اين هنگام منتصر ارسلان بالو را به‌دليل استيلاى زياد در امور به قتل رساند (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۸۹ و تاريخ گزيده ص ۳۸۸) و با کمک‌هاى قابل توجهى که از حکمران سرخس گرفته بود با سپاه اميرنصر غزنوى در افتاد (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۹۰-۱۸۹) و شکست خورد و در اين معرکه ابوالقاسم سيمجورى و توز تاش حاجب گرفتار سپاه غزنوى شدند۱.


(۱). زين‌الاخبار، ص ۳۸۳-۳۸۲ و ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۹۰ و تاريخ گزيده ص ۳۸۹ و تاريخ ابن خلدون، ج۳، ص ۵۱۵. در منبع اخير نام برادر محمود غزنوى به اشتباه منصور نوشته شده است.

منتصر و ترکان غز

پس از اين شکست منتصر مدتى در مناطق مختلف سرگردان بود و سرانجام به قلمرو ترکان غز رفت (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۹۲). وى با همراهى ترکان غز بار ديگر با ايلک خان درافتاد و موفقيت‌هائى چشمگير به‌دست آورد و شبيخونى سخت بر لشکريان ايلک وارد آورد. از آنجا که بر ترکان غز و هوادارى آنها اعتمادى نبود بار ديگر منتصر به خراسان بازگشت ولى توفيقى حاصل نکرد. وى در هجوم به بخارا و نبرد با شحنه آن شهر موفقيت‌هائى به‌دست آورد. در همين احوال پسر علمدار که سپهسالار سمرقند بود به هوادارى از منتصر قيام کرد و با سه هزار تن از سپاهيان خويش به او پيوست. همچنين بزرگان سمرقند سيصد نفر غلام ترک با اموال بسيار در اختيار منتصر قرار دادند و جمعى از سپاهيان غز نيز به او پيوستند. منتصر با نيروى جديد موفق شد در شعبان سال ۳۹۴ بار ديگر ايلک‌خان را که به نبرد با او آمده بود متوارى سازد. ايلک پس از اين شکست به ترکستان رفت و پس از جمع‌آورى سپاه به منتصر روى آورد و با او به جنگ پرداخت. کمى قبل از جنگ، سپاهيان غز که اموالى بسيار از لشکر ايلک به غنيمت برده بودند از منتصر جدا شدند؛ همچنين در جريان جنگ يکى از سران سپاه منتصر که ابوالحسن طاق نام داشت با پنج‌هزار نفر از لشکريان به ايلک پيوست. در اين جنگ منتصر شکست خورد و مجبور به فرار شد (ترجمه تاريخ يميني، ۱۹۷-۱۹۳).

قتل منتصر

منتصر پس از اين شکست بار ديگر براى گردآورى سپاه به خراسان رفت؛ ”اما هرکجا روى مى‌تافت اژدهاى آفت دندان باز کرده مى‌يافت و به هرجانب که مى‌شتافت شير محنت چنگال تيز کرده پذيره مى‌ديد“ (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۹۷). دلاور مرد سامانى پس از کوشش‌هائى نافرجام سرانجام در ربيع‌الاول سال ۳۹۵ در ولايت ”مايمرغ“۱ به‌دست اعراب ”بنى‌بهيج“۲ کشته شد۳ و ”يکبارگى شعله آل سامان فرو مرد و کوکب دولت ايشان ساقط شد“ (ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۹۹).


(۱). مايمرغ نام روستائى در جنوب سمرقند بوده که به‌دليل کثرت دهکده‌ها و درختان و محصولات کشاورزى ممتاز بود (جغرافياى تاريخى سرزمين‌هاى خلافت شرقي، ص ۴۹۵).


(۲). اعراب بنى‌بهيج قبيله‌اى از اعراب بيابان‌نشين بودند که در نزديک مرو در قلمرو محمود سکونت داشتند. شيخ اين قبيله که خالد نام داشت و به ابن بهيج و کورموش معروف بود بنا به خواست ”ماه روي“ که از سوى سلطان محمود بر آنها حکومت داشت محرک قتل منتصر شد (تاريخ مردم ايران از پايان ساسانيان تا پايان آل‌بويه، ص ۲۲۵).


(۳). ترجمه تاريخ يميني، ص ۱۹۸-۱۹۲ و تاريخ گزيده ص ۳۸۹. راجع به اين شاهزاده دلير، ملازاده مى‌گويد: ”شب و روز بر اسب بودى و لباس او قباى زندنيجى بود و اکثر عمر او در گريختن و آويختن به سر شد“. وى که از استعداد شاعرى نيز بهره داشته خطاب به نديمان او که او را به تهيه وسايل تجمل و عيش و عشرت فرامى‌خواندند گفته است:


گويند مرا چون سلب خوب نسازى مأوى گه آراسته و فرش ملون
با نعره گردان چه کنم لحن مغنى با بويه اسبان چه کنم مجلس گلشن
جوش مى و نوش لب ساقى به چه کارست جوشيدن خون بايد بر عبيه دشمن
اسپست و سلاحست مرا بزمگه و باغ تيرست و کمان‌ست مرا لاله و سوسن


بدين ترتيب بود که دولت ايرانى تبار سامانى برافتاد و قلمرو آن سلسله ميان قراخانيان (آل افراسياب) و غزنويان (آل سبکتگين) تقسيم شد۴ اما نام نيک سامانيان و کارگزاران روشن‌رأى آنها در پرتو تلاش‌هاى آگاهانه در ايجاد و گسترش فرهنگ ايراني-اسلامى جاويد ماند.


(۴). پس از برافتادن سامانيان محمود غزنوى با ارسال نامه‌اى براى ايلک‌خان ضمن اظهار دوستى پيغام که ”اکنون بايد که ميان ما عهدى باشد و حدى ميان هر دو مملکت پيدا باشد“ ايلک خان اين پيشنهاد را به گرمى پذيرفت و نمايندگان دو طرف طى مذاکراتى که حدود دو ماه به طول انجاميد ”بدان قرار دادند که هرچه از اين طرف جيحون است سلطان را باشد تا مملکت خوارزم يکجا و خوارزم ايل نبود اما ايلک‌خان گفت که اگر توانى بگير و هرچه از آن سوى جيحون باشد همه ايلک را ...“ (مجمع‌الانساب، ص ۴۹).