احمدبن عبدالله خجستانى که از اتباع محمدبن طاهر (آخرين امير سلسله طاهريان و از خجستان کوهستان هرات از بلوک بادغيس ...“ کامل، ج۱۲، ص ۱۴۷) بود پس از فتح نيشابور توسط يعقوب ليث به خدمت برادر او (على‌بن ليث) درآمد. خجستانى با استفاده از دل‌مشغولى‌هاى يعقوب ليث به سال ۲۶۲ق بر نيشابور مسلط شد و در آنجا به‌نام طاهريان حکومت کرد. وى پس از مرگ يعقوب در سال ۲۶۵ق با عمروليث نبرد کرد و او را شکست داد و اعتبارى تازه کسب کرد. خجستانى در سال ۲۶۸ق توسط يکى از غلامان خود کشته شد و طرفداران او سردار سابق خود رافع‌بن هرثمه را به رياست خود برگزيدند (کامل، ج۱۲، ص ۱۵۵-۱۴۷). رافع مدتى در خراسان قدرت مسلط بود تا آنکه از سوى محمدبن طاهر نيابت حکومت خراسان را به‌طور رسمى دريافت کرد۱. سپس رافع به‌صورت ظاهر به‌جاى محمدبن طاهر که در بغداد به سر مى‌برد امور خراسان را اداره مى‌کرد ولى در حقيقت حکمرانى خودمختار بود.


(۱). کامل، ج۱۲، ص ۲۱۱. بنا به نوشته ابن‌الاثير رافع نيز از ياران محمدبن طاهر بود که پس از تصرف نيشابور به يعقوب ليث پيوسته بود (کامل، ج۱۲، ص ۲۱۰).


در سال ۲۷۹ق رافع‌بن هرثمه توسط خليفه معتضد از امارت خراسان خلع شد. ظاهراً علت آن بود که رافع فرمان معتضد مبنى بر واگذارى روستاها و بخش‌هاى اطراف رى را به عامل دولت عباسى نپذيرفته بود (الکامل فى‌التاريخ، ج ۶، ص ۳۷۱). خليفه پس از عزل رافع هم براى سرکوب او و هم براى آنکه عمروليث را در نواحى شرقى قلمرو اسلامى مشغول بدارد فرمان ايالت خراسان را براى اميرصفارى ارسال کرد. عمروليث پس از تکاپوى بسيار موفق شد رافع‌بن هرثمه را سرکوب کند (تاريخ سيستان، ص ۲۵۳-۲۴۹) و از آن پس ”خراسان يکسره تحت امارت عمروبن ليث درآمد تا کنار رود جيحون“ (کامل، ج۱۲، ص ۲۹۴). بدين ترتيب، جيحون مرز دولت صفاريان با سامانيان، که در ماوراءالنهر حکومت داشتند گرديد و به‌دليل مسائلى که در پى خواهد آمد جنگ ميان دو همسايه اجتناب‌ناپذير بود. برخلاف آنچه مشهور است نبرد اميراسماعيل سامانى و عمروليث صفارى به‌طور ناگهانى صورت نگرفت بلکه بهانه‌هاى جنگ از سال‌ها پيش فراهم آمده بود. درست است که بيشتر مآخذ با نوعى هوادارى از اسماعيل، عمروليث را متجاوز مى‌دانند اما با اندکى تأمل در مسائل، اين موضوع آشکار خواهد شد که سامانيان که از حضور صفاريان در خراسان بيمناک بودند، در ايجاد بحران براى دولت صفارى پيشقدم شدند.


اولين دخالت اميراسماعيل سامانى در امور حکومت عمروليث حمايت از سردار شورشى ابوطلحه منصور (ابن شرکب) بود۲. ابن شرکب که در سال ۲۶۷ق توسط عمروليث به سپهسالارى خراسان منصوب شده بود (تاريخ سيستان، ص ۲۳۸). دو سال بعد، از عمروليث روى گردان شد. وى پس از آنکه از اميرصفارى شکست خورد، به اميراسماعيل پناه برد و با کمک او بر مرو مستولى شد (کامل، ج۱۲، ص ۲۱۱). کمى بعد دولت صفارى در صدد سرکوب رافع‌بن هرثمه برآمد و چون کار بر رافع سخت شد به ماوراءالنهر شد و از نصربن احمد يارى خواست. نصر برادر خويش اسماعيل‌بن احمد را با چهارهزار سوار با او به يارى فرستاد (تاريخ سيستان، ص ۲۴۴).


(۲). بنا به نوشته ابن‌الاثير ”بنى شرکب سه برادر بودند: ابراهيم و ابوحفص يعمر و ابوطلحه منصور فرزندان مسلم“. اين سه برادر به خدمت يعقوب ليث پيوسته بودند (کامل، ج۱۲، ص ۱۵۱-۱۴۷).


در سال ۲۸۰ق عمروليث به خراسان رفت و بر نيشابور مسلط شد. در اين حال على‌بن حسين مرورودى۳ که تحت تعقيب عمروليث بود، به اميراسماعيل سامانى پناهنده شد (تاريخ بخارا، ص ۱۰۸). در سال ۲۸۳ق رافع‌بن هرثمه پس از شکست از عمروليث به گرگان فرار کرد و چندى بعد به خراسان باز آمد اما اين بار رافع که با علويان طبرستان بيعت کرده بود ”علامت‌ها سپيد کرد و سياه بيفکند و خطبه کرد محمدبن زيد را و او به طبرستان بود و خطبه معتضد بگذاشت“ (تاريخ سيستان، ص ۲۵۲).


(۳). بنا به نوشته تاريخ سيستان (پانويس ص ۲۵۰): ”اين على‌بن حسين در آن روزگار امير مرو بود و مردى محتشم بود“.


جنگ نهائى رافع و عمروليث در اطراف نيشابور سرانجام با پيروزى کامل عمرو خاتمه يافت. رافع پس از آنکه يارانش از او جدا شدند همراه با اموال خود به خوارزم گريخت اما در رباط جيوه به قتل رسيد و سرش براى عمروليث فرستاده شد. عمروليث نيز سر رافع را براى خليفه معتضد ارسال کرد (کامل، ج ۱۲، ص ۲۹۴). در حالى‌که محمدبن عمرو خوارزمى در نيشابور به خدمت عمرو رسيد و در ازاء قتل رافع به دريافت خلعت مفتخر و در حکومت خوارزم ابقاء شد، عراق‌بن منصور از سوى اميراسماعيل سامانى به خوارزم آمده بود۴ اين موضوع درگيرى عمروليث با اميراسماعيل را اجتناب‌ناپذير ساخت.


(۴). تاريخ سيستان، ص ۲۵۳. توضيح اين مطلب لازم است که در زمانى که رافع‌بن هرثمه ولايت خراسان را در اختيار داشت حکومت خوارزم را به اسماعيل‌بن احمد واگذار کرده بود (کامل، ج۱۲، ص ۱۳۵). اما با قدرت‌يابى صفاريان در آن حدود، خوارزم از تسلط اسماعيل خارج شده بود.


بنا به نوشته تاريخ سيستان تضاد منافع عمرو با مطامع اسماعيل در خوارزم به روياروئى آن دو انجاميد. پس از آنکه سپاهيان اعزامى عمروليث نتوانستند خوارزم را از اختيار اميراسماعيل خارج کنند، امير صفارى جهت تسلط خود بر ماوراءالنهر به خليفه روى آورد. وى در نامه‌اى براى خليفه معتضد از او ولايت ماوراءالنهر بخواست و گفت اگر اين شغل مرا دهد و بدين رضا دارد من علوى را از طبرستان برکنم و اگر ندهد ناچار من اسمعيل احمد را برکنم (تاريخ سيستان، ص ۲۵۴).


اهميت موضوع سلطه بر ماوراءالنهر براى عمروليث آنچنان بود که وى براى ترغيب خليفه به برکنارى اميرسامانى وعده داد که در ازاء موافقت خليفه با اين تقاضا، وى نيز بزرگ‌ترين دشمن دستگاه خلافت عباسى يعنى علويان طبرستان را از ميان بردارد. چون نامه عمروليث توسط عبدالله‌بن سليمان به خليفه معتضد عرضه شد


اميرالمؤمنين سرفرود افکند و زمانى ببود باز سربرآورد و گفت جواب کن نامه عمرو چنانکه درخواست است و چنين دانم که هلاک او در اين است و نزديک اسماعيل‌بن احمد بنويس که ما دست تو کوتاه نکرديم زان عمل که کرده بوديم (تاريخ سيستان، ص ۲۵۵).


به هر حال در شرايطى که روزبه‌روز سلطه فرمانروايان ايرانى در سرزمين‌هاى شرقى خلافت عباسى گسترده‌تر مى‌شد و خليفه توان نظامى تعيين‌کننده‌اى نداشت از نظر دستگاه خلافت ايجاد تفرقه در ميان بزرگان سياسى و نظامى ايرانى بهترين راه حفظ يکپارچگى ظاهرى قلمرو اسلامى بود. براساس اين سياست، خليفه عمروليث و اسماعيل را رودر روى هم قرار داد و البته ميل باطنى او به پيروزى اسماعيل به آن دليل بود که سوداهاى عمروليث براى دستگاه خلافت زيان‌بار بود. نظام‌الملک در باب خوف خليفه از انديشه‌هاى دراز مدت عمرو مى‌گويد:


خليفه را استشعارى همى بود که نبايد که او نيز به طريق برادر رود و فردا روز همان پيش گيرد که برادر او بر دست گرفته بود... پيوسته در سر، کس همى فرستاد به بخارا به نزديک اميراسماعيل‌بن احمد که خروج کن بر عمرو لشکر بکش و ملک از دست او بيرون کن که تو حقترى امارت خراسان و عراق را (سياست‌نامه، ص ۱۶).


در اين حال اميراسماعيل که صلاح خود را در همکارى با دستگاه خلافت مى‌ديد آماده انجام آن مهم شد و به‌عنوان مقدمه کار ”جاسوسان فرا کرد تا انفاس عمرو را مى‌شمردند“ (شبانکاره‌اي، محمدبن علي، مجمع الانساب، ص ۲۲) از سوى ديگر در پاسخ به تقاضاى عمروليث خليفه، جعفربن بغلاغر الحاجب را به سفارت به نزد امير صفارى فرستاد. وى ابتدا هداياى مفصل خليفه را به عمروليث تسليم کرد ”پس عهد ماوراءالنهر پيش او بنهاد“ (زين‌الاخبار، ص ۳۱۸-۳۱۷). عمرو که از اين اقدام متعجب شده بود با لحنى معترضانه گفت: اين را چه خواهم که اين ولايت از دست اسماعيل بيرون نتوان کرد مگر به صد هزار شمشير کشيده (زين‌الاخبار، ص ۳۱۷) و فرستاده خليفه با لحنى معنى‌دار پاسخ داد: ”اين تو خواستى اکنون تو بهتر داني“ (زين‌الاخبار، ص ۳۱۷). عمرو چاره‌اى نداشت جز آنکه منشور خليفه را با احترام بپذيرد و خود در پى انجام کار باشد. وى که به قول گرديزى ”بس هوشيار و گربز و روشن رأى بود“ (زين‌الاخبار، ص ۳۱۵) بهتر آن ديد که با مذاکرات سياسى موضوع را فيصله بخشد. به اين دليل ضمن اعزام فرستاده‌اى به نزد اسماعيل اطاعت امير بلخ و امير گوزگانان از صفاريان را به اطلاع او رسانيد و خواستار اطاعت او شد. اما اسماعيل که از پشتيبانى خليفه از خويش مطمئن بود در جواب سفير عمروليث گفت که ”خداوند تو بدين نادانى است که مرا با ايشان يکى مى‌کند“ (تاريخ بخارا، ص ۱۲۰-۱۱۹) وى آنگاه با بيانى قاطع عمروليث را به نبرد فراخواند. عمروليث پس از مشاوره با بزرگان سياسى و نظامى دربار خويش بار ديگر جمعى از مشايخ نيشابور را با نامه‌اى به مضمون ذيل به‌سوى اميراسماعيل سامانى فرستاد:


هرچند اميرالمؤمنين اين ولايت ما را داد وليکن ترا با خود در ملک شريک کردم بايد که مرا يار باشى و دل با من خوش دارى تا هيچ بدگوى ميان ما راه نيابد و ميان ما دوستى و يگانگى بود ... بايد که ولايت ماوراءالنهر نگاه دارى که سرحد دشمن است و رعيت را تيمار دارى و ما آن ولايت را به تو ارزانى داشتيم و جز خشنودى و آبادانى خان و مان تو نخواهيم (تاريخ بخارا، ص ۱۲۰).


اما به دستور اسماعيل فرستادگان عمروليث اجازه عبور از جيحون را نيافته و نامه آنها نيز دريافت نشد و به وضعى نامطلوب مجبور به بازگشت شدند. از اين موضوع، عمروليث خشمگين شد و آماده نبرد گرديد (تاريخ بخارا، ص۱۲۱).