پس از مرگ منصور، فرزند سيزده ساله او نوح به حکومت رسيد (۳۸۷-۲۶۵ق، الکامل فى تاريخ، ج۷، ص ۳۶۷). وى براى استحکام قدرت خويش با بزرگان قدرتمند لشکرى و کشورى مناسباتى دوستانه برقرار کرد (زين‌الاخبار، ص ۳۶۱) و در اين ميان ايجاد ارتباط صميمانه با ابوالحسن سيمجورى که سپهسالار خراسان و مردى صاحب نفوذ بود براى اميرنوح سامانى اهميتى بسزا داشت. بر اين اساس وى با ارسال نامه‌اى توسط نماينده‌ او به نزد ابوالحسن سيمجورى در نيشابور وى را به ناصرالدوله ملقب کرد و ولايت‌هاى تحت حکومت او را افزايش داد. اميرنوح همچنين براى ايجاد روابط هرچه نزديک‌تر با ابوالحسن سيمجوري، دختر وى را ينز خواستگارى کرد. ناصرالدوله ابوالحسن سيمجورى نماينده اميرنوح را به گرمى پذيرفت و يکى از دختران خويش را براى اميرنوح نامزد کرد (زين‌الاخبار، ص ۳۶۲-۳۶۱).


کمى بعد اميرنوح مصمم شد که عبدالله جيهانى را از وزارت برکنار کند و ابوالحسين عتبى را به آن مقام بگمارد. در اين حال جمعى از بزرگان دربار به اميرنوح يادآورى کردند که:


رسم ملوک ماضى آن بوده است که با اسفهسالاران بزرگ درين باب مشورت مى‌کردند ... و ابوالحسن سيمجورى پير و مقدم اين دولت است و درين باب از وى مشورت بايد خواست (عوفى سديد‌الدين محمد، جوامع‌الحکايات و لوامع الروايات، ص ۶۸۷).


اميرنوح براى کسب اطلاع از نظر سپهسالار ابوالحسن سيمجورى در باب انتخاب وزير جديد نامه‌اى به وى نوشت، اما ابوالحسن سيمجورى ضمن اقرار به فضل و کمال ابوالحسين عتبي، او را به لحاظ جوانى متناسب براى امر وزارت ندانست و پيشنهاد کرد که آن مقام را همچنان در اختيار عبدالله جيهانى قرار دهند۱.


(۱). ابوالحسن سيمجور خطاب به امير سامانى متذکر شده بود که ”وزارت منصبى بزرگ است و شغلى خطير و نظام ملک و فراغ لشکر و رعيت بدان متعلق مى‌باشد و متقلد اين شغل مردى پير تجربه يافته بايد و عبدالله جيهانى پيرى قوى تدبير است و درين خاندان حقوق خدمت دارد و حسين عتبى اگرچه مردى کامل و فاضل است اما جوان است اگر آن شغل مهم بر عبدالله مقرر دارند همانا به صواب نزديک‌تر باشد“ (جوامع الحکايات و لوامع الروايات، ص ۶۸۷).

عزل سپهسالار ابوالحسن سيمجورى و پيامدهاى آن

اميرنوح سامانى توصيه ابوالحسين سيمجورى را ناديده گرفت و ابوالحسين عتبى را به وزارت گماشت. در اين ميان عتبى از ابوالحسن سيمجورى رنجيده خاطر گرديد و پس از کسب مقام وزارت به بدگوئى و تضعيف موقعيت ابوالحسن سيمجورى پرداخت و سرانجام به تحريک او امير ساماني، سپهسالار ابوالحسن سيمجورى را از مقام خويش بر کنار کرد و حسام‌الدوله ابوالعباس تاش را سپهسالارى داد (ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۵). مهم‌تر آنکه احمد فارس فرستاده دربار بخارا به توصيه ابوالحسين عتبى فرمان عزل ابوالحسن سيمجورى را در حالى قرائت کرد که او در ميان بزرگان و قاضيان خراسان به رسيدگى به شکايات مشغول بود. ابوالحسن پس از مشاهده اين حرکت توهين‌آميز اظهار داشت: ”ما را ضرورتى نيست تحمل سفاهت عتبى کردن و مرا خود مطاوعت آل سامان چه حاجت؟“ (جوامع‌الحکايات و لوامع‌الروايات، ص ۶۸۹). وى در ادامه بيانات معترضانه خود با خشم تمام گفت: ”والى خراسان منم و سپهسالار بوعلى است پسر من والله که من ستاره به روز بديشان نمايم“ (زين‌الاخبار، ص ۳۶۲).


پس از اين واقعه ابوالحسين عتبى از سرانجام کار خويش نگران و از طغيان ابوالحسن سيمجورى در هراس بود اما ابوالحسن سيمجورى که از سرانجام متمردينى چون ابوعلى چغانى و ابومنصور عبدالرزاق طوسى پند گرفته بود از اقدام به شورش خوددارى کرد. وى فرزندان و وابستگان خويش را به آرامش فراخواند و از فرستاده دربار بخارا درخواست کرد که آزردگى او را از آن رفتار وهن‌آور به اطلاع اميرنوح برساند (جوامع‌الحکايت و لوامع الروايات، ص ۶۹۰-۶۸۹). در هر حال ابوالحسن سيمجورى به برکنارى خويش از مقام سپهسالارى خراسان تن در داد و به قول عوفى ”اول وهن در مملکت سامانيان از وى بود“ (جوامع‌الحکايت و لوامع الروايات، ص ۶۹۰). ابوالحسن سيمجورى پس از آن نيشابور را به‌سوى قهستان که اقطاع موروثى سيمجوريان بود ترک کرد (ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۶، سال ۳۷۱ق).

اميرنوح سامانى و اميرخلف صفارى

چنانکه در ضمن حوادث اواخر ايام امارت اميرمنصور گفته شد اميرخلف صفارى پس از آنکه با يارى سامانيان بر مخالفان خويش چيره شد از انجام تعهدات خود نسبت به سامانيان سرپيچى کرد. اميرنوح کمى پس از استقرار بر تخت حکومت، براى سرکوب اميرخلف نيروى نظامى قابل توجهى در اختيار حسين‌بن طاهر (که به سامانيان پناهنده شده بود) قرار داد. در نبردى سهمگين که در آغاز سال ۳۶۹ق در ”گوين“ (يکى از روستاهاى سيستان) ميان اميرخلف و طاهر روى داد، اميرخلف ناچار شد به طرف زرنج عقب‌نشينى کند (تاريخ سيستان، ص ۳۳۷-۳۳۶). سپاهيان طاهر پس از ورود به پايتخت، اميرخلف را در قلعه مستحکم ارگ زرنج به محاصره درآوردند (ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۳). اميرخلف در آن قلعه حدود سه سال مقاومت کرد و به دستور اميرنوح سامانى پيوسته نيروهاى جديدى به سيستان اعزام مى‌شد (تاريخ سيستان، ص ۳۳۷). اما اميرخلف با سرسختى تمام به مقاومت خويش ادامه مى‌داد و با انواع شگردها، موجب هراس محاصره‌کنندگان ارگ مى‌شد۱. در مدت طولانى محاصره ارگ بسيارى از نيروهاى نظامى سامانى و سران آنها از ميان رفتند (تاريخ سيستان، ص ۳۳۷) و در اين نبرد فرسايشي، نيروى نظامى و توان اقتصادى دولت سامانى صدمات بسيارى را متحمل شد. از آن مهم‌تر، اين ناتوانى حيثيت و اعتبار سامانيان را مورد ترديد قرار داد و آثار و ضعف و امارت عجز لشکر خراسان شايع و منتشر گشت و رونق سامانيان زان پس روى در نقصان آورد و نظام کارها گسسته شد(ترجمه تاريخى يميني، ص ۴۴).


(۱). براى مثال ”سبوها پر مار و کژدم از فلاخن منجنيق بديشان مى‌انداخت و از مأمن ايشان مکمن مى‌ساخت و شبها به شبيخون برايشان مى‌تاخت“ (ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۴).


آنچه در اين ميان اميرخلف را يارى مى‌کرد، سهل‌انگارى‌هاى سپهسالار ابوالحسن سيمجور بود. وى که از يک‌سو با اميرخلف دوستى داشت و از جانب ديگر از انتصاب ابوالحسين عتبى به مقام وزارت از اميرنوح آزرده بود در سرکوب اميرخلف تلاش چندانى به‌کار نبرد. اميرنوح با ارسال نامه‌اى براى ابوالحسن سيمجور از او خواست که اتباع خويش را به کمک حسين‌بن طاهر و براى نبرد با خلف‌بن احمد صفارى به سيستان گسيل کند (زين‌الاخبار، ص ۳۶۴). پيرو اين دستورابوالحسن سيمجورى نيروهاى وابسته به خود را در اختيار فرزند او ابوعلى سيمجورى قرار داد و او را به کمک حسين‌بن طاهر به سيستان فرستاد. هرچند ابوعلى سيمجورى در نبرد با اميرخلف پيروزى‌هائى به‌دست آورد (زين‌الاخبار، ص ۳۶۵-۳۶۴) با اين حال حسين‌بن طاهر که تحت حمايت سامانيان بود موفق به شکست قطعى اميرخلف نشد. اين موضوع مسلماً براى ابوالحسن سيمجور که از دور روند احوال را پيگيرى مى‌کرد، خوشايند بود.


از آنجا که محاصره درازمدت اميرخلف مشکل بزرگى براى سامانيان شده بود، دربار بخارا صلاح در آن ديد که از سپهسالار معزول ابوالحسن سيمجورى که با اميرخلف دوست بود بخواهد که شخصاً به سيستان برود و آن مسئله بغرنج را به قوه کياست خويش حل کند و سپاه سامانى را از آن ورطه هولناک بيرون کشد (ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۶). براى انجام اين مهم، ابوالحسن سيمجورى به سيستان رفت و از آنجا که ميان ابوالحسن سيمجورى و اميرخلف روابط دوستانه‌اى برقرار بود، ابوالحسن سيمجورى مخفيانه نمايندگى به نزد اميرخلف فرستاد و به او پيشنهاد کرد که به‌صورت موقت از ارگ زرنج خار شود تا وى (ابوالحسن) بتواند به بهانه دست‌يابى به اهداف لشکر خراسان را از سيستان خارج کند (ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۷-۴۶). در ضمن ابوالحسن سيمجورى تأکيد کرده بود که پس از خروج لشکريان ساماني، اميرخلف هرکارى را که صلاح مى‌داند، انجام دهد (تاريخ سيستان، ص ۳۳۸-۳۳۷ و ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۷). اين پيشنهاد مورد قبول اميرخلف قرار گرفت و او از ارگ زرنج خارج شد و به قلعه طاق رفت (سال ۳۷۲ق، تاريخ سيستان، ص ۳۳۸-۳۳۷).


به دستور ابوالحسن سيمجور پس از آنکه ارگ به تصرف نيروهاى سامانى درآمد، فتح‌نامه‌ها به حضرت و هر طرف روان کردند و خطبه و سکه به القاب ميمون نوح‌بن منصور مزين گردانيدند (ترجمه تاريخ يميني، ص ۴۷).


پس از خروج ابوالحسن سيمجور و سپاهيان تحت امر او از سيستان، اميرخلف براساس قرارى که با ابوالحسن سيمجورى داشت اميرحسين‌بن طاهر را محاصره و او را مجبور به تسليم کرد (سال ۳۷۳ق). کم‌تر از يک ماه بعد، اميرحسين به‌طور ناگهانى درگذشت و اميرخلف از دشمنى قوى آسوده خاطر شد (تاريخ سيستان، ص ۳۴۱-۳۳۹). بدين ترتيب اميرخلف حکومت مستقل خويش را در سيستان آغاز کرد و دولت سامانى که در آن احوال با مسائل داخلى و خارجى گوناگون روبه‌رو بود، ديگر نمى‌توانست در امور سيستان دخالت کند.