موفقيت‌هاى کوچک و بزرگ نادر در خلال جنگ‌هاى محلى موجب شد که هم خود را بشناسد و نقايص فرماندهى وى را رفع کند و هم در استان‌هاى شمال‌شرقى و شمال مملکت نام و آوازه‌اى به هم رساند. اين شهرت‌جوئى‌ها باعث شد محمد‌خان ترکمن، فرستادهٔ تهماسب، که براى سرکوبى ملک‌محمود به خراسان آمده بود، از او مددگيرد و گرچه به‌دليل ضعف فرماندهى خود، کارى از پيش نبرد و براى خواباندن شورش‌هاى دائمى در قلمرو متصرفات خود او را ترک کرد، اما اعتبار وجودى نادر را به تهماسب که به‌دنبال حاميان جديدى مى‌گشت، نمود (لکهارت، لارنس: انقراض سلسه صفويه (و ايام استيلاء افاغنه در ايران)؛ ترجمه مصطفى قلى عماد؛ ص ۳۲۱). شايد هم جاذبه قدرت قديم و شوکت قويم سلسله صفوى بود که به هر طريق، نامجوى افشار را بر آن داشت که کسان خود را به خدمت تهماسب اعزام دارد و با به‌دست آوردن فرمان شاهى که مسلماً حصول آن در ايام پريشانى تهماسب متعذر نبود، امر حکومت را بر خويش مسلم دارد۱. تهماسب هم حسنعلى‌خان معيرالممالک را که از محرمان درگاه وى بود، براى سردر آوردن از کارهاى نادر به خدمت وى اعزام داشت و وى که بعدها و تا پايان کار نادر هميشه نديم جلوت و امين خلوت او شد، بر حکومت وى تصديق نهاد، و نادر هم براى تقرب به درگاه شاه و قلع و قمع سرکشان ازاو استمداد جست۲.


(۱) فسائى مى‌نويسد: ”امراى خراسانى که رتبهٔ خود را از ملک‌محمود بالاتر مى‌دانستند، يک‌ يک آمده به توسط نواب نايب‌السلطنه (فتحلعى‌خان قاجار) مورد عنايت شاهى مى‌شدند و ميرزاعلى‌اکبر نام از جانب نادرقلى‌بيگ، که در ايام شوريدگى خراسان به زور بازوى خود نواحى ابيورد را تحت اقتدار داشت، با عرايض ضراعت‌آميز آمده، به‌وسيلهٔ نواب نايب‌السلطنه قاجار شرفياب حضور شاهى شد و برحسب استدعاى او فرمان ابيورد به نام نادرقلى‌بيگ مرقوم و ميرزاعلى‌اکبر با نيل مقصود عود نمود“ (فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۱۶۴).


(۲) انقراض سلسله صفويه (و ايام استيلاء افاغنه در ايران)؛ ص ۳۵۲.

ميرزا مهدى استرآبادى مى‌نويسد که تهماسب پس از تقويت سپهدارى به فتحعلى‌خان قاجار از راه جاجرم و اسفراين روانهٔ مشهد شد و در حين حرکت، حسنعلى‌بيگ معيرالممالک را به خدمت نادر فرستاد و تقاضاء پيوستن او و لشکريان وى را به اردوى خود نمود (جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله نوار؛ ص ۵۵)؛ ولى نويسندگان عصر قاجار دعوت نادر را به همت فتحعلى‌خان قاجار مى‌دانند.


با رسيدن پيام تهماسب، نادر که خود در صدد هجوم به مشهد بود، رهسپار خبوشان شد و به جمع ملتزمان شاه پيوست. قواى او را تا پنج‌هزار نفر سرباز بالنسبه کارآمد و مستعد افشار و کرد دانسته‌اند که به حد مقدور از تربيت نظامى درست بهره‌مند بودند و هستهٔ اصلى ارتش پيروزمند بعدى وى را تشکيل مى‌دادند؛ به‌عبارت ديگر، مى‌توان گفت که تهماسب، قوى‌ترين و با نفوذترين سردار جنگى را در اختيار گرفت و نادر نيز در کنار شاهزادهٔ سرگردان و پريشان، درخشنده‌ترين و جذاب‌ترين چتر حمايتى را بالاى سر نگريست. در اين هنگام سن نادر به سى‌ و نه مى‌رسيد، در عنفوان جوانى و نيرومندى بود که على‌رغم اصل و نسب غيرقابل اعتناى وي، به سردارى متهور و بيباک معروف شده بود (انقراض سلسله صفويه، ”ايام استيلاء افاغنه در ايران“؛ ص ۳۵۲). اردوى تقويت يافتهٔ شاه، بدين طريق نخستين مقصد جنگى خود، مشهد را در پيش گرفت و تدمير ملک‌محمود را پيشنهاد خاطر ساخت. ملک که خود را به اندازهٔ کافى نيرومند مى‌دانست، به استعداد تمام از شهر بيرون آمد و در نزديکى خواجه ربيع رزمى سخت دليرانه نمود؛ ولى شکست خورد و ناچار به استحکامات متين و قواى نيرومند درون مشهد پناه برد.


نادر توانست با موافقت يکى از سرداران، و زوربازوى سربازانبى که بدو اعتماد فراوان داشتند، شهر را به تصرف در آورد و با حاکم پرمدعاى تون، همان کند که اگر او مى‌توانست، از انجام آن دريع نداشت! پس از پايان اين مهم که اولين فتح نمايان سپهسالار در رکاب تهماسب بود ـ و قتل فتحعلى‌خان قاجار به سياست نادر ـ نخستين بارقهٔ عناد با تهماسب و درباريان او درخشيد. نادر از آغاز کوشش داشت که قلوب سربازان را به تمامه متوجه خود سازد؛ به همين دليل، جيره آنان را به‌دست خود مى‌پرداخت، و حتى اسامى آنها را، مانند ناپلئون، فردريک و ديگر سرداران بزرگ، به ذهن مى‌سپرد، و البته از حمايت جانبازان وفادار و فداکار خويش نيز استفاده‌ها مى‌برد و به اتکاء آنان بود که آرام آرام بساط تمام مخالفان و معارضان را برچيد. اما چون مشهد را پايگاه مطمئن حيات خانوادگى خود مى‌دانست که به سربازان خراسانى نيز که مهم‌ترين و بزرگ‌ترين حاميان او بودند، اعتماد فراوان داشت، پسر بزرگ وى رضاقلى ميرزا را که به حکومت ابيورد منصوب بود به شهر خواند و گوئى او را به‌عنوان حاکم، در ارک مشهد استقرار داد!


اطرافيان تهماسب اين نوع تلاش‌ها را بى‌حرمتى به شاه تلقى کردند و موجب کدورت و کشمکش ميان آنان شدند، که در آن هنگامه دشوارى‌ها اصلاً جاى آن نبود يا قابل گذشت بود؛ ولى چون دامنه اغتشاش‌هائى که به تحريک شاه به‌عمل مى‌آمد، بالا گرفت، نادر گزير شد قسمتى از نيرو و همّ خود را براى خواباندن بى‌نظمى‌ها در قوچان و مرو و سيستان مصروف دارد.


پس از سرکوبى‌ ابداليان هرات، چون اشرف غزم شرق کرده بود، نادر با سپاهى عمده وى را استقبال کرد و در خلال سه جنگ مهم، يعنى جنگ‌هاى مهماندوست، سر دره خوار و مورچه‌خورت، افغان‌ها را تار و مار ساخت و تهماسب را در تختگاه اجدادى خويش، اصفهان، مستقر گردانيد. تا اينجا تهماسب متقاعد شده بود که بى‌وجود نادر براى او کار بدشوارى مى‌انجامد و لابد که بايد جور درشتى‌هاى او را متحمل شود؛ ولى از اين پس انتظار داشت که سپهسالار خراسانى او را به حال خود بگذارد و به همان منطقه‌اى که به‌عنوان تيول، واگذار آن مى‌کرد قناعت ورزد. اما از نظر نادر، تهماسب ”دست‌مايه‌اي“ بود که شمشير مدعاى خود را بدان حيلت دهد (تاريخ نادرشاهي؛ ۲۵). و تحت لواى او، حصول پيروزى را آسان‌تر گرداند. بدين طريق، بر اعمال و رفتار وى نظارت مى‌کرد و از سقوط کامل وى به‌دست درباريان فاسد و مغرض و اهل حرم، که سابقه‌اى داشتند، جلوگيرى مى‌نمود.


تهماسب، نادر را واداشت که کار افغان‌ها را در زرقان فارس يکسره کند. نادر چون از شدت تأثيرپذيرى شاه و احساسات قلبى وى نسبت به خود آگاه بود، ايستادگى نشان داد و ميل خود را به بازگشت به خراسان اعلام داشت؛ تهماسب که با وجود اصرار و ابرام وزيران، مى‌ديد که هيچ‌کس چون نادر سزاوار ارادهٔ ارتش پيروزمند نيست و به‌خصوص تاريخ که وقتى دست اشرف از کارهاى ملک به يکباره کوتاه نشده است، بر دوام ارکان قدرت و حکومت وى اطمينان نداشت؛ (حزين لاهيجي، شيخ محمد‌علي؛ سفرنامه؛ پاکشدهٔ محمدي، ص ۱۱۸) پس به ناچار به مستدعيات خان بزرگ، که پس از فتح مشهد لقب تهماسب قلى‌خان يافته بود، تمکين کرد و موافقت نمود تا هرجا که ضرورت دارد براى مخارج سپاه ماليات اخذ کند، و علاوه بر حکومت استان‌هاى خراسان، مازندران، استرآباد و سيستان دو خواهر خود را نيز به زوجيت او و فرزند خود رضاقلى‌ميرزا، در آورد (عالم‌آراى نادري؛ ج ۱، ص ۱۸۷).


وقتى که نادر از فتنه‌جوئى اشرزف و همراهيان او فراغت يافت (جمادى‌الثانى سال ۱۱۴۲)، عزم قلع و قمع ترکان کرد و با ارسال هدايائى چند ـ از آنچه در محاربه با افغان‌ها به غنيمت گرفته، و در حقيقت بازيافته بود ـ و به‌ويژه بازگرداندن اناث دودمان سلطنتى صفوي، که مدت هفت‌ سال در حريم افغانان گذرانده بودند، قلب شاه را متوجه خود ساخت و از طريق بهبهان و رامهرمز و شوشتر به دزفول متوجه شد تا آن صفحات را از وجود عناصر بى‌تمکين صاف کند. در اينجا اعزه و اعيان، جملگى به خدمت قاطع و بى‌گذشت خود را در همهٔ عمر نسبت به خطاکاران، معمول مى‌داشت به‌کار آورد و دستور سياست ناصرين حميدان و چند شيخ ديگر را که مکرر به تاراج و غارت توده‌هاى بى‌پناه پرداخته بودند، صادر کرد (تاريخ پانصد ساله خوزستان؛ ص ۱۲۷).


در همين خوزستان بود که محمدخان بلوچ، سفير اشرف شاه به دربار عثمانى (شرح او در ضمن حوادث سال ۱۱۴۶ آمده است). از مأموريت خود بازگشته و چون کشتى افغانان را غريق بحر فنا ديده بود، ”تحفه و هديه و نامهٔ قيصر را خدمت نواب نايب‌السلطنه سپرد و به ايالت کهکيلويه برقرار گرديد ـ فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۱۷۳“ آنگاه نادر الله‌وردى بيگ‌قزوينى و محبعلى بيگ زنگنه را به‌عنوان فرستاده نزد عثمان پاشا، فرمانده عثماني، در همدان اعزام داشت و عنوان کرد که آل‌عثمان اغتشاش‌هاى داخلى ايران را غنيمت دانسته و بخشى از خاک اين کشور را اشغال کرده‌اند، مردم بيچاره نيز مطيع شده و ”آن عظمت دستگاهان از ننگ و ناموس احتراز ننموده، قدم در خانهٔ جمعى فقيران و بيوه‌زنان دور از خان‌و‌مان و بى‌شبان گذاشته‌اند ـ عالم‌آراى نادري؛ ج۱، ص ۱۹۷“ و در خاتمه از وى خواسته بود که بدون مسامحه و تعويق خاک ايران را ترک کند.


عثمان پاشا از استماع اين اخبار مشوش شد و آمادهٔ جنگ گشت. به پاشايان ديگر حاکم در آذربايجان و ارمنستان و گرجستان نيز آماده باش داده شد و سلسله جنگ‌هاى متعددى که تا پايان حيات نادر نيز ادامه داشت، و جز در يک مورد، همگى عموماً به فتح ارتش ايران انجاميد آغاز شد.


نادر عمليات نظامى را وجههٔ همت ساخت. حسينقلى‌خان‌زنگنه که پس از فتح تهران، مأمور آزاد ساختن قزوين از دست افغانان شده، و بعد از انجام کار به فراهان و گلپايگان عزيمت کرده بود تا مراقب عمليات نيروهاى ترک در آن حدود باشد، اين بار به فتح کرمانشاهان گسيل گشت و خود به‌ دعوت مردم نهاوند، بدان سو متوجه شد و در نخستين درگيرى مستقيم با عثمانى‌ها (رمضان سال ۱۱۴۲)، عثمان پاشا را شکست داد و ناگزير آن ساخت که به همدان عقب‌نشينى کند و منتظر دريافت کمک از بغداد بماند. در نهاوند بود که نادر آگاهى يافت سليمان پاشا، فرمانده پادگان سنندج، و تيمور پاشا، والى وان، با هم متحد شده‌اند و به سمت ملاير راه مى‌سپارند. نادر، سرعت عمل را که از عمده جهات‌غافلگيرى و مغشوش کردن نيروى دشمن است و وى به حد کمال از اين فن در جنگ‌هاى خود استفاده مى‌کرد به‌کار گرفت و در جلگه ملاير شکست سهمگينى به نيروهاى ترک وارد ساخت. آنان ناگزير به عقب‌نشينى شدند و ما ترک جنگى بسيار از خود به‌جاى نهادند.


عثمان پاشا که نتوانسته بود مساعدت عمده‌اى از احمد پاشا، والى بغداد، کسب کند، ناگزير به ترک کرمانشاه شد و حسينقلى‌خان زنگنه آن را بى‌زحمتى گرفت و تمام توپخانه و مهمات سپاه اشغالى را در اختيار درآورد. اين توپخانه سخت به‌کار سپهسالار ايران مى‌آمد، چه، در جنگ‌هاى بعدى ديده مى‌شود که در ارتش ايران متأسفانه از اين حيث کمبودهائى داشته است، به‌ويژه در محاصرهٔ قلاع نظامى که لازم بود از توپ‌هاى گران قلعه کوب استفاده کنند، با ناکامى‌هائى مواجه شده، ناگزير کار به محاصره‌هاى طولانى مى‌کشيد.


حسينقلى‌خان ‌زنگنه در تعقيب سليمان پاشا که سنندج را تخليه کرده بود، بدان شهر رفت، ولى در دوازده کيلومترى آن، از سپاه عثمانى شکست خورد. با خبر ورود نادر که به‌دنبال سردار خويش مى‌آمد، سليمان پاشا به ناچار به بغداد متوارى شد و کرمانشاهان و کردستان بى‌زحمت عمده‌اى مقدم جنگجويان وطن را پذيره شدند. بدين ترتيب، تا پايان سال ۱۱۴۲ نادر در طى چند حرکت جنگى سريع و دقيق، صفحات خوزستان، لرستان، کرمانشاهان و کردستان را از وجود قواى اشغالى پيراست و در محرم سال ۱۱۴۳ به‌سوى مياندوآب حرکت کرد.