شاهرخ را بايد به حقيقت سومين جانشين نادر قلمداد کرد که پس از مشاهدهٔ بسيارى فجايع که برخود و خاندان وى رفته بود، بخت زندگانى طولانى يافت ـ گرچه با توجه به حال و روز او بايد گفت که در مدت حکومت خود، هرگز طعم آرامش و قدرتمندى را نچشيد!


او پسر رضاقلى‌ميرزا است که از طرف مادر، نوادهٔ شاه‌ سلطان‌حسين صفوى محسوب مى‌شود (مجمع‌التواريخ پس از نادر با...، ص ۳۶). و از اين حيث مى‌توان گفت که با توجه به انديشه‌هائى که نادر هم از آغاز براى نزديکى به تاج و تخت در سر داشت، تولد او را سعادتى عظيم تلقى مى‌کرد۱. لکهارت در تعليل نامگذارى نوزاد رضاقلى‌ميرزا به شاهرخ، دلايلى برمى‌شمرد و چون خود به هر عنوان درصدد مقايسهٔ نادر با تيمور بوده، و اين کار را جاى‌به‌جاى انجام داده است، اطلاق اين اسم را جهتى ديگر براى مشابهت‌هاى عقيدتى که اين دو راهى عاجزکش و سفله‌پرور مى‌داند۲


(۱) ميرزا ابوالقاسم، شيخ‌السلام کاشان، در سال ۱۱۴۳ ق واسطه رفع اختلافات ميان شاه تهماسب و نادر شده بود خواهر شاه، فاطمه بيگم، را براى رضا‌قلى‌ميرزا خواستگارى کرد (نراقي، حسن؛ تاريخ اجتماعى کاشان؛ ص ۱۴۸-۱۴۹).


(۲) در پايان غائله محمدخان بلوچ که نادر از شيراز به جانب اصفهان حرکت مى‌کند (۱۱۴۶ق) خبر تولد شاهرخ را مى‌شنود (هدايت، رضاقلي؛ تاريخ روضةالصفاى ناصري؛ ج۸، ص ۵۴۰) . ميرزا زکى که از جمله ندماى نارد بوده، ماده تاريخ تولد او را با لفظ ”شاهرخم“ (۱۱۴۶) در مى‌يابد (عالم‌آراى نادري؛ ح۱، ص ۳۷۱ -۳۷۲).


طبيعى است که نادر، آن هم در موقعيتى که هنوز در تاريکى اعتبار و بالنسبه خمول گمنامى به سر مى‌برد، از داشتن چنين نقطه اتکائى در اذهان عامه ”صفوى پسند“ دلشاد باشد و توجهات روزافزونى بدو بيابد. نادر در سال ۱۱۵۳ق، وقتى که از هند بازگشت و در هرات، خرگاه گشود، از شاهرخ استقبالى سزاوار به‌عمل آورد، و وى را که در آن هنگام هفت ساله بوده، به‌عنوان سلطان هرات شناساند. سجع سکه او چنين است:


امر شد از شاه شاهان نادر صاحبقران                     سکه يابد در هرات از شاهرخ نام و نشان


معلوم است که عمل نادر، بيشتر جنبهٔ تظاهرى و نمادى داشته است و او که به دستى رضاقلى‌ميرزا را از نيابت سلطنت و وليعهدى معزول کرده بود، به دستى ديگر خواسته‌ است که تحبيبى به‌عمل آورد و شايد هم خاطرهٔ سکه‌اى را که سيصد سال پيش، در همان مکان و به همان نام، ولى براى فرزند تيمور لنگ زده شده است، در اذهان زنده نگاه دارد۳.


(۳) لکهارت دلايل ديگرى هم باى اين مقايسه ارائه داده است (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; P 80-81).


نام و نشان مشخص ديگرى تا سال ۱۱۵۶ق/۱۱۷۴۳م از شاهرخ ديده نمى‌شود؛ چه او طفلى بوده و لايق کارى شناخته نمى‌شده است.۴


(۴) هدايت مى‌نويسد که چون نادر خود را مانند اميرتيمور پادشاه اقاليم مى‌دانست، شاهرخ ميرزا پسر خود را به هرات که تختگاه شاهرخ بن‌تيمور بود،”فرمانفرما فرمود“ (تاريخ‌روضةالصفاى ناصري؛ ج۸، ص ۵۵۲-۵۵۳).


در ۲۴ ربيع‌الثانى اين سال شاهزادگان، نصرالله‌ميرزا، امامقلى‌ميرزا و شاهرخ‌ميرزا، در مريوان به اردوى شاه رسيدند و به همراه آنان سفير محمدشاه گورکانى نيز با هداياى شايسته‌ وارد شد. وقتى که در سال ۱۱۶۰ق/۱۷۴۷م مصيبت‌ها شدت يافت و نادر به حکم غريزه فهميد که سايهٔ مرگ او و خانواده وى را تهديد و دنبال مى‌کند، فرزندان خود و از جمله‌ نوه‌ وى شاهرخ را به کلات فرستاد و خود براى سرکوبى کردهاى خبوشان، سفر بى‌بازگشت خود را در پيش گرفت (Lettres Edifiantes et Curieuses; P 311).


على‌قلى‌خان که به‌دنبال مرگ غم‌انگيز نادر، قدرت را قبضه کرد به هيچ يک از احفاد او به‌جز شاهرخ ابقاء نکرد؛ بدان دليل که مى‌خواست براى ترضيه حال مدعيان بعدي، برگى در آستين داشته باشد، و وقتى خود او به‌دست بردار، کور و عليل شد، و ابراهيم‌خان هوس سلطنت در سر پرورانيد ”امراى خراسان شاهرخ‌ميرزا را از زاويهٔ خفا بيرون آورده، بر اريکهٔ سلطنت جلوس دادند ـ فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۲۰۳). بدين‌گونه، ارباب حل و عقد امور خراسان، روز هشتم شوال سال ۱۱۶۱ را مبدأ جلوس او قرار دادند و ”سلطان اعظم“ را تاريخ آغاز پادشاهى وى دانستند (تاريخ روضةالصفاى ناصري؛ ج۸، ص ۵۶۷).


گفتيم که مشکلات اساسى اجتماعى ايران کدام‌ها بوده و از عمده گرفتارى‌ها، خودرأئى و حرص و طمع سرداران و نبودن هيچ نوع نهمت و غايت ملى بوده است؛ به‌ويژه که خراسان آن روز، سرزمين افسانه‌هاى ثروت‌هاى بادآوردهٔ نادرى بود و هر يک از سرکردگان ـ که خود را کم از ديگرى نمى‌شمرد! ـ درصدد بود که از نمد کلاهى بردارد! بنابراين شاهرخ نيز همانند بازيچه‌اى در دست رجال قدرت طلب و هوا پيشه درآمد، و تا آنجا که لازم بود به ابراز وجود او لطمه وارد آيد، مکحول و معزول گرديد.


داستان غم‌انگيز حيات او، صنحهٔ سياه رقابت‌هاى سرداران بى‌خردى را نشان مى‌دهد که اسير چنگال مطامع بى‌پايان هستند و هر کدام کوشش مى‌کنند به‌وسيله‌اى در کشتى شکستهٔ بى‌ناخداي، نيروئى وارد آورند و دانسته و نادانسته به سمتى تازه حرکتش مى‌دهند. هنوز اندک مدتى از استقرار شاهرخ نگذشته بود که ميرسيدمحمد متولى آستان قدس که از عهد نادرشاه، بدين سمت برقرار بود، در جلوس على‌شاه بدو پيوسته و پس از گرفتارى وى با ابراهيم‌خان عهد دوستى بسته و به‌خصوص در واقعهٔ نگهدارى قم، حسن خدمتى به دستگاه شاهرخى نشان داده بود، به‌عنوان مدعى تازه سلطنت، قدعلم کرد. سيدمحمد از طرف مادر، فرزند شهربانو سلطان‌بيگم، دخترشاه سليمان صفوي، بود و دختر شاه‌ سلطان‌حسين خال خويش را نيز به زنى گرفته بود و در آن هنگامهٔ آشوب و فزع، لابد خود را به امر سلطنت محق‌تر از شاهرخ و ديگران مى‌دانست (تاريخ روضةالصفاى ناصري؛ ج ۸؛ ص ۵۶۷). او در ورود به مشهد نيز، بيکار نمى‌نشست و از آنجا که هنوز شاهرخ جوان و بى‌تجربه بود، و به‌علاوه، هيچ يک از اسلاف دور و نزديک افشارى او، شايستگى چندانى براى جلب رضايت توده‌ها نشان نداده بودند، خود را نمونه‌اى از عدالت‌خواهى و خيرجوئى پادشاهان صفوى مى‌دانست.