ابراهيم‌خان دومين فرزند پدر بود که تا پيش از درگذشت جانگداز او در يسال ۱۱۵۱ق/۱۷۳۸م به نام محمدعلى‌بيگ شناخته مى‌شد. نخستين بارى که ميرزامهدى استرآبادى از او نام مى‌برد؛ وقتى است که نادر به سال ۱۱۵۸ق/۱۷۴۵م عازم نبرد با ترکان است و در حقيقت مقدمات آخرين شاهکار جنگى خود را با يگن‌پاشا فراهم مى‌آورد، وى مى‌نويسد: ”چون مکنون خاطر اقدس آن بود که شاهزاده ارجمند امامقلى‌ميرزا و ابراهيم‌خان ولد ابراهيم‌خان را که بعد از قضيه والدش به اين نام نامى و خطاب اخوت سرافراز بود، متأهل فرمايند، لهذا حکم همايون به تهيه اسباب سور و سرور نافذ گشته، چند روزى بساط نشاط و بزم انبساط در ييلاق کوکجه آراستند و بعد از انجام کار طوي، زمام اختيار خراسان را به امام‌قلى‌‌ميرزا و انتظام مهام عراق را به ابراهيم‌خان تفويض ...(جهانگشاى نادري؛ به اهتمام ملک دين محمدي؛ ص ۳۱۴). ولى پيدا است که ابراهيم‌خان تا آن روز به‌حدى از اعتناء و شخصيت رسيده بوده است که مصدر مقام معتبرى چون ادارهٔ ”عراق“ شود و در واقع توجه نادر را براى واگذارى چنين مرتبه‌اى به خود جلب کند. لکهارت در باب وقايع سال ۱۱۵۶ق/۱۷۴۳م توضيح مى‌دهد که شورش‌هاى متعددى عليه نادر در سراسر ايران به پا خاست؛ از جمله طغيانى که سام‌ميرزا نامى در اردبيل به راه انداخت. ابراهيم‌خان، برادرزادهٔ شاه، که فرمانده سپاهيان مستقر در آذربايجان بود، مدعى نگون بخت را دستگير کرد، دماغ او را بريد و رهايش ساخت. سام‌ميرزا پس از اين ماجرا به داغستان گريخت (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; P 238).


جز اين تذکرات، ديگر نامى از ابراهيم‌خان ديده نمى‌شود تا زمانى که على‌قلى‌خان حکومت ايران را قبضه کرد و اين برادر را که از ديگر اخوان بزرگ‌تر بود، به منصب سردارى عراق و صاحب اختيارى اصفهان برگزيد.


ابراهيم‌خان با جمعى از اصحاب عازم اصفهان شد و در اين اثنا عطاخان ازبک و کريم‌خان افغان و محمدرضاخان قراچورلو نيز که با هفت هزار نفر سپاهى از شيراز آمده بودند و در اصفهان بدو پيوستند (فارسنامه ناصري؛ ص ۲۰۲).


بررسى اين نکته قابل تأمل است که بعدها ميان جمعيتى که به گرد ابراهيم‌خان فراهم شده بودند، رقم قابل توجه را به افغانان و ازبکان تشکيل مى‌دادند، و اگر سياست نادرشاه را در نظر بياوريم که در ساليان آخر عمر، به تعداد کثيرى از آنان تکيه کرده و به داخلهٔ ايران راهشان داده بود حقيقت امر بهتر آشکار مى‌شود.


بيقين بى‌سر و سامانى‌هاى ناشى از سياست‌هاى غلط على‌شاه دست به دست اغتشاش‌هاى منطقه‌اى که از هرگوشهٔ ايران برخاسته بود، ابراهيم‌خان را به خيال خودسرى افکند. مبارزهٔ پنج‌ماههٔ شاه با محمدحسن‌خان قاجار نيز بدو فرصت داد که استعداد تمامى تدارک ببيند و پس از تسخير کرمانشاهان، عزم خود را براى قبضهٔ اقتدارات مملکتى جزم نمايد.


زمانى که على‌شاه از مقاصد ابراهيم‌خان در جلب قلوب سرداران و افراد سپاه واقف گرديد، به تدبير حسنعلى‌خان معيرالممالک، سهراب‌خان گرجى را به نزد او فرستاد و مأموريت داد که در صورت تمرد، نسبت به قتل او اقدام نمايد. در ورود سهراب‌خان به اصفهان، ابراهيم‌خان لازمهٔ سلوک ظاهرى را مسلوک داشت و در ظاهر براى رفتن به خدمت برادر، متعهد شد، تا اينکه روزى وى را در حمام تنها يافت و جمعى را براى اتمام کار او، گسيل داشت (مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۳۰). در اين ايام، احوال اجتماعى مردم ايران سخت پريشان بود و قحط و غلا نيز بر جمع دشوارى‌ها افزوده بود. فسائى مى‌نويسد که نه تنها خراسان در آتش گرسنگى مى‌سوخت، بلکه مردم فارس نيز در سختى و صعوبت بسيار به سر مى‌بردند و حوالجات ابراهيم‌خانى را که براى رهائى مردم اصفهان از بيدا فاقه، به‌عنوان صالح‌خان صادر مى‌شد، اجراء نمى‌کردند.۱


(۱) فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۲۰۳.

از خوشبختى فارسيان اينکه ابراهيم‌خان در همان اوقات به هواى جنگ با على‌شاه از اصفهان بيرون رفته بود!


ابراهيم‌خان که مى‌دانست به تنهائى از عهدهد بردار جنگجو برنمى‌تواند آمد، دست استيمان به دامان اميراصلان‌خان قرخلو، حاکم آذربايجان، زد و چنانکه مذکور افتاد، با حمايت قاطع او، بر عادلشاه غلبه يافت. پس از اين فتح نمايان، اميراصلان‌خان به آذربايجان بازگشت؛ ولى انديشهٔ او، ابراهيم‌خان را که در تدارک امر سلطنت بود، راحت نمى‌گذاشت و لذا در صدد برآمد که تا بر حمايت ارتش خويش متکى است و اميراصلان‌خان نيز نتوانسته است در پناه دلاورى‌ها حماى وسيع‌ترى براى خود بازکند، خار وجود او را از بيج برکند و با استيلاء تمام عازم خراسان گردد.


اميراصلان‌خان نيز نظر به جلادت و رشادت خود، ابراهيم‌خان را به چيزى نمى‌گرفت، لذا او نيز از تبريز به عزم گرفتن و برهم زدن بساط مستعجل ابراهيم‌خانى حرکت کرد. در حوالى مراغه تلافى فريقين حادث شد و با وجود دلاورى‌هاى فوق عادت اصلان‌خان، سپاه او شکست خورد و يا بهتر است گفته شود که جنگ نا کرده، عرصه را تهى کرد و به صفوف ابراهيم‌خان پيوست. وقتى ديگر، ثابت شد که اگر نهمتى سزاوار در ميان نباشد، نگهدارى مردمى که تنها براى پول مى‌جنگند، آسان نمى‌تواند بود، و انتظار جانبازى از آنان که هر که را کفه سنگين‌تر است، بدان متمايل‌تر هستند، نمى‌توان داشت! اميراصلان‌خان پس از فرار به کوهستان قراچه‌داغ، دستگير شد و به همراه بردار خود، ساروخان، به قتل رسيد (مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۳۴-۳۵).


ابراهيم‌خان که ديگر داعيهٔ سلطنت را مخفى نگه نمى‌داشت، بردار کوچک‌تر خود حسين‌بيگ يا حسن‌خان را سردار و صاحب اختيار خراسان قرار داد و به اتفاق قديمى خدمت خود محمدرضاخان قراچورلو بدان صوب گسيل داشت؛ به اين تدبير که ”شهرت داد که پادشاهى به ارث حق حضرت‌شاهرخ‌ميرزا است که وارث تاج و تخت نادرى و تخت صفويه است، و ما را جز اطاعت و خدمت آن حضرت منظورى نيست، بايد آن حضرت تشريف فرماى عراق شده، اورنگ سلطنت را به‌وجود خود زينت دهد ـ فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۲۰۳“. وى مى‌خواست بدين شيوه شاهرخ را از چنگ حاميان نيرومند خراسانى وى برهاند و پس از نابودى او، بى‌مدعى بر کشور فرمان راند. بزرگان خراسان نيز چنين صلاح ديدند که نيرنگ ابراهيم‌خان را برملا کنند و شاهرخ را در تختگاه نادري، به سلطنت بردارند تا هرگاه ديگران مايل به اطاعت از او هستند، خود به شخصه در صراط خدمتگزارى پاى گذارند (مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۳۶-۳۷).


ابراهيم‌خان پس از استماع اين خبر در هفدهم‌ذى‌الحجه سال ۱۱۶۱ در تبريز بر تخت‌ نشست و چون دشمن عمده در پيش بود، راه برادر را پيمود و به ”عطاى آلاف و الوف هر بى‌سر و پاى تنک مايه را صاحب سرمايه ساخت و اين را کرم ناميد (مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۳۷). از طرف ديگر به اعطاء القاب بى‌شمار به نوکيسگان پرداخت و بر جمع اشراف بى‌تشخص عصر بسى ‌افزود. سپاه عظيمى نيز تدارک ديد و به قصد يکسره کردن کار اعوان شاهرخ رهسپار خراسان شد. به همين هنگام ابوالحسن گلستانه، وزارت کرمانشاهان را مى‌يابد و البته با آگاهى‌هاى دست اولى که خود داشته و کسب کرده بود، وقايع احوال بعد نادر را با تفصيل تمام مى‌نگارد (در همين زمان ميرزامحمدتقي، عموى گلستانه، به سمت وکيل‌الدوله و خود وى به سمت وزير کرمانشاهان انتخاب شده‌اند (مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۳۸).


عساکر شاهرخ و ابراهيم‌خان هرگز در برخوردى جدى با يکديگر قرار نگرفتند. جمعيت انبوه اردوى ابراهيم‌خانى از دو دستهٔ سنى و شيعه ترکيب مى‌يافت و چون او، سياست عموى خود را بيش و کم تعقيب مى‌کرد و تيکه بر ازبکان و افغان‌ها داشت، قزلباشان ارتش از نحوهٔ رفتارش رضايت نداشتند. به‌علاوه که ”به‌دستور سابق“ سنيان نسبت به شيعيان، به‌ويژه عجزه و مساکين، رفتارى ظالمانه داشتند و ظهور اين معاني، همه جا اکثريت لشکر را که شيعه مذهب بودند، آزرده خاطر مى‌نمود (مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۳۱). آنچه مسلم است براى حکام و فرمانروايان هيچ چيز مهم‌تر از جلب اعتماد تودهٔ مردم و تأمين رضاى خاطر آنها نيست؛ چه در صورت استحکام ستون‌ها و پايه‌هاى داخلي، همه‌گونه سنگينى را مى‌شود روى دوش‌هاى آنان قرار داد و نقاط اتکاء قابل اعتمادى به‌دست آورد. نامى اصفهانى در بيان حوادث مربوط مى‌نويسد که سرداران و خان‌هاى قزلباش ـ و به تعبيرى افراد عادى سپاه نيز! ـ به انتشار اخبار جعلى و اراجيف از باب آمدن شاهرخ و سپاه خراسانى ابواب جمع او پرداختند و کوشش داشتند که مطالب و هم‌آميز و ترس‌آورى به گوش افغان‌ها و ازبکان برسانند (مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۳۲).


کار به‌جائى رسيد که سپاهيان ابراهيم‌خان فوج‌فوج از اردوى او فرار کردند و همينهٔ اقتدار وى را متزلزل ساختند. سرانجام ضربهٔ اساسى را اميرخان توپچى‌باشى وارد آورد که نه تنها سپاهيان ازبک و افغان را به توپ بست و نظم لشکر را بر هم ريخت، بلکه ”جميع توپخانه و زنبورکخانه و کارخانجات اساسه دولت و اسباب شوکت را به معسکر شاهرخي“ رسانيد(گيتى‌گشاى‌زنديه؛ ص۱۱). بسيارى از افراد سپاهى نيز که از گيرودارهاى طولانى و بى‌سرانجام به تنگ آمده بودند و روانهٔ خانه‌هاى خود شدند، و شاه جديد را با حاميان سنى مذهب خواد تنها گذاشتند. در اين حين، اهالى قم نيز که تحت قيادت ميرسيدمحمد متولى (شاه‌سليمان ثانى اندکى بعد) بودند بر اللهيار افغان و شاهين‌خان و جماعت همراه ايشان که خزانه و به اردوى ابراهيم‌خانى را محافظت مى‌کردند، شوريدند و در يک تلاش قاطع و جدي، سلک جمعيت آنان را پاره کردند. کوشش‌هاى ابراهيم‌خان براى به هم پيوستن اجزاء پراکنده اردو به‌جائى نرسيد و استمالت‌هاى او نتوانست بساط متفرق قدرت وى را شيرازه‌بندى کند. ناچار به قلعهٔ قلاپور۲ تحصن جست و هم در آنجا بود که اهل قلعه او را مقيد ساختند و مراتب را به آگاهى شاهرخ رسانيدند. حسب‌الامر وى چند کس براى آوردن على‌شاه کور و ابراهيم‌شاه مأمور شدند و در عرض راه دومى را نيز کور و مقتول ساختند و جنازه او را به ارض قدس بردند.


(۲) نامي، اين اسم را ”قله‌بر“ ذکر مى‌کند (گيتى‌گشاى‌زنديه؛ ص ۱۱).

ولى درست کلام گويا همان ”قلعه‌ قلاپور“ است که به تصريح گلستانه، بين ساوه و قزوين واقع است (مجمع‌التواريخ پس از نادر با ....؛ ص ۳۶).