اين نکته از نکات تأسف‌انگيز اين عصر است که بايد مخلوق همان بى‌انتظامى و در هم ريختگى آن شمرد، و البته در عمق وجود خويش دلايل ديگرى نيز مى‌تواند داشته باشد. به‌عنوان يک حقيقت دردناک، مى‌توان پذيرفت که وقتى مردم آن همه جور و اعتساف را از طبقات زيردست مى‌نگرند و آن همه کشتارهاى انساني، کله‌مناره‌سازي، چشم‌درآوري، گوش‌بري، کتک‌زني، ناموس‌ربائى و مظالم متعدد ديگر را هر روز و هر ماه و هر سال علانيه مى‌بينند، بر کم اعتبارى و پوچ شدن فضايل اخلاقي، آگاهى مى‌يابند، و اينکه کسى در بند ديگرى نيست و آنچه حاکم است، قانون جنگل است و بس، چشم و دل خلق را فرا مى‌گيرد. اگر به تقريرات بسيار قابل اعتناء ميرزامهدى استرآبادي، در مباحث آخر جهانگشاى نادري؛ توجه شود، احوال مردم مستمند عيان مى‌گردد: ”عمال ممالک را که در محکمه حساب حاضر مى‌کردند، بى‌انديشه روز حساب به مقام مؤاخذه ايام اخذ و عمل درآمده، بدون اينکه از جانب احدى تقرير حکايتى يا ادعاء شکايتى شده باشد، آن جماعت که در ولايات دستى بلکه ناخنى هم نداشتند که قفاى سر توانند خاريد، از پا بر فلک کشيده، ناخن به در مى‌کردند. بى‌گناهان بى‌دست و پا گشته، هر کدام ده الف و بيست الف که هر الفى پنج هزار تومان بوده باشد، از دست چوب با قلم‌هاى شکسته به پاى خود مى‌نوشتند. اين دفعه ضرب و تعذيب را براى آنها شديدتر مى‌کردند تا اعوان و دستياران خود را به قلم دهند. ايشان نيز ناچار آنچه از خويش و بيگانه و همشهرى و دور و نزديک و ترک و تاجيک را ديده يا نديده اسم آن را شنيده بودند، شريک خود به قلم مى‌دادند... ـ جهانگشاى نادري؛ چاپ ۱۲۹۳، ص ۲۰۶“. يکى از صدمات جبران‌ناپذيرى که جنگ‌هاى مداوم ايجاد مى‌کند. تنزل ارزش‌هاى اجتماعى است؛ به‌عبارت روشن‌تر، وقتى که مردم هر روز شاهد کشتارها و فجايع بى‌دليل هستند و گرامى‌ترين و عزيزترين موجودات خويش را در مهب فنا مى‌بينند، ديگر نمى‌توان از آنان متوقع بود که به بى‌فايدگى آن اعتبارات توجه نکنند و زخم‌هاى مهيبى را که هرج و مرج بر پيکر آنها وارد ساخته، فراموش کنند. نمونه‌هاى بارز آن را در اروپاى پس از جنگ‌هاى جهانى اول و دوم بسيار مى‌توان ديد، و تغييراتى را که از اين ممر بر فرهنگ غربى وارد آمده، به صراحت مى‌توان ملاحظه کرد.


در دوره‌اى که هم اکنون مورد نظر ما است، به فراوانى اتفاقاتى صورت ظهور مى‌يابد که نمايندهٔ تدنى اخلاقى و زوال صفات نيک و مردمى است. تا آنجا که همانند اصلى معتبر در مى‌آيد که: کسى را بر کسى ابقاء نبايد! سردارانى به قيد قسم‌هاى سخت، به مردى اطمينان مى‌دهند که سر بر خط فرمان وى گذارند و جز ارادهٔ او، مشى و تدبيرى نپذيرند، و به اندک مدتى ديده مى‌شود که همان سوگندخواران، پا بر روى تعهدات خويش مى‌نهند، ضمانت‌هاى اخلاقى و وجدانى را به دور مى‌افکنند و ولينعمت و صاحب اختيار مى‌نهند، ضمانت‌هاى اخلاقى و وجدانى را به دور مى‌افکنند و ولينعمت و صاحب اختيار خود را از تخت به زير مى‌کشند. به اين هم بقا نمى‌کنند که به سرنگونى آن رضا داده باشند، بلکه حتماً و قطعاً ـ به‌طورى که در اکثر موارد اتفاق افتاده است ـ کورش مى‌سازند و از نعمت بى‌نظير ديدن، محروم آن مى‌گردانند! چيزى که در اين دوره فراوان و فراوان به چشم مى‌خورد، کورى است، و البته اگر تاريخ جنايات آن به صورت دقيق و تحقيقى نوشته آيد، نحوه‌هائى از شدت عمل نيز ديده مى‌شود که به راستى مو را بر اندام راست مى‌کند! ولى نوعى در هم ريختگى نظامات اخلاقى به‌ نظر مى‌رسد که متأسفانه هيچ حد و مرزى نمى‌شناسد. چون متن تاريخى که به تحليل آن مى‌پردازيم از اين نوع واقعات بسيار به خود مى‌بيند، براى نمونه، رفتار على‌قلى‌خان با بنى‌اعمام خود را مثل مى‌زنيم، آنگاه روش بردار او ابراهيم را با خود وى نشان مى‌دهيم، رفتار شاهرخ با اين هر دو، و در جزو، نحوهٔ عمل سرداران شاهرخى را با خود وى به ديده مى‌گيريم که همه و همه عبرت‌زا و تأسف‌‌افزا است! اگر راست است که زندگى مردان برجسته هر عصر، نماينده حالات و اطوار و کردار انسان‌هائى است که از ميان آنها برخاسته‌اند ـ و طبيعى است که نقش تأثيربخش و تأثرپذير هر دو دسته را محلوظ بداريم ـ پيدا است که ميزان تشتت‌ها و بى‌نظمى‌ها و نکبت‌هاى اخلاقى به چه پايه‌ مى‌رسيده است و چگونه هيچ کس را به فرداى خود اميدى نمى‌بوده و از نزديک‌ترين کسان نيز انتظارى نمى‌داشته است! چنانکه خود شاهرخ على‌رغم همه بدبختى‌هائى که برخانواده خود ديده و رنج‌هاى عظيم و مدهشى که به شخصه تحمل کرده و صدمات دردناکى که کشيده است باز تا آخرين لحظه دوام و بقا، آنى از مکر و خديعت دورى نمى‌گزيده و حتى بر فرزندان خويش نيز ابقاء نمى‌وزيده است!