با روى کار آمدن سلسله افشاريه عصر تازه‌اى در مناسبات سياسى و روابط بين‌المللى پايه‌گذارى شد که همپاى شهرت نادر، شاخصيت قاطع يافت و روزگار درخشش کوکب اقبال ايرانيان در عرصهٔ سياست‌هاى آن روز (۱۱۴۸ ـ ۱۱۶۰ ق/۱۷۳۵ ـ ۱۷۴۷ م) شد .


درست است که نادر خود وارث شهرت، عظمت و اهميت سلسلهٔ ريشه‌دار صفوى بود که در قرب دو سده و نيم ايرانمداري، موجوديت تازه و سرافراز کشور باستانى ايران را به تحقق رسانيد، با اين همه، او با اقدامات فوق‌العاده و چشمگير توانست اعتبار تازه‌اى به کشور و ملت دهد و جهانبينى جديد و پر تحرکى را فراسوى مرزهاى تأمل پيشينيان خويش بشناساند.


در بررسى اين روابط نوپا، بايد به ساز و کارهاى اساسى چندى توجه داشت و مايه‌هاى اوليهٔ حرکت و فعاليت را بر پايه‌هاى زير شناسائى کرد:


نخست اينکه هنوز عوامل صحنه‌ساز بين‌المللى و دست اندرکارلان تحريکات و تغييرات جهانى و آن مرحله از قوت و قدرت دست نيافته بودند و که بتوانند در جزئى‌ترين امور داخلى کشور‌هاى آسيائي، از جمله ايران، مدخليت به هم رسانند و ذى‌سهم در هرگونه تحول و حادثه‌اى باشند. اين واقعه شوم، چنانکه بعدها پيش آمد در دوران انقلاب کبير فرانسه و در عصر تحول ناپلئونى حادث شد و با توسعه متصرفات الکساندر اول، امپراتور روسيه و ضعف شديد ترک‌هاى عثمانى پا گرفت و حريم مداخلات غريبان را وسعتى عظيم و دگرگونه بخشيد.


ديگر اينکه على‌رغم فعاليت‌هاى حاد و سريع نادر و نيز نقشه‌هاى توسعه طلبانه و جهانگيرانه‌اى که در سر داشت، نفوذ قدرت کم مانندنظامى و سياسى ايران، در مجموع از مرزهاى شناخته شده ايران بزرگ و در حقيقت فلات ايران، آن سوتر نرفته بود که دول بيگانه را سراسيمه کند و برخورد منافع جدى و روياروئى با حاکمان کشور را حتمى سازد.


سه ديگر آنکه اساساً مدت ايرانمدارى نادر تا آن حد طولانى نبود که اثرهاى عميق‌تر و پايدارترى در صحنهٔ بازى‌هاى شطرنج جهانى بگذارد، يا تأسيسات قويم دنياگيرى و استيلاجوئى را پايه نهد و دست‌کم مردم ايران را که پا‌به‌پاى حکام خويش پيش مى‌رفتند و صفحات مختلف را در مى‌نورديدند، در بهره‌گيرى از ثمره تلاش‌ها بدان‌گونه انبازى دهد که ديگر قافله سالاران هم بتوانند راه خود را به پيمايند و در تکميل اقدامات قائدان وقت، ذهن روشن و جد بى‌وقفه‌اى بيابند؛ به‌عبارت ديگر، نوع سلوک نادر به نحوى بود که حتى مسائل ملى و منافع درازمدت اجتماعى ايرانيان نيز در خلال اقدامات قاطع و محکم او، مجال ظهور و بروز نمى‌يافت و شايد هم درست‌تر اين باشد که بگوئيم فرصتى براى قاطبهٔ مردم باقى نمى‌گذاشت تا به نقش و موقع خويش آگاهى يابند و پيشتيبان جدى‌ترى براى نهمت‌هاى اساسى او باشند. با همه اين احوال، نام بلند آوازهٔ مملکت ايران، در زير لواى رهبرى و هدايت شخص قدرتمند و شهرت طلب سياسى چون نادر تجلى تازه‌اى پيدا کرد و بزرگ‌ترين فاتح نظامى سدهٔ هيجدهم ميلادى آسيا ـ و شايد برجسته‌ترين جنگاور جهان تا امروز ـ توانست که براى مدتى کوتاه، اعتبار ملت و مهين وى را در بالاترين مدارج نيروهاى نظامى گيتى ثبت و نگهدارى کند.


اگر به اين حقيقت اعتنا شود که جنگ فى‌النفسه خود نوعى سياسيت است منتهاء به چهرهٔ زور، در اين صورت مى‌توان نادرشاه را به تمام معنى در عرصهٔ سياست‌ها و مبارزات جهانى آن روز، کامياب شمرد. چه گذشته از آنچه در صحنهٔ پيکارهاتى متعدد نشان داد و مهارت عظيم وى را در خلال غالب برخوردهاى کوچک و بزرگ نمود بساطت ذهن وجودت ديد خويش را نيز در خلال مراودات گوناگون آشکار ساخت.


درست است که سياست‌هاى خارجى زمامداران ملل، خواه‌ناخواه با مسائل و تدبيرهاى داخلى آنان مرتبط است و بدون توفيق در عرصه‌هاى درونى مملکت‌ها، کاميابى‌هاى برون مرزى ريشه نمى‌يابد و از حدود سطحيات و امور ناپايدار در نمى‌گذرد، تاريخ زندگانى ملت‌ها نشان داده است که اين هر دو امر ملازمهٔ تام با يکديگر ندارند مکرر پيش آمده است که مرد خوب خانواده، محبوب مردم کوچه و بازار نبوده و يا شهرت‌هاى مطلوب و ممدوح مردم بيگانه، با مناسبات مستحسن و رضايت‌بخش داخلى هماهنگى نداشته است! ولى اگر نه چنان کمال مطلوب‌ها را نصب‌العين خاطر خويش بداريم، و به يکباره از قوالب آرمانخواهانه و اسطوره‌اى بپرهيزيم، آنگاه مى‌توانيم به معيارهائى از اين دست نيز قناعت ورزيم که اگر دولتمردان، پايبندى به عزت و حرمت ملى و مردمى را در سطحى نشان دهند که با التفات به معيارهاى همه جا پسند آن، افتخارها برانگيزند و سرافرازى‌ها بيافرينند، دست غيرت بر چهره نامحرمان زنند و سرزمين‌هائى سربلند، توانا، آزاده و با استقلال در صف کشورهاى بزرگ جهان، پديد آورند، به حد خود دين دينى و ملى را ادا کرده‌اند و موجباتى براى جلب عنايت و تحسين الى الابد هموطنان خويش و توده‌هاى محروم و مظلوم فراهم آورده‌اند.


شايد با ملاحظهٔ برخى از اقدامات انسانى و خيرخواهانه و مفيد شهريار افشار در آغاز کار، وى را در رديف ايران دوستانى بتوان خواند که به مقتضاء اعتبارات عصر، سرنوشت خود را با سرنوشت کشور و ملت خود در هم آميخته و توانائى‌هاى خود را در راه يافتن عظمت مشترک به‌کار آورده بود. در زندگى سياسى او بکرات اتفاق افتاده است که به نحوى علاقه خويش را به تقدير گذشته و آينده مملکت نشان داده و غرور و شأن ايرانى بودن را ستوده است.


محمدکاظم مروى مى‌نويسد که در بازگشت نادر از هند (۱۱۵۳ق/۱۷۴۰م)، سفرائى را که براى به تمکين واداشتن ابوالفيض‌خان، حاکم ماوراءالنهر، از کابل به بخارا فرستاده بود، به خدمت پذيرفت و از آنان احوال خان مزبور را استفسار کرد. ابوالفيض‌خان نسب به چنگيز مغول مى‌رسانيد و خود را داراى تبارى بزرگ مى‌شناخت. على‌بيگ نام افشار که از فرستادگان شاه بود به عرض رسانيد که: ”خدمت و اطاعت نمودن ابوالفيض‌خان از جمله محالات است“. اما ”خاقان جم اقتدار فرمود که به نحوى به خدمتگزارى درگاه فلک فرسا مقرر فرمائم که چون کمترين ملازمان خدمت نمايند (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۵۱۸).


در همان حين، يکى از همراهيان على‌بيگ به نادر گفت که ابوالفيض‌خان درباره مذهب نادر مردد است و به قياس اسلاف صفوي، او را ”رافضى مذهب“ مى‌خواند، ولى على‌بيگ مذکور، به‌منظور جلب توجه او اظهار داشته بود که اينک: ”حضرت صاحبقران نيز به مذب و آئين شما به راه مى‌رود ـ عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۵۱۸“. و چون شاه اينگونه سخنان ناهموار و دور از انتظار را شنيد به خشم آمد و خطاب به سفير بى‌تدبير خويش گفت: ”اين چه نحو خوشامدگوئى است که از تو سرزده؟! امروز پادشاهان ربع مسکون آرزوى خدمتگزارى و جانفشانى (در) رکاب نصرت انتساب ما را دارند. ابوالفيض چه کدخدا است که تواند به ادنى‌تر (کذا) غلامان اين درگاه مقابل شود يا راى آنکه تو رفته و بدان تنباکوکش بخارائى خوشامد و مجازگوئى نمائي؟! دردم مقرر فرمود که ريش آن را تراشيده، جامه زنان در بر آن کرده، در ميانه اردو گردانيدند ـ عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۵۱۸“.


سرنوشت ابوالفيض نيز در تواريخ اين ايام مسطور است که پس از از نبرد کوتاهى که به مغلوبيت او منتهى شد همانند محمدشاه گورکانى هند سرتسليم پيش آورد، و على‌رغم بدگوئى‌هائى که از او نزد نادر شده بود، به اقتضاء سياست ملکداري، منصف خود را حفظ کرد و هم به حکم شاه تاجبخش، خطاب ”شاهي“ و عنوان ”سلطاني“ يافت. همچنين در شمار وقايع سال ۱۱۵۵ق /۱۷۴۲م که نادر براى سرکوبى عثمانى‌ها، به محاصره موصل اشتغال داشت، مى‌بينيم که جاسوسان وى آگاهش مى‌دارند که پادشاه چنين در صدد جمع‌آورى لشکر براى جلوگيرى از خطر هجوم احتمالى ارتش ايران است. به مدول سخن مورخ مروى چون ”داراى دوران اخبارات آن سرحد مطلع گشت، اما پيوسته مطمح نظر آفتاب اثر بر آن بود که بعد از تسخير ممالک روم، عنان عزيمت به جهت تسخير ممالک ختا انعطاف داده، عارننگ و قتل و غارت (را) که چنگيزخان در سنه سيع عشروست مائه، موافق ييلاق ايل (۶۱۷ق) در ممالک ايران از آن به‌عمل آمده، که رودخانه‌ها از خون به‌جاى آب جارى شده بود، رفته تلافى به‌عمل آورد ـ عالم‌آراى نادري؛ ج۳، ص ۵۷-۶۰“ .


در اجراء همين نيت، به حکام خراسان دستور داد که تدارک کافى ببينند و اسباب جنگ و مهارت فراوان به مرو بفرستند تا در فرصت‌هاى آينده، به جانب چين روى کند (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۵۱۸). به يقين که نادر از صرافت اين معانى دور نبود و به وسوسه طبيعت بى‌آرام و روح ستيزه‌جوئى خود هم اگر بود، در انديشه زودودن ننگ شکست از دشمنان قديمى ايران بود. اينگونه اتفاقات در زندگى پادشاه افشار به دفعات حادث شده، و به تعبيرى پايه و مايه نيات دراز و آرزوهاى جهانگيرانه وى را تشکيل مى‌داده است؛ چه او مى‌خواست براى نيل به غايت افتخارات و اعتلاء نام سرزمين‌هاى تحت فرمان خويش تا سرحد بزرگ‌ترين کشورهاى روزگار، کسب اعتبار کند. اگر سخن محمد‌کاظم وزير مرو را درست بدانيم که نادر تاريخ ايران را به کمال مطالعه کرده بود و احوال سلاطين و امم را به‌درستى در خاطر داشت (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۲۲-۲۸). مى‌توان با اين ادعاى گاه و بيگاه او، در مراوده با عثمانيان، توافق داشت که شاه افشار قصد رسانيدن ايران به مرزهاى شناسائى آن تا کرانه‌هاى فرات را در سرداشت و به هيچ‌وجه درصدد جهانگيرى و توسعه‌طلبى ناموجه نبود.


همين انديشه‌ها را نيز در نگاه به شرق و جنوب خاورى کشور چنان دنبال مى‌کرد که در هنگام تسخير هند و به زانو در آوردن شاه گورکاني؛ به‌صورتى روشن‌بينانه و واقع‌گرايانه از تصرف سرزمين‌هاى تازه چشم پوشيد و فقط مرزهاى ايران را به حدود طبيعى و جغرافيائى فلات رسانيد.


در شرح زندگى وي، بگرات ديده مى‌شود که اعمالى از او به منصه ظهور رسيده است که نمى‌توان آنها را با هيچ‌گونه منطق معتدلى ارزيابى کرد. مورخان نيز با دقت و صحت کردارهاى ناموجه وى را توضيح داده‌اند و شآمت بسيارى از افعال قبيح شاه را برملا ساخته‌اند. ولى هرچند که در تعقيب اطوار پادشاهان سلف در توجه او به امور داخلى و سلوک و معاش با توده‌هاى ايرانى ضعف و تهاونى مشهود است، در شيوه‌هاى برخورد و روياروئى وى با مسائل خارجى و قدرت‌هاى بيگانه، توانائى و تدبير فراوان به چشم مى‌آيد؛ به‌عبارت ديگر، اگر رفتار نادر را ناشى از صفات و خلقياتى بدانيم ـ که در همه حال تند و محکم و با صلابت بود و از استقامت رأى وجودت ذهن و تمرکز خارق‌العاده قواى دماغى وى حکايت داشت ـ ايرانى و انيرانى هر دو به يک نسبت از آن متأثر شده‌اند! نهايت اينکه، شدت عمل‌هاى وى در مورد اتباع کشور او توجيه‌پذير نيست و نماينده ديدى ضيعف ادارى و عدم اعتنا به احوال عامه و نقض فرهنگ حکومتگرى او، خاصه در مسائل مردمى است، اما درباره خارجيان و به‌ويژه دشمنان آسيب‌رسان دائمى ايران، قاطع و صريح و توجيه‌پذير است.