در اين مسئله ترديدى نيست که مردم عادى ايران در خلال قرن‌ها و هزاره‌هاى تاريخ اجتماعى خود، همواره احساس وابستگى به مرکز قدرت داشته‌اند. قطب‌هاى مسلط جوامع ايراني، همواره احساس وابستگى به مرکز قدرت داشته‌اند. قطب‌هاى مسلط جوامع ايراني، اگر در درون حباب‌هاى نفوذ خود، درگيرى‌هاى فاحشى پيدا نمى‌کردند و به اقتضاء زورآزمائى و کسب توانائى بيشتر يا تنازع بقاء ـ که گهگاه ضرورى مى‌نمود ـ به مبارزه با هم نمى‌پرداختند و طبيعتاً در چنين مواردى به فکر بهره‌کشى از زيردستان و وابستگان عادى خود نيز نمى‌افتادند، به‌ندرت امکان داشته است که در ميان مردم کوچه و بازار، مدعيانى بيابند يا دست کم بازخواست‌کنندگانى داشته باشند که درباب ”اصول و مقررات حاکم“ و يا ”حدود روابط آمر و مأمور“ پرس و جوئى بکنند! ملسم است که در بخش نخست تاريخ ايران کهن، و تا آنجا که انقطاعى فاحش در شيوه‌هاى حيات ملى پديد نيامده بود، على‌رغم همه مقاطع ادوارى تاريخ دودمان و حتى آمدن و رفتن مقدونيان، اين وابستگى‌ها، به حقيقت در حکم پيوستگى بوده است و در ميان چوپان و رمه، اختلاف‌هاى چشمگيرى فرصت ابراز وجود نداشته است و باز محرز است که هرگز در اين مقوله، قصد آن نيست که صيرورت‌هاى تاريخى به بوتهٔ انکار افکنده شود و تغييرات و تحولات ضرورى عناصر متشکل روح ملى که به حکم زندگى و عوامل مؤثر بر آن همچنان ساز و کارهاى درون ذاتي، پديده‌هاى طبيعى و اقليمي، مجاورت‌ها، تصادف‌هاى تاريخى و ضرورت‌ها در تعبير فلسفى آن (جبر توأم با اختيار) که لاينقطع انجام مى‌شود، ناديده گرفته آيد، بلکه منظور اساسى اين است، که در حوزهٔ جغرافيائى فلات ايران که اغلب قلمرو جولان و صحنه‌آرائى اقوام ايرانى بوده است، على‌الدوام در عين کثرت، وحدت نيز وجود داشته و جوامع ايراني، مانند جويبار‌هائى که با يکديگر همراه و همسفر مى‌گردند و در نهايت تلاقى و التقاط، نهر عظيمى را که نماينده کل موجوديت همگى است، تشکيل مى‌دهند، سير طولانى مرتبطى داشته‌اند.


در اين زمينه، حسب حال ايرانى عادى که در جامعه روستانشين و چوپان بوده، يا کسوت شهرى و صنعتگر و بازارگان او به تن کرده، گذران بر سبيل استمرار بوده است و تا آنجا که قطب‌هاى عظيم سه گانه حکومت، ديانت و مالکيت با يکديگر تناقضاتى نمى‌يافتند به آنچه داشته، دلبسته بوده و به مامضى رضا مى‌داده است! بنابراين غيرمترقب نيست اگر ببينيم توده‌هاى عادى مردم به کسى که به زور مى‌خواهد جائى در اجتماع قدرتمندان براى خود بازکند، به ديدهٔ ترديد نگاه مى‌کنند و به فرض، کيفيت جاگيرى فرزندان مرشد اردبيلى و حدود دو قرن تلاش آنان براى دستيابى به قدرت چنان از ياد برده‌اند که پس از دو سده و نيم فرمانروائى آنهائى که چهره‌هاى درخشان و خدمتگزار آنها تعداد کمى بيش نيست ـ و قسمت عمدهٔ حکام آن مردمى غرق در شهوات جسماني، عياشي، لهو و لعب، خرافا و نکبت‌هاى اخلاقى هستند ـ باز دو دستى به تنهٔ مرتعش و لرزان موجود غرق در گناهى چون تهماسب دوم چسبيده‌اند و وجود مرد آزاد کننده و وطن‌خواهى چون نادر را، که بيش از ديگران به خود آنها شباهت دارند، انکار مى‌کنند! برخى زمزمه‌ها که در همان ايام تاجگذارى نادر شنيده مى‌شد بيش و کم اينگونه بود که ”اگر قصد تو خدمت بوده، چرا حالا که دشمنان خارجى و اخلالگران داخلى را سرجاى خود نشانيده‌اى حاضر نيستى که مسند قدرت را رها کنى و حق را به‌دست حقدار آن بسپاري؟!“ گوئى که فقط و فقط مردمى از قماش تهماسبند که مى‌توانند به ملاحظهٔ ميراث خوارى و بهره‌مندى از سبق ذهنى و خلق، جائى در رديف خيلى بالا داشته باشند و نه ديگران! و اما اين شيوه از اعتقادات، به‌ندرت فوايدى هم داشته است؛ چون هر آينه مردى صالح و کافى بر اريکه اقتدار متمکن مى‌بوده، مى‌توانسته قدم‌هائى بزرگ در جهت خير و صلاح عامه بردارد، زندگى خود را نصب‌العين حيات اجتماعى سازد، و ايادى حسنه‌ آن را در راه رفاه حال مرد به‌کار وادارد. هر چند که در عمل حکايت سيمرغ و کيميا را به خاطرها مى‌آورد! باز مشاهده مى‌شود که کلام او، ارشاد او و دلالت او مافوق هر مطلب ديگرى از همين نوع است و کافى است که مثلاً دانسته شود اراده او بر حمايت ياغى و طاغى مترتب نيست. در آن صورت، همان‌قدر که گفته شود: ”اين شخص مخالف ما است“ کافى است که حتى افراد ايل و وابستگان قدر اول وى را نيز به حال خود آورد و از تشکيل جبههٔ خونريز تازه‌اى اجتناب به‌عمل آيد. در همين دوران کشمکش بعد از نادر، به مثال‌هاى فراوانى از اين دست بر مى‌خوريم که گاه ديده مى‌شود حتى نمايندگان حکومت متزلزلى چون ابراهيم‌شاه (برادرزادهٔ نادر) از سرجنبانان شهرى چون کرمانشاهان شکست خورده و راه بازگشت در پيش گرفته‌اند؛ ولى وقتى که جماعت متوجه ”امر سلطاني“ شده قائد محلى را در جهت مخالف اراده او، در نظر آورد‌ه‌اند به ميدان آمده و حکم به بطلان تدابير استقلال طلبانه آن داده‌اند تا پيوستگى خويش را به ”مرجع نامي“ حفظ و ثابت کنند. (در تاريخ زنديه؛ ص ۲۵).


چون نمونه‌هائى از اين نوع پيشترها در تاريخ قدرت‌يابى نادر ذکر شده و زندگى پرکشاکش او، تا وقتى که خود به ”مرکز قدرت“ نزديک شده، و بعدها هم تا جائى که ”توانائي“ و ”حق“ را از آن خود ساخته، دلالت کافى بر توجيه مطلب دارد، از تفصيل در مى‌گذريم و فقط به ذکر اين نکته درباب زمان پس از نادر اکتفا مى‌ورزيم که متأسفانه ظهور مدعيان متعدد تو افراد جاه‌طلب و سبک‌مغز و بى‌مايه موجب شد اين تکيه‌گاه عظيم حياتي، دچار بى‌ثباتى شود و تأملات و توجهات عامهٔ ناس، جائى ساکت و ساکن نيابد. ما بکرات يادآور شده‌ايم که هيچ بدبختى‌اى براى ملت و مملکت ايران بدتر از آن نيست که حکومتى ضيعف داشته باشد؛ چه در آن صورت نه تنها ماجراجويان و فتنه‌انگيزان داخلى به حريم حقوق مردم بى‌دست و پا و بى‌دفاع دست تعدى مى‌گشايند، بلکه از آن بدتر، چاه‌هاى ويل مطامع همسايگان تجاوزکار و فرصت‌طلب است که به حکم قبول مطلق‌هاى ذهنى زور و حق‌ اقوي، دست به تاراج و تطاول مى‌زنند و بساط حيات و نواميس ارجمند انسانى را در هم مى‌پيچند.