اميراسماعيل سامانى (۲۹۵-۲۷۹ق) با خردمندى و دورانديشى خاص پس از پيروزى بر اميرنصر به‌صورتى شايسته با برادر رفتار کرد. وى ضمن تأييد موقعيت سياسى اميرنصر با احترام تمام او را به مرکز امارتش (سمرقند) بازگرداند (جمادى‌الآخر سال ۲۷۵ - تاريخ بخارا، ص ۱۱۸-۱۱۶) و خود را به‌عنوان نايب اميرنصر در بخارا معرفى کرد (طبقات ناصري، ص ۲۰۵). اما با همه تلاشى که اسماعيل در نمايش تابعيت از اميرنصر نشان داد، بر آگاهان پوشيده نبود که ارکان قدرت اميراسماعيل در ماوراءالنهر مستحکم شده است و پس از اميرنصر، فرمانرواى واقعى او است.


جمعى از محققان به تبع اغلب مورخان اسلامى در تمجيد از اقدام جوانمردانه اميراسماعيل در برخورد با برادر بزرگ خود اميرنصر، افراط کرده‌اند۱ اما حقيقت اين است که علاوه بر هوادارى قاطعانه مردم سمرقند از اميرنصر۲ مانع اصلى عزل وى از امارت ماوراءالنهر، منشور خليفه بود که حکومت خود را مشروعيت مى‌داد.


(۱). ترکستان‌نامه، ج۱، ص ۴۸۲ و بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۶۵.


در اين صورت نافرمانى‌هاى متعدد اميراسماعيل نسبت به اميرنصر چه توجيهى دارد؟ آيا مى‌توان خطاب اميراسماعيل به اميرنصر (تاريخ بخارا، ص ۱۱۷) را که ”حکم خداى اين بود که مرا بر تو بيرون آورد“ به سادگى پذيرفت؟ اگر اميرنصر در جريان جنگ اسير نشده و به قتل رسيده بود مسئله چه صورتى مى‌يافت؟


(۲). زمانى‌که اميراسماعيل با رافع‌بن هرثمه (اميرخراسان) بر ضد امير نصر متحد شده بود، اميرنصر براى جلوگيرى از حمله آنها به طوايس رفت و از آنجا ”نامه کرد به پسر خود احمد به سمرقند تا وى از سغد سمرقند غازيان را جمع کرد و لشکرى ساخت و اهل ولايت اميراسماعيل را علف ندادند و گفتند که اينها خارجيان هستند ما را حلال نباشد نصرت دادن ايشان“ (تاريخ بخارا، ص ۱۱۴).


با شناخت اهميت منشور خليفه براى اميران ”استکفاء“ ۳ مى‌توان چنين انديشيد که اميراسماعيل پس از آنکه بر اميرنصر پيروز شد با درک اين واقعيت که درگيرى با خليفه نتيجه مطلوبى براى او به بار نخواهد آورد، اميرنصر را همچنان به‌صورت قدرتى پوشالى حفظ کرد۴. از سوى ديگر اميرنصر چاره‌اى جز ايجاد ارتباطى صميمانه‌تر با اميراسماعيل نداشت. بنابراين پس از بازگشت به سمرقند ”اميراسماعيل را خليفه کرد بر جمله اعمال ماوراءالنهر و برادر ديگر و پسر خويش را به فرمان او کرد“ (تاريخ بخارا، ص ۱۱۸).


(۳). بنا به نوشته جرجى زيدان ”به‌طور کلى دو نوع استانداردى (فرمانروائى يا امارت) معمول بود که يکى را امارت عامه و ديگرى را امارت خاصه مى‌خواندند و امارت عامه نيز بر دو قسم بود يکى را استکفاء و ديگرى را استيلا مى‌گفتند امارت استکفاء چنان بود که خليفه مردى را شايسته همه کار مى‌ديد و او را با اختيارات تام و تمام به فرمانروائى مى‌گماشت ...“ (رجوع کنيد به: تاريخ تمدن اسلام، ص ۱۱۲ و ماوردي، ابى‌الحسن على‌بن محمد، الاحکام السلطانيه، ص ۳۰).


(۴). توجه به اين نکته لازم است که اسمعيل با آنکه به ظاهر از اميرنصر اطاعت کرد از ارسال خراج (که نشان عملى تابعيت است) براى او خوددارى نمود.


با درگذشت اميرنصر (جمادى‌الاول ۲۷۹) اميراسماعيل به‌عنوان جانشين او از بخارا به سمرقند رفت و پس از برقرارى نظم و آرامش در آنجا، احمد فرزند اميرنصر را به نيابت خود به حکومت سمرقند منصوب کرد و به‌سوى بخارا بازگشت (تاريخ بخارا، ص ۱۱۸). در آن زمان اميراسماعيل قدرت مسلط و بى‌رقيب در ماوراءالنهر بود و بخارا مرکز حکومت وى مى‌رفت تا به‌صورت يکى از مهم‌ترين کانون‌هاى فعال سياسى و فرهنگى اسلام درآيد. کمى بعد (محرم ۲۸۰) منشور امارت ماوراءالنهر از سوى خليفه المعتضدبالله براى اميراسماعيل ارسال شد (تاريخ بخارا، ص ۱۱۸) و بدين ترتيب حکومت اميراسماعيل سامانى بر ماوراءالنهر رسميت يافت.