فتنه ابوبکر خبّاز

در سال ۳۱۷ق اميرنصربن احمد براى رسيدگى به امور خراسان به‌سوى نيشابور عازم شد. وى قبل از ترک پايتخت، براى پيشگيرى از احتمال طغيان برادران خود (ابراهيم، يحيى و منصور) دستور داد آنها را در قهندز (کهن دژ) بخارا بازداشت کنند. در غياب اميرنصر سامانى برادران وى با همکارى طباخ زندان که ابوبکربن عمى‌الخباز نام داشت، موفق شدند با ديگر عناصر ناراضى در بخارا ارتباط برقرار کنند. براساس برنامه‌اى که از قبل طراحى شده بود جمعى از شورشيان به کهن دژ بخارا يورش بردند و ضمن دستگيرى دربان آنجا، برادران اميرنصر و ساير زندانيان را آزاد کرده بر شهر بخارا مسلط شدند. در آن حال يحيى (برادر اميرنصر) که زمام امور را به‌دست گرفته بود، ابوبکر خباز را به فرماندهى سپاه انتخاب کرد و او را براى روياروئى با سپاه اميرنصر که به‌سوى بخارا در حرکت بود مأموريت داد. در حالى‌که ابوبکر و سپاهيان او از عبور لشکريان اميرنصر از گذرگاه جيحون پيشگيرى مى‌کردند وزير خردمند ابوالفضل محمد بلعمى که از سال ۳۰۹ تا ۳۲۶ق وزارت اميرنصر سامانى را برعهده داشت (تاريخ بخارا، ص ۳۴۹-۳۴۷). با درايت و دورانديشى براى حل اين مشکل اقدام کرد. ابوالفضل بلعمى ضمن مکاتبه با فرزند حسين‌بن ‌على مروزى (که به عناصر ناراضى از اميرنصر پيوسته بود) وى را بر آن داشت که ابوبکر را دستگير و به طرفداران اميرنصر تحويل دهد. پس از اين واقعه، سپاه اميرنصر از رود جيحون عبور کرد و به بخارا وارد شد. با ورود امير سامانى به پايتخت خويش، برادران وى متوارى شدند. از آن جمله يحيى ابتدا به سمرقند رفت و از آنجا به بلخ گريخت. وى سپس به نيشابور رفت و عاقبت به بغداد راهى شد و در همانجا در گذشت (زين‌الاخبار،ص ۳۳۶-۳۳۵).

اميرنصر و آل‌زيار

پس از آنکه سلسله علويان طبرستان از ميان رفت، ماکان و اسفار با يکديگر کشمکش‌ها داشتند و رابطه اسفار با مردآويج نيز تيره شد. سرانجام اسفار که توسط سپاهيان مردآويج تعقيب مى‌شد، در طالقان دستگير و کشته شد۱. پس از قتل اسفار (در سال ۳۱۷ق) مردآويج در طبرستان قدرت مسلط شد و به‌تدريج حوزه نفوذ خود را گسترش داد. با آنکه ماکان از خراسان به نزد مردآويج آمد و طبق قراردادي، حکومت گرگان را در اختيار گرفت اما روابط آن دو نيز خالى از کدورت نماند و مردآويج پس از چندى ماکان را از طبرستان و گرگان بيرون راند (تاريخ طبرستان، ص ۲۹۵-۲۹۴).


(۱). تاريخ طبرستان، ص ۲۹۴-۲۹۲. ابن اسفنديار در مورد قتل اسفار نوشته است که پس از آنکه مردآويج به قصد دستگيرى اسفار به قزوين لشکر کشيد وى به‌سوى رى متوارى شد و از آنجا به طبس فرار کرد. در اين حال ماکان که در خراسان بود به تعقيب اسفار پرداخت و اسفار در حالى‌که به‌سوى الموت عازم بود و در طالقان به‌دست سپاه مردآويج افتاد و به دستور او به قتل رسيد (تاريخ طبرستان، ص ۲۹۴).


ماکان پس از شکست در مقابل مردآويج به پناه اميرنصر سامانى رفت و از او براى بازگشت به گرگان يارى طلبيد. هرچند ماکان از کمک‌هاى اميرنصر برخوردار شد ولى در مقابل مردآويج کارى از پيش نبرد (کامل، ج ۱۳، ص ۲۳۰). کمى بعد گرگان به تصرف سامانيان درآمد و حکومت آنجا برعهده ابوبکر محمدبن ظفر (چغاني) قرار گرفت. در سال ۳۲۱ق مردآويج براى تصرف مجدد گرگان از شهر رى به‌سوى آن سرزمين لشکر کشيد. در آن حال ابوبکر چغانى که در خود توان مقابله با مردآويج را نمى‌ديد به‌سوى نيشابور عقب‌نشينى کرد. اميرنصر با مشاهده اين احوال در رأس سپاهيان خويش به‌سوى گرگان به راه افتاد اما قبل از آنکه ميان سپاهيان امير سامانى و مردآويج زيارى نبردى روى دهد مردآويج با اميرنصر راه سازش در پيش گرفت و به توصيه وزير، ابوالفضل بلعمي، گرگان را به اميرنصر واگذار کرد. مردآويج همچنين متعهد شد که سالانه مبلغى بابت خراج رى به سامانيان بپردازد (کامل، ۲۸۹-۲۸۸).


پس از قتل مردآويج (در سال ۳۲۳ق) برادر او وشمگير به قدرت رسيد. وى ابتدا ماکان را که بر گرگان حکومت مى‌کرد از آن شهر بيرون راند ولى در سال ۳۲۵ق او را که در خدمت سامانيان بود به نزد خود فراخواند و حکومت گرگان را به وى واگذار کرد (تاريخ طبرستان، ص ۲۹۵). در سال ۳۲۷ق از سوى اميرنصر ساماني، ابوبکر چغانى به‌دليل بيمارى از سپهسالارى خراسان معزول گرديد و فرزند او ابوعلى چغانى سپهسالار سامانيان شد. در سال بعد، ابوعلى چغانى به دستور اميرنصر ساماني، براى سرکوب ماکان که سامانيان را ترک گفته به اطاعت وشمگير زيارى درآمد بود، به گرگان لشکر کشيد. هنگامى که ابوعلى چغانى گرگان را در محاصره داشت، ماکان از وشمگير که در شهر رى بود کمک خواست و وشمگير يکى از سران سپاه خود به‌نام شيرج‌بن نعمان را به يارى ماکان فرستاد. با اين وضع ابوعلى چغانى گرگان را در اوايل سال ۳۲۹ق تسخير کرد و در تعقيب ماکان به طرف رى راهى شد. ابوعلى در نزديکى رى با سپاهيان وشمگير و متحد او ماکان به نبرد پرداخت. در اين روياروئى وشمگير متوارى شد و ماکان به قتل رسيد (کامل، ج۱۴، ص ۹۱-۷۹ و زين‌الاخبار، ص ۳۳۷).


ابوعلى چغانى پس از آن، فتوحات خويش را ادامه داد و شهرهاى زنجان، ابهر، قزوين، قم، کرج (کرج ابى‌دلف نزديک اراک)، همدان، نهاوند و دينور را تصرف کرد و مرز قلمرو سامانيان را تا حدود ”حلوان“ گسترش داد. از آنجا که در سال ۳۳۰ق وشمگير شهر سارى را از تصرف حسن‌بن فيروزان (عموى ماکان کاکي) خارج کرد، ابوعلى چغانى براى کمک به حسن‌بن فيروزان از رى به سارى لشکر کشيد و آنجا را محاصره کرد. محاصره اين شهر چندين ماه ادامه يافت و عاقبت وشمگير تقاضاى صلح کرد. وى اطاعت از اميرنصر سامانى را پذيرفت و فرزند خود، سالار را به‌عنوان گروگان به ابوعلى چغانى سپرد (کامل، ج۱۴،ص ۱۰۹-۱۰۸). در واقع اطاعت آل‌زيار از سامانيان در عهد اميرنصر که افتخارى بزرگ براى آن دولت به‌شمار مى‌آيد، مرهون کفايت ابوعلى چغانى بود.

اميرنصر و اسماعيليه

پيش از اين در مورد سرکوب شورش حسين‌بن على مرورودى در سال ۳۰۶ق توضيح داده شد. حسين‌بن على مرورودى که در عهد اميراحمدبن اسماعيل توسط غياث به مذهب اسماعيلى پيوسته بود، محمدبن احمد نخشبى را که مردى فيلسوف، متکلم و اسماعيلى مذهب بود به جانشينى خود گماشت. وى محمدبن احمد نخشبى را سفارش کرده بود که:


جهد آن کند که تا نايبى به‌جا گذارد و خود از جيحون بگذرد و به بخارا و سمرقند رود و آن مردمان را در اين مذهب درآورد و مى‌کوشد تا اعيان حضرت امير خراسان نصربن احمد را در اين مذهب آورد تا کار او قوى گردد (سياست‌نامه، ص ۲۶۶).


پس از درگذشت حسين‌بن على مرورودى با تلاش محمدبن احمد نخشبى بسيارى از اهالى خراسان به مذهب اسماعيليه درآمدند. وى سپس يکى از سران باطنيان را که به پسر سواده معروف بود به نيابت خود در خراسان گذاشت و به ماوراءالنهر رفت. محمد نخشبى ابتدا در بخارا اقامت گزيد و پس از آن به نخشب رفت. در آنجا وى موفق شد بوبکر نخشبى را که نديم اميرنصر سامانى بود به مذهب باطنى درآورد و از طريق او اشعث دبير خاص اميرنصر نيز به اين مذهب پيوست. آنها همچنين بومنصور چغاني، که عارض سپاه سامانيان بود و آيتاش حاجب خاص امير سامانى را به مذهب خويش درآورند. با دعوت اين بزرگان محمد نخشبى به بخارا آمد و به‌تدريج رئيس بخارا، صاحب خراج، وکيل خاصى (على زراد)، حسن ملک (والى ايلاق و از خواص اميرنصر) و جعى از دهقانان و بازاريان را به مذهب خويش درآورد (سياست‌نامه، ص ۲۶۷-۲۶۶) و چون طرفداران او در دربار سامانيان زياد شدند تصميم گرفت اميرنصر را هم به کيش خويش درآورد. بنا به توصيه نخشبي، نزديکان اميرسامانى گاه و بيگاه در پيش او از ديدگاه‌هاى نخشبى سخن راندند. آنها با اجازه اميرنصر، نخشبى را به دربار برده و در حضور پادشاه او را به دانائى ستودند. نخشبى به مرور اميرنصر را به عقايد مذهبى خود متمايل ساخت و:


در جمله کار او به‌جائى رسيد که نصربن احمد را دعوت کرد و محمد نخشبى بدين چنان مستولى گشت که پادشاه آن کردى که او گفتى و کار نخشبى بدين جاى رسيد که دعوت آشکارا کرد و هرکه از نزديکان پادشاه بودند نصرت او کردند... (سياست‌نامه، ص ۲۶۸-۲۶۷).


گرايش اميرنصر و بزرگان دربار او به مذهب اسماعيلي، رواج اين مذهب را در ماوراءالنهر و خراسان به دنبال داشت، اما اين موضوع علاوه بر آنکه ترکان و سران لشکر را ناخشنود کرده بود علماى سنى مذهب را به واکنشى سخت واداشت. ”پس عالمان و قاضيان شهر و نواحى گرد آمدند و جمله پيش سپهسالاران لشکر شدند و گفتند دريابيد که مسلمانى از ماوراءالنهر رفت“ (سياست‌نامه، ص ۲۶۸).


پس از آنکه مذاکره سران سپاه با اميرنصر راجع به پيشگيرى از رواج مذهب اسماعيلى به‌جائى نرسيد آنها مصمم شدند که وى را از مقام حکومت برکنار کنند و يکى از سپهسالاران ترک را به پادشاهى برگزينند. در اجراء اين هدف و براى هماهنگى با سران سپاه سپهسالار بزرگ ترک ضيافتى ترتيب داد و از آنها به‌صورت پنهانى بيعت گرفت اما طرح براندازى و کشتار خاندان سامانى بلافاصله توسط يکى از افراد حاضر در مجلس به اطلاع نوح فرزند اميرنصر رسيد و او فوراً پدر را از واقعه با خبر ساخت. در آن لحظات حساس تدبير و اقدام به‌موقع اميرنصر و فرزند او نوح حکومت سامانيان را از توطئه‌اى بزرگ رهائى بخشيد. سپهسالار بزرگ ترک جان خويش را در آن ماجرا از دست داد. در آن اوضاع اميرنصر را چاره‌اى جز آن نبود که از سلطنت کناره گيرد و فرزند او نوح را به‌جاى خود بر امور مملکت مستولى سازد (سياست‌نامه، ص ۲۷۲-۲۶۸). پس از اين ماجرا اميرنصر سامانى که به بيمارى سل مبتلا بود، در سال ۳۳۱ق بعد از سى سال امارت، از دنيا رفت (کامل، ج ۱۴، ص ۱۱۹).