آينده‌‌نگرى‌هاى نادر

آينده‌نگرى‌هاى اين مرد نيز در تفصيل روابط او با همسايگان و مردم دور و نزديک در خور تأمل است. وى در تاريخ پس از اسلام ايران، نخستين پادشاهى است که به اهميت ارتباطات جهانى کشور پى برد، و نه به‌صورت منفى که به شيوه مثبت، براى بيرون آوردن ايران از انزواى سياسى چند صد ساله تدابير قاطعى انديشيد. مى‌دانيم که ترکان عثمانى جون بر آسياى صغير تسلط پيدا کردند، منفذ و طريق ارتباطى ايران با دنياى پر تحرک غرب را به روى مردم اين کشور بستند و مانع از هرگونه تداخل مدنى در ميان اقوامى که قرن‌هاى طولانى با يکديگر تماس‌هائى داشتند، شدند. اين معنى پس از سقوط قسطنطنيه در سال ۸۵۷ق/۱۴۵۳م بيشتر صراحت يافت و اثرهاى درازمدت قطع روابط معنوى و مادى را آشکارتر گردانيد؛ چه دنياى غرب پس از رکود طولانى قرون وسطائى تکان سنگينى خورد و پيشاهنگان پرتلاش و واقعگراى آن، براى زدودن غبارهاى جهالت سده‌هاى تاريک ميانه و دستيابى بر دنياها و چشم‌اندازهاى جديد، فعاليت‌هاى مداومى در پيش گرفتند. اما ترک‌ها، در خلال چندين سده، نه خود را با ضوابط تغييرات دنياى متحول آشنا نشان دادند و نه گذاشتند که کشورهاى ديگرى چون ايران، راه به‌سوى شناسائى سرزمين‌هاى مترقى و درک اسلوب تعالى آنها، باز کنند؛ تا آنجا که پاى باختر زمينيان خود به‌سوى صفحات خاورى گشوده شد و مجاهدات تکلف‌ناپذير و على‌الدوام آنها براى تسخير و استثمار و استعمار مناطق جديد و بيش و کم آگاهى‌هائى به همراه آورد.


فضيلت اين درک تقدم براى نادرشاه است که دگرباره به راه‌هاى دريائى ايران اهميت داد و نهمت‌هاى جهانبينانه ملتى با همت و فعال را براى شرکت در مهام دنيائى به همگان اعلام کرد. فتوحات متعدد وي، طورى براى ايران شهرت آفريد که عظمت مادى و معنوى کهن آن را يادآور شد و بسيارى از ممالک دور و نزديک را که از تماميت ارضى و وسعت مرزهاى فرهنگى ايران ناآگاه مانده بودند، دگرباره با موجوديت قاطع و مسلم عنصر ايرانى آشنائى داد. اينجا است که مى‌توان گفت اگر نادر هيچ خدمت شايسته تحسين ديگرى به ملت و کشور خود نکرده بود، همان که نماينده زندگى و سرزندگى مردى کهنسال با فرهنگ ريشه‌دار و پرمايه آنها شد و براى زمانى کوتاه، موقع ايران را در عرصه تلاش‌هاى ملل بزرگ و فرمانرواى عالم تثبيت کرد، براى او جاى بزرگى در تاريخ باز مى‌کند.


اين را ديگر بايد به حساب بدبختى‌هاى جامعه گذاشت که نتوانست زنگارهاى به‌جا مانده از اعصار و قرون تاريک را به‌نحوى از چهره بزدايد که صفاى باطن و قوت تمام فرزندان خود را به همه حيث مجسم کند و طرقى مناسب اقدامات عمرانى و معنوى خود بيابد.


جانشينان نادر نيز هيچ کدام آن لياقت را نداشتند که بتوانند درک درستى از نيازهاى اساسى کشور داشته باشند و يا تکاليف سنگين مردمى و انسانى و دينى خود را تشخيص دهند. نادر در عرصه سياست‌هاى جهانى آن روز نيز به مسائلى اعتنا داشت که بسيار پس از آن هم، براى اعقاب آن ناشناخته و مکتوم ماند. مورخان عصر او کمابيش حکايت کرده‌اند که به‌نحوى درصدد التفاط ديدگاه‌هاى مشترک مذاهب گوناگون با يکديگر بود و مى‌خواست نوعى وحدت عقيدتى در ميان مردم پديد بياورد. اگر ريشه اين اقدامات بررسى و ارزيابى شود، به نظر مى‌آيد که وى نه تنها در صدد قطع شاخ و برگ‌هاى درخت تنومند وحدت عالم اسلام نبود، که برعکس در تلاش يافتن وجوه مشترک اديان الهى نيز بود و به سبک خود کوشش داشت که خلق‌الله را معترف به فلسفه سعادت ابناء نوع بر مبناى اعتقاد به ريشه واحد حيات و تعاليم عاليه خداى يگانه گرداند (قُلْ يا اَهْلَ الْکِتابِ تَعالوا اِلى کَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَکُمْ“ ـ ۳/۶۴“ .


نادر قدرت را درک کرده بود و با همه استعدادى که در به‌کار بردن آن داشت، در روابط با ممالک دور و نزديک، آن را مورد استفاده قرار مى‌داد. کيفيت مناسبات او با بيگانگان بدين قرار است که با همسايگان مجاور ايران چونان عثمانى و هند، که در دو سوى کشور قرار گرفته بودند، روابطى آميخته با فعاليت‌هاى نظامى داشت؛ تا آنجا که يکى را به زير سلطه ايران کشيد و نوعى اطاعت از امر را بدان تحميل کرد، و ديگرى را نيز با مجادلات مکرر، آنچنان فرسوده و خسته کرد که به دوران ناخوشى ممتد و علاج‌ناپذير کشيده شد.


مناطقى مانند ماوراءالنهر و خوارزم هم که به‌دليل عدم نفوذ نظامى و در هم پاشيدگى نظامات حکومت ادوار قبل ايران، بيش و کم به زير سلطه خان‌هاى ازبک و مغول و تاتار درآمده بودند دگر باره موقعيت تاريخى خود را در دورن مرزهاى فلات باز يافتند و با کسب عنوان‌هاى ظاهري، پادشاه ايران را به‌عنوان حاکم متبع به رسميت شناختند۱.


(۱حمد‌کاظم وزير مرو مى‌نويسد که وقتى نادرشاه برهمگى مملکت ماوراءالنهر استيلاء يافت، جمعى از مزاج‌گويان و مقربان به عرض او رسانيدند که شيوهٔ حکمرانى اين است که در مناطق تازه تسخير شده، حکمرانان جديدى تعيين و گمارده شوند؛ ولى نادر پس از تأمل بسيار گفته که مروت و ديانت از نيکوترين صفات پادشاهى است و ”هر چند که پادشاه ترکستان در مقام مخالفت و عصيان با مادر آمده (بوده است)، اما ارادهٔ جهانگشاى ما چنان قرار يافته که مجدداً لواى سلطنت کشور ترکستان را به نام او برپا نموده، زمام اختيار آن مملکت را در کف کفايت او گذارده، و اسم و رسم از خود در عرصهٔ آفاق باقى دارند...“ (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۵۳۹-۵۴۰).


روابط ايران با دول اروپائى در عصر افشاريه حايز آنچنان وسعت و اعتبارى نيست که بعدها در سده نوزدهم ميلادى پيدا کرد و اگر روابط با دولت تزارى روس را که اندک‌اندک به مرزهاى ايران نزديک مى‌شد و جاى پاهاى بزرگ‌ترى را در آسياى مرکزى جستجو مى‌کرد، کنار بگذاريم، روابط ايران با دولت‌هائى چون انگليس، فرانسه و هلند را صرفاً مى‌توان اقتصادى تلقى کرد. دليل اين امر نيز آن بود هنوز غرب به‌قدرى وسعت پيدا نکرده بود که مرزهاى آن را به سرحدات ايران برساند و در آن صورت با توجه به منافع و مطامع ديرپاى خود، قدرت‌هاى مستقر در اين سوى آب‌ها و کوه‌ها را رقيبانى خطرناک بپندارد. از طرف ديگر هم دو عامل اساسى گسترش انظار غربيان به جانب شرقيان، که يکى پيدايش انقلاب کبير فرانسه و ديگرى ظهور جهانگشاى نامدار، ناپلئون، بود، هنوز نيم سده‌اى مانده بود که از راه فرا رسد تا پوسته‌هاى قاره کهن را بشکافد. هنوز سلطه عناصر ماجراجوى غرب پاى ملل بى‌دغدغه و آرام شرق را به معرکه پيکار‌هاى جهانى نکشانيده بود و خلاصه اينکه ايران تحت هدايت نادرى پيش از اينکه طعمه‌اى به‌نظر مى‌رسد، دشمنى قوى و ترس‌آور مى‌نمود.


همچنين پيدا بود که درخشش کوکب اقبال سربازان دلاور ايرانى در پرتو رهبرى و هدايت نابغه بى‌نظير نظامى ملک، به‌نحوى اروپائيان مقيم آسيا و نظاره‌گران عمده آنها را در خاک خود آنها گيج کرده بود که نمى‌دانستند چه بايد بکنند تا از خطرهاى احتمالى آينده جلوگيرى کنند. قدرت برق‌آساى ايران، نوعى اضطراب در دل غربيان انداخته بود که وساوس يورش‌هاى عهد تيمور را در اذهان آنها زنده مى‌کرد و اگر که بيم گزندى از طوفان عظيم شرق در خاطر آنها نمى‌نشست، اميد تقرب يا نفوق بر آن را نيز هرگز در سر نداشتند.


اروپا در نوعى انتظار براى درک کيفيات حوادث آسيائى به سر مى‌برد و وقتى شهرت فتح هند، تسخير آسياى مرکزى و شکست‌هاى مکرر عثمانى‌ها ـ که هنوز حريف توانائى براى هماوردان اروپائى خود بودند ـ همه جا را پر کرد، و در حالتى دفاعلى نسبت به ايران قرار گرفت. به همين دليل ترجيح داد که مدتى صبر کند و نتايج تغييرات و تحولات تازه را ببيند. اين است که حدود مناسبات، از مرزهاى تجارى پافراتر نگذاشت و جاسوسانى هم که جسته و گريخته در لباس نمايندگان اقتصادى و سياح به ايران آمدند، در مناسبات سياسى و ملاحظات عمومى محلى از اعراب نيافتند تا فى‌المثل، يا شاه ايران را براى شناسائى بيشتر کشور خود ترغيب نمايند يا به انعقاد قراردادهاى مهم و اعزام هيئت‌هاى معتبر اقدام کنند.